متن سخنرانی دکتر خضری در بزرگداشت غلامحسین صدیقی

متن سخنرانی آقای دکتر سیداحمدرضا خضری؛ استاد تاریخ و تمدن اسلامی دانشگاه تهران و مشاور رئیس و مدیرکل حوزه ریاست و روابط عمومی دانشگاه در مراسم بزرگداشت شادروان استاد غلامحسین صدیقی.

بسم¬الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند جان¬آفرین
حکیم سخن در دهان آفرین
خداوند بخشنده دست¬گیر
کریم خطابخش پوزش¬پذیر

با عرض سلام و ادای احترام به حضور یکایک استادان، پژوهشگران، همکاران بزرگوار و ارجمند که در این محفل باشکوه شرف حضور دارند، بسیار خرسندم که خداوند این توفیق را به بنده داد که به عنوان شاگرد باواسطه استاد غلامحسین صدیقی در این مراسم حضور بیابم و در باب این استاد ممتاز دانشگاه تهران، در حضور شما بزرگواران سخن بگویم. به همین دلیل، مناسب می¬دانم تقدیر و تشکر کنم از جناب آقای دکتر بلخاری، دوست و همکار ارجمند ما در دانشگاه تهران و ریاست محترم این انجمن و نیز استاد ارجمند جناب آقای دکتر محقق، رئیس محترم هیات مدیره این انجمن که اسباب برگزاری این مراسم بجا و بموقع را فراهم ساختند.
بنده احساس می¬کنم به سه مناسبت در این جلسه حضور دارم. اول اینکه دکتر صدیقی استاد ممتاز دانشگاه تهران بود و بنده به نمایندگی از هیات رئیسه و رئیس دانشگاه تهران و همکاران این دانشگاه مناسب بود که در این جلسه حضور بیابم و از خدمات چند ده ساله این استاد گرانقدر تجلیل بکنم.
دیگر اینکه شخصاً از آثار ارزشمند ایشان، به¬ویژه از کتاب جنبش¬های دینی در قرون دوم و سوم هجری به-راستی بهره‌ بردم. آن زمانی که این کتاب را شناختم هنوز به زبان فارسی ترجمه نشده بود و من مشغول نگارش رساله دکتری خود بودم و از چندین منبع خارجی که استفاده می¬کردم، متوجه شدم که بسیاری از آنها ارجاعاتشان به کتاب شادروان غلامحسین صدیقی است. این کتاب را به نظرم باید به عنوان یک کتاب معیار در عرصه تحقیقات علمی، دانشگاهی و تاریخی به دانشجویان معرفی کرد.
نکته دیگر آنکه ایشان مدتی ریاست اداره کل دبیرخانه دانشگاه تهران را بر عهده داشته است و من این سمت را البته با تغییر عنوانی که یافته است، اکنون در دانشگاه دارم، یعنی اداره کل حوزه ریاست و روابط عمومی دانشگاه تهران که دقیقا به جای این عنوان و این سمت نشسته است. از این‌رو وقتی این پیشینه را بررسی می‌کردم و چنین استاد لایق و شایسته‌ای را بر این منصب دیدم، لازم دانستم اگر روزی بزرگداشتی بود، بتوانم در حق این استاد بزرگوار ادای دین کنم.
همان¬طور که دیگر استادان فرمودند، استاد صدیقی مصداق راستین این بیت از خواجه شیراز است که «ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را». با این درآمد عرایضم را در دو فصل کوتاه بیان می¬نمایم. فصل اول در باب مفهوم دانشگاه است. حدود ۸۵ سال پیش اندیشه‌ای دیرین که در ایران از قبل زمینه‌های شکل‌گیری آن فراهم شده بود به بار نشست و در سال ۱۳۱۳ مفهومی به نام دانشگاه در ایران تولید شد که سمبل بیرونی آن دانشگاه تهران به ‌عنوان «نماد آموزش عالی کشور» و دانشگاهی که بزرگان ما از آن به عنوان دانشگاه مادر یاد کرده‌اند، بود. این دانشگاه از زمان تأسیس نقشی بسیار حیاتی در تحولات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی کشور ایفا کرده و بزرگان و اندیشمندان بسیاری دست‌پرورده این دانشگاه هستند که توانسته‌اند به جامعه خدمت کنند و ایران را بیش از پیش بالنده کنند. نسل نخستینی که این دانشگاه را ایجاد کردند، به خدمت گرفته شدند و یا اینکه در دانشگاه تهران به‌عنوان دانشجو پذیرفته شدند عموماً انسان‌های تأثیرگذار، دانش‌آموخته، فرهیخته و شایسته بودند و می‌توان گفت دکتر غلامحسین صدیقی نیز یکی از مصادیق راستین این گروه بود.
چون بنده هنوز دانش‌آموز مکتب تاریخم، اجازه بدهید از این منظر به زندگی و کارنامه این استاد بزرگوار نگاه کنم و مستنداتی را درباره وی بیان نمایم. تولد دکتر صدیقی در سال ۱۲۸۴ است و تحصیلاتشان تا سال ۱۳۰۸ در ایران ادامه یافت و بعد از طرف دارالفنون به اروپا اعزام شدند و تا سال ۱۳۱۵ پنج دانشنامه مهم در حوزه¬های مختلفی چون روان¬شناسی، جامعه¬شناسی، زیباشناسی و ادیان دریافت کردند و در ۱۳۱۷ با طی موازین و مقرراتی که امروزه می‌توان آنها را برای جذب استاد معیار قرار داد، به‌عنوان دانشیار در دانشگاه تهران استخدام شدند و در سال ۱۳۲۲ استاد تمام دانشگاه تهران و در سال ۱۳۵۲ استاد ممتاز دانشگاه تهران شدند. بعد هم به درخواست خود بازنشسته شدند و تا پایان عمر در سال ۱۳۷۱ به تحقیق و تدریس ادامه دادند.
مورد دیگر استخدام ایشان در دانشگاه تهران است که از راه‌ها و مراحل قانونی صورت گرفت، مراحلی که می¬تواند امروز به عنوان یک معیار در نظر گرفته شود. اجازه بدهید من این سند را قرائت کنم. شورای دانشگاه این گونه تصویب کردند: «چون دانشسرای عالی احتیاج به یک نفر دانشیار برای آموختن علوم تربیتی دارد، مطابق ماده اول نظام¬نامه انتخاب دانشیار، مراتب در روزنامه¬ها اعلان شد و داوطلبان را دعوت نمود که تا پانزدهم فروردین ماه برای این مسابقه نام خود را بنویسند. تا تاریخ مذکور جناب آقای دکتر غلامحسین صدیقی نام خود را ثبت و مدارک خود را تسلیم نمودند. به موجب اسناد مذکور ایشان در تاریخ¬های … دانشنامه¬های مذکور را دریافت کرد‌ه‌اند [و چون ایشان موفق شده‌اند دانشنامه¬ها را دریافت کنند، چون موفق شدند دکترا بگیرند، چون شورای دانشگاه تایید کرده، چون استادان درخواست او را مورد تایید قرار داده¬اند] بنابراین به استخدام دانشگاه تهران در می¬آیند».
بنده تمامی اسناد را بررسی کردم و دریافتم که از نظر قانونی و اداری تمامی موازین رعایت شده است نه معیاری نادیده گرفته شده، نه از اصول و ضوابط پا فراتر گذاشته شده، نه کسی لابی کرده و نه کسی سفارش کرده، بلکه استخدام ایشان بر اساس معیارهای قانونی بوده و به درجه دانشیاری و نهایتا به درجه استادی دست یافته¬اند.
نکته دیگری که باید در اینجا عرض کنم تدریس بی‌نظیر و استادانه ایشان بود که من می¬خواهم بر اساس سند به آن بپردازم. یکی از روسای دانشکده علوم تربیتی، علوم اجتماعی و تعاون آن روز، یعنی جناب آقای دکتر عبدالحسین نیک¬گهر، نامه¬ای به دکتر شیبانی، رئیس وقت دانشگاه تهران نوشته است. متن نامه به این شکل است: «با احترام. به استحضار می¬رساند که تدریس استاد ارجمند و ممتاز دانشگاه تهران، جناب آقای دکتر غلامحسین صدیقی، در دوره لیسانس این دانشکده به شدت مورد نیاز است و هیچ کس نمی¬تواند بهتر از ایشان «درس اجتماعیات در ادبیات» را که مستلزم شناخت عمیق فرهنگ ایرانی و اسلامی است، تدریس نماید. از جنابعالی تقاضا دارم کتبا موافقت خود را با تدریس ایشان اعلام فرمایید».
و جناب آقای دکتر شیبانی در حاشیه نامه چنین نوشته¬اند: «جناب آقای دکتر رحمانی، معاون محترم دانشگاه، در هریک از مراکز دانشگاه استفاده از ایشان بجاست».
مورد دیگر نامه¬ای است که مرحوم دکتر کاردان به معاون آموزشی آن موقع دانشگاه تهران نوشته¬اند و در آن از تدریس جناب آقای دکتر صدیقی در دوره دکتری نوشته¬اند که ایشان با توجه به سوابق عالی و ارزنده¬ای که دارند و استاد ممتاز دانشگاه تهران هستند، هیچ کس جای ایشان را نمی¬گیرد و ….. .
نکته دیگر بحث تعهد و مسئولیت‌پذیری اجتماعی آن شادروان است، ایشان تلاشی بی‌نظیر برای تربیت نسل آینده داشتند. بنده یکی از اسناد کارهای ایشان را ارائه می¬کنم که مربوط به زمان استادتمامی ایشان است. ایشان در آن زمان به دبیرستان¬ها رفته و با دانش¬آموزان نشسته و مجالس مناظره تشکیل داده است برای اینکه دانش-آموزان را انسان¬هایی پخته، تربیت¬یافته و دانش¬آموخته برای کشور بکند. به همین خاطر، وزیر فرهنگ وقت نامه¬ای به او نوشته است که متن آن چنین است: «جناب آقای دکتر صدیقی، استاد دانشگاه تهران، حضور شما در مجلس مناظره دانش¬آموزان کلاس¬های ششم ادبی دبیرستان¬های دارالفنون و علمیه و متذکر ساختن دانش-آموزان به فنون مناظره و قضاوت و استدلالات طرفینی مناظره موجب امتنان وزارت فرهنگ بوده است».
نمونه دیگر این است که ایشان به عنوان نماینده وزارت فرهنگ در آزمون¬های دوره دبیرستان و امتحانات آخر ترم دبیرستان¬ها شرکت می¬کردند.
آقای دکتر صدیقی عشق بی¬نظیری به دانشگاه داشتند، دانشگاهی که تحول¬ساز و تحول¬آفرین بود. این نکته را بر اساس این سندی که خدمتتان ارائه می¬کنم، عرض می¬کنم. زمانی که مرحوم دکتر مصدق ایشان را به پذیرش وزارت پست و تلگراف و تلفن دعوت نموده است، ایشان در این نامه نوشته¬اند: «مقام محترم ریاست دانشکده ادبیات و دانشسرای عالی تهران، چنانکه خاطر عالی استحضار دارد، جناب آقای دکتر مصدق، نخست وزیر، وزارت پست و تلگراف و تلفن را به نگارنده محول نموده¬اند. استدعا دارم این امر را به اطلاع شورای عالی دانشگاه رسانیده، اجازه آن شورا را به بنده ابلاغ فرمایید. گویا حاجت به تذکار نباشد که حقیر در هر جا و هر حال افتخار خود را عضویت دانشگاه دانسته و همواره ترقی و عظمت آن دستگاه علمی را که اکنون حافظ مواریث فرهنگ و افتخارات تاریخی کشور عزیز ایران است، از صمیم قلب خواهانم».
استاد صدیقی دانشگاه را محل کسب علم می‌دانستند و معتقد بودند علم در کنار اخلاق تنها چیزی است که می‌تواند انسان را به درجه عالی برساند. در متن خطابه¬ای که ایشان در مراسم اعطای استاد ممتازی ایراد کرده¬اند، مطالب ادیبانه¬ای گفته¬اند که بخشی از آن، این است: «پدر روشندل و آموزگاران جان¬پرور و فرهنگ قدیم و قویم ملی و استادان مسیحاوش ایرانی مرا به روزگار کودکی و جوانی به مفاد قول سروش¬آسای العلم یَعلو و لایُعلی علیه آشنا ساخته و به من آموخته بودند که علم و اخلاق دو خمیرمایه قدرت و سرافرازی‌اند و آنکه این دو را دارد به حقیقت همه چیز را دارد». همان علم و اخلاقی؛ که امروزه گم¬شده ماست. علمش را داریم اما متاسفانه اخلاق گمشده¬مان است.
نقش تاسیسی ایشان بسیار برجسته بوده است، چون دیگران به آنها اشاره کردند، اجازه بدهید تنها با ذکر این بیت از آن بگذرم: «روغنی در شیشه بینی صاف و روشن ریخته غافلی چه بر سر آمد کنجد بیچاره را».
ایشان عاشق وطن بود. همان وطنی که گفتند «چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد». ایشان عاشق آن وطنی است که هزاران انسان شریف و با گذشت جان، مال، آبرو و شخصیت خود را در طول تاریخ قربانی آن کردند و از اول تاریخ به خاطر آن جان باختند نظیر انسان¬های فداکاری که در دفاع هشت¬ساله از وطن، جان¬شان را یعنی با ارزش¬ترین ثروتشان را دادند و نگذاشتند یک سانتی¬متر از این وطن به دست دشمن بیافتد. ایشان عاشق این وطن بود. سندی از ایشان هست که گفته¬اند «گوشت و پوست و رگ و استخوان من به عشق و علاقه نسبت به این کشور سرشته شده است». این عین سخن ایشان است.
سخن بسیار است. اگر بخواهیم آنها را بیان کنیم مجلس فرصت آن را ندارد. به قول نظامی «سخن بسیار داری اندکی کن یکی را صد مکن، صد را یکی کن».
اگر بخواهیم صد را یکی کنیم، ایشان به نظرم مصداق راستین انسان دانشگاهی بود، مصداق راستین رجل ملی بود، و کارنامه او در واقع عبارت است از تولید آثاری فاخر و ارزشمند و تربیت شاگردانی اهل و تأثیر گذار، نام نیک و دوستداران و علاقه¬مندان بسیاری که امروز شماری از آنها در این جا جمع شده‌اند.
اجازه بدهید عرایضم را با بخشی از چامه‌ای از پدر شعر نو ایران، مرحوم نیما به پایان ببرم که وصف حال شادروان غلامحسین صدیقی است: «یاد بعضی نفرات روشنم می¬دارد، قدرتم می¬بخشد، ره می¬اندازد».
تندرست و پیروز و شادکام باشید.