شهر آرمانی، شهر واقعی

شهر آرمانی، شهر واقعی

پیش نویس

حسین ایمانی جاجرمی

رییس موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران

سخنرانی در نشست هشتم از سلسه نشست‌های ایران شهر

خانه وارطان، تهران 6 بهمن 1394

مقدمه

از یونان باستان با طرح بحث هایی چون مدینۀ فاضلۀ افلاطونی گرفته تا جوامع امروزی با پرداختن به موضوعاتی مانند شهر خوب، کلیه اندیشمندان، سیاست‌مداران و فعالان مدنی آمال و آرزوهایی در رابطه با شهرها داشته‌اند.اما چنین آرمان هایی رنگ واقعیت به خود ندیده و آن چه در شهرها در دنیای امروز اتفاق می افتد فاصله زیادی با ایده‌آل‌ها دارد. از این رو نمی توان دل به رویا بست و باید دید که واقعیت شهری چیست و شهر واقعی چه محدودیت ها و امکاناتی را برای انسان ها عرضه می کند.

مساله اخلاق حرفه ای و نگرانی ها

یک پرسش مهم برای هر صاحب حرفه این است که باید نگران یا دلمشغول چه مساله ای باشد؟ البته این پرسش به بعد اخلاقی حرفه برمی گردد زمانی که ما می خواهیم کارمان اخلاقی باشد و صرفا برای کسب پول فعالیت نکنیم. برای برخی صاحبان حرفه پاسخ چنین پرسشی روشن است. برای مثال یک روحانی نگران سقوط اخلاق باید باشد، زیاد شدن دروغ، تظاهر و خیانت های اخلاقی موجب نگرانی برای اوست. یک پزشک نگرانی سلامتی مردم است، افزایش بیماری ها، کاهش تندرستی و فراوان شدن مرگ و میر او را نگران می کند. یک پلیس دغدغه امنیت را دارد. زیاد شدن دزدی، قتل و ناامنی برای افراد موجبات نگرانی او را فراهم می کند.

اما چه چیزی باید یک جامعه شناس را نگران کند؟ او دغدغه چه مساله ای را دارد؟ نگاهی به تاریخ جامعه شناسی نشان می دهد که اگر اخلاق حرفه ای فراموش نشده باشد چنین دغدغه ای برای جامعه شناس وجود دارد و آن «فرسایش اجتماع» است. او نگران تخریب یا تحلیل اجتماع است.

قابلیت ها و سودمندی های اجتماع

حال باید دید اجتماع چه ویژگی‌ها و کارکردهایی دارد. ویژگی های اجتماع مختص خود اوست و کارکردهای آن از سوی هیچ سازوکار خصوصی یا دولتی ساخته نیست. این کارکردهای سودمند اگر نباشد باید نگران بود. اجتماع ویژگی هایی دارد که دولت و بخش خصوصی فاقد آن هاست. این ها عبارتند:

  1. حس تعلق؛ حس تعلق اجتماعی یک امر منحصر به فرد است که اجتماع به ما می‌دهدوقتی می‌گویید من ایرانی ام یا من تهرانی‌ام، یک تعلق بدون حساب و کتاب است و تعریف شده نیست بلکه یک پدیده اجتماعی تام است که قابل تقلیل به هیچ چیزی نیست و فقط اجتماع می‌تواند این را به شما بدهد. در سطوح پایین‌تر مسئله تعلق محله‌ای نیز به همین گونه است مثل اینکه کسی خود را بچه بازار یا بچه اکباتان بخواند و این چنین خود را تعریف کند. بسیاری از ایرانیان مهاجر را می شناسیم که سال ها در خارج از کشور زندگی کرده اند اما وقتی به ایران می آیند و در محلات قدیمی مانند بازار قدم می زنند، حسی دارند که انگار خود گم شده شان را پس از سالیان دراز پیدا کرده اند. این همان حس تعلق اجتماعی است.
  2. اعتماد؛ پایه شکل‌گیری اعتماد در اجتماع است. در اجتماع است که دوستی های عمیق شکل می گیرد و امکان اعتماد کردن فراهم می شود.
  3. همکاری متقابل؛ تعلق و اعتمادی که اجتماع فراهم می آورد سبب می شود که همکاری و کمک متقابل شکل بگیرد. این همکاری های اجتماعی پایه پولی ندارد و مبتنی بر اعتماد است.
  4. نوع دوستی؛ در اجتماع است که می توان تمرین نوع دوستی و انسان دوستی کرد. فردی که تجربه زندگی در اجتماع و کمک متقابل ندارد به احتمال زیاد حس نوع دوستی پایین خواهد داشت.
  5. تولید سرمایه اجتماعی؛ در نهایت می توان با جمع بندی تمامی ویژگی هایی که از اجتماع بیان شد، این نکته را گفت که اجتماع مولد سرمایه اجتماعی است. نوعی دارایی غیر ملموس که به سبب آشنایی و شناخت متقابل حاصل می آید و هزینه های عمل را کاهش می دهد. برای مثال گرفتن وام از بانک دوندگی بسیار می خواد و بانک برای آن که به شما اعتماد کند ضمانت های محکم می خواهد اما با داشتن یک دوست دارا، بدون تمامی این ضمانت ها و وقت گذاشتن ها، می تواند به سرعت وام را از او گرفت.

شهر و تخریب اجتماع

رشد جمعیت شهری و پیدایش کلان شهرها به عنوان یکی از دستاوردهای مدرنتیه و عصر صنعتی شدن از اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم موجبات نگرانی جامعه شناسان کلاسیک را فراهم ساخت. برای مثال فردیناند تونیس با طرح بحث گماینشافت به معنای اجتماعی و گسل شافت به معنای جامعه این بحث را طرح کرد که ماهیت روابط انسان ها روز به روز از ویژگی های گمایشنافتی خود یعنی روابط نزدیک، صمیمی و دوستانه فاصله گرفته و ویژگی های گسل شافتی یعنی روابط سرد، رسمی و خشک پیدا می کنند. یا دورکیم هم به عنوان یکی از جامعه شناسان بزرگ به نوعی این تقابل را در قالب طرح بحث جامعه مکانیکی و جامعه ارگانیکی مطرح ساخت. اما شاید این گئورگ زیمل باشد که با مقاله درخشان «کلان شهر و حیات ذهنی» برای نخستین بار به غلبه عقلانیت و منطق پولی بر روابط اجتماعی انسان های ساکن در کلان شهر اشاره روشن کرد و از مفهومی به نام «احساس بلازه» سخن گفت. نوعی ویژگی انسان کلان شهری که ریشه های عمیق روان شناختی دارد و نوعی مهارت او برای زندگی در شهرهای انبوه است. احساسی که همه چیز را خاکستری می بیند و دیگر محرک ها نمی توانند احساسات او را تحریک کنند حتی احساسات انسانی او را.

حال طرح این پرسش پیش می‌آید که آیا وضعیت شهری فعلی ما اجتماع را تخریب می کند؟ متاسفانه می توان گفت پاسخ مثبت است. حس نوع دوستی، اعتماد، کمک و تولید سرمایه‌های اجتماعی در حال افول است. شهر در حال فروش بوده و فضاهای انسانی دائما کمتر می‌شوند. روند عمومی دولت‌گرایی و خصوصی گرایی روز به روز عرصه را بر اجتماع تنگ تر می کند.

نشانه هایی برای نگرانی

  1. حذف فضاهای اجتماعی محلی

ما از زمانی که از روس‌ها شکست خوردیم، مدرن شدن را آغاز کردیم و از آن زمان جامعه و فرهنگ بسته ایرانی ترک‌هایی برداشت که سبب شد افرادی تحول خواه مانند عباس میرزا که می‌خواستند جامعه را متحول کنند، بتوانند کارهایی در این زمینه انجام دهند. اما یک چیزی گویی در آن آرمان مدرنیته ما وجود داشت و آن معادل قراردادن شهر با پیشرفت بود. چرا فرهنگ روستایی مسخره می‌شود؟ چرا این همه تمایل در روستاها وجود دارد برای شهری شدن. این مسئله به غیر از پایه های اقتصادی آن یک جنبه روانی عمیق هم دارد و آن اینکه دیگر به شما روستایی نمی‌گویند. اما گزاره شهر مساوی با پیشرفت خودش یک مسئله است. اصلا این طور نیست و چه کسی گفته که زندگی در شهر معادل با پیشرفت است. این نکته چندان پیچیده ای نیست و شعور متعارف آن را درک می کند. به تعبیر یکی از کارگران شهرداری در تهران، «شهرسازی فقط ساختمان بلند کردن نیست». وی به درستی به این نکته اشاره کرده که شهر فقط همین ساختمان‌های بلند و پل‌ها و اتوبان‌های شیک و غیره نیست بلکه شهر یک قسمت اجتماعی و انسانی عمیق دارد که اگر آنها را نداشته باشیم، شهر نداریم. آنچه داریم یک مشت خیابان و ساختمان عاری از انسانیت است. آدم‌هایی که به سرعت از کنار هم رد می‌شوند و سرنوشت بقیه برای آنها اهمیتی ندارد. آرمان مدرنیته ما بر پایه در تقابل قرار دادن شهر با روستاست و بر بنیان چنین تفکری شهر را مساوی با پیشرفت می داند و روستا را مساوی با عقب ماندگی! چنین تفکری سبب شده که همواره خواسته ایم به هر قیمتی همه جای ایران را شهر کنیم فارغ از آنکه شهر صرفا یک ساختار کالبدی نیست. هنگامی که در فهمی نادرست از شهر آن را به معنای برج های بلند، پل های چند طبقه و بزرگراه می دانیم چندان جای شگفتی نیست که حذف فضاهای اجتماعی محلی که در تهران قدیم به وفور به چشم میخورد، اتفاق می افتد و این مساله از نگرانی های شهری امروز است. در شهرک اکباتان به راحتی فضای سبز پیش شده برای شهرکی انبوه و متراکم تغییر کاربری داده شده و تبدیل به مجتمی غول آسایی ساخته شده از سیمان، آهن و شیشه به نام مگامال می شود. در شهری که آدمیانش به سبب آلودگی هوا می میرند به جای آن که فضای سبز ساخته شود و درخت بکاریم، سازه هایی تجاری می سازیم که کارکرد اصلی آن ها مصرف گرایی و زندگی نمایشی است. ما باید اکنون نگران فضاهای عمومی باشیم که در حال از بین رفتن است. جامعه ایران از جوامعی است که به شتاب در حال پیر ‌شدن است و باید شهرهایمان را برای آن آماده کنیم. ساخت پارک‌های منطقه‌ای ایده خوبی است ولی پارک‌ها باید در نزدیک‌ترین محل به خانه ما باشند نه اینکه آخر هفته در ترافیک و با آلوده کردن هوا و اتلاف وقت به پارکی دوردست در شهر برویم. کودکان باید بتوانند به آسانی و با صرف زمانی کم با پای پیاده به نزدیکترین پارک محل سکونتشان دسترسی داشته باشند. در چنین وضعیت نابسامانی این سوال مطرح می‌شود که مسئول حفظ فضاهای شهری کیست؟

  1. موازی کاری، تعدد دستگاه ها و بی مسوولیتی مدیریت شهری

مساله مهم دیگر موازی کاری، تعدد دستگاهی و بی مسئولیتی مدیریت شهری است. چه کسی یا چه جایی باید در برابر کلیت شهر و مساله مهمی مانند هوای پاک و حفظ فضاهای تاریخی شهر قبول مسئولیت کند؟ جوابی برای این سوال وجود ندارد چون ما تکلیف مسوول شهر را مشخص نکرده‌ایم. مسوول شهر کیست؟ کدام سازمان باید در برابر مسائلی مانند آلودگی هوا، بیکاری، از میان رفتن هویت تاریخی و فرهنگی شهر پاسخ گو باشد؟ در وضعیت کنونی هر دستگاهی از خود سلب مسوولیت می کند و توپ مسوولیت را به زمین سازمانی دیگر می اندازد. این در حالی است که مردم از شنیدن انتقادات دستگاه ها از یکدیگر خسته شده اند. آن ها خواهان شراکت و همکاری سازمان ها برای حل مشکلات شهرشان هستند. مردم منتظرند به جای انتقاد از راهبردها و برنامه های مشترک سخن گفته شود. شهرداری در وضعیت فعلی در کشور همچون سازمانی است که نسبت به شهر مسوولیت محدود دارد. چنین سازمانی چگونه می تواند ادعای مدیریت شهری کند در حالی که نسبت به مسائل مهمی چون آموزش، بهداشت و درمان و اشتغال بی توجه است؟ شهرداری ها آنقدر به پول های راحت فروش تراکم و جریمه عادت کرده اند که محال است به سراغ مسوولیت های بروند که آن ها را بطور مستقیم در برابر مردم قرار می دهد.

  1. مساله تهران و پیرامون تهران

تهران شهر یگانه ای است. از روستایی کوچک بدل به کلان شهری بزرگ با تاثیرات پردامنه بر پیرامون خود شده است. با نگاهی به گذشته و بازه‌های زمانی گوناگون شاهد تهران طهماسبی، تهران ناصری، تهران رضاشاهی هستیم. اما تهران دیگر شهری که در خاطره هایمان با میدان توپخانه و خیابان لاله زار می شناسیم نیست، امروزه می توانیم بگوییم دیگر «تهران» نداریم بلکه با نوعی جهش یا موتاسیون شهری مواجه هستیم. آنچه پیش روی ماست انبوهه شهری است مرکب از یک شهر بسیار بزرگ، چند شهر میلیونی و تعداد زیادی شهرها و روستاهای پرجمعیت که به یکدیگر پیوسته هستند. با توجه به شرایط فعلی بایستی بخش قدیمی شهر را تحت عنوان تهران کوچک یا تهران مرکزی حفظ کرده و در کنار آن، انبوهه شهری موجود و معضلات مربوطه‌اش را مدیریت کرد. چیزی به نام انبوهه شهری شکل گرفته، ولی جالب است که قالب‌های مدیریتی تغییری نکرده است. ما برای اینکه این انبوهه شهری را مدیریت کرد نیازمند «مدیریت کلان شهری» یا «مدیریت منطقه شهری» هستیم. اگر کاری نکنیم پیرامون شهر تهران کانون فساد شهری خواهد شد و احتمال تشدید خطر آن وجود دارد. می توانیم از تجربه های جهانی استفاده کنیم. حداقل سه شهر را دیده ام که مشکلات پیرامون خود را تحت مدیریت کلان شهری درآورده اند. در روتردام هلند، حکومت منطقه ای روتردام، در سیدنی شهرداری کلان شهر سیدنی و در آکلاند نیوزیلند شهرداری کلان شهر آکلاند تاسیس شده اند تا در کنار بهبود خدمات رسانی شهری از مساله صرفه های مقیاس هم استفاده کنند. در کشور ترکیه در برنامه نهم توسعه به استان های با جمعیت بیش از 750 هزار نفر اجازه داده شد تا در چارچوب مرزهای استان شهرداری کلان شهری داشته باشند.

  1. کالایی شدن شهر و مساله فقرای شهری

شعار روز مدیریت شهری در سال های گذشته «یک شهر به فروش می رسد» بوده است. مشکل امروز ما فروش فضاهای شهری و تغییر کاربری‌ها به ضرر فضاهای عمومی و به نفع برج سازی و تجاری سازی است. شهر را می توان به روش مدنی پرداخت مالیات شهروندی و پاسخگویی مدیریتی اداره کرد یا به روش سودجویانه تجاری که در این روش دوم مدیریت شهری با سرمایه های بزرگ شریک می شود و شهر را به آن ها می فروشد. با حذف فضاهای عمومی مساله فقر شهری تشدید می شود. برای مثال دستفروشی که در همه جا یک شغل محسوب می شود و کم هزینه ترین راه ایجاد اشتغال است در این جا که شهر کالا شده بدل به یک مشکل می شود که باید با روش های فیزیکی آن را حذف کرد. این در حالی است که آخرین تحقیق انجام شده روی دستفروشی با مدیریت آقای دکتر مراد ثقفی نشان می دهد که نزدیک به هشتاد درصد دستفروشان تنها شغل شان دستفروشی است و تنها 2 درصد آن ها منشاء روستایی دارند. این یعنی پایان اسطوره روستایی بودن فقرای شهری. فضاهای تجاری مدرن نظیر مگامال ها فقیر زدایی از فضای شهر می کنند در حالی که فضاهای عمومی فرصت هایی هستند تا به افراد که به دلایل گوناگون و عمدتا اقتصاد فرصت اشتغال حقوق بگیری را از دست داده اند، فضای کار به عنوان دستفروش داد. دستفروشان حاصل فقر شهری هستند نمی توان آنها را از شهر بیرون کرد، چون آنها هم حقی از شهر دارند. بین دستفروشی و تن فروشی یک موی نازک فاصله است چرا می خواهید پاره اش کنید؟

  1. مساله بحران مشارکت در مدیریت شهری و طرح های توسعه شهر

شهرداری در ایران از نظر مفهومی نیازمند نوعی تحلیل و بازسازی تاریخی است. نوعی پیوند میان شهرداری و شهربانی وجود دارد. این سازمان که در ابتدا احتسابیه نام داشت و حاصل سفر ناصرالدین شاه به فرنگ است در دوره ای با اداره پلیس ادغام می شود و سازمانی به نام اداره احتسابیه و پلیس دارالخلافه شکل می گیرد. از همی جا مساله نبود ریشه های مدنی نهاد مدیریت شهری در ایران آغاز می شود. برای مثال جالب است بدانید کدخداهای محله که نقش مهمی در مدیریت و اداره محلات داشتند به دلیل همین ادغام از ساختار سنتی اداره شهر حذف می شوند در حالی که در ترکیه همچنان با عنوان «مختار محله» فعالیت دارند.  

مسئله دیگر طرح های توسعه شهری است. طرح جامع شهری تا زمانی که برای مردم ناخوانا باشد، اصلا معنایی ندارد. مردم باید بدانند قرار است چه اتفاقاتی در محل زندگی آن ها بیفتد و درک روشنی از تحولات آینده داشته باشند. طرح باید به شهروندان قدرت پیش بینی بدهد و سند محکم دفاع آن ها از حقوق شهری شان باشد. می توان با افزایش آگاهی همگانی از ماهیت و محتوای طرح های توسعه شهری آن ها را بدل به «سند حقوق شهری» کرد.

پیوند نهاد و سازمان های مهمی مانند دانشگاه هم با شهر مشخص نیست. باید پرسید چگونه است که دانشگاه مهمی چون شهید بهشتی ضوابط شهرسازی را در شهرک اکباتان با ساخت پردیس بین المللی خود نقض کرده است؟ در حالی که انتظار می رفت مردم از ساخت دانشگاه در محله خود خوشحال باشند و آن را افتخاری برای خود بدانند به جای خوشحالی از تاسیس دانشگاه ناراحتند. چرا باید دانشگاه با کشیدن دیوارهای بلند دور خود از مسائل شهری و پاسخ گویی فرار کند؟ فایده تدریس تئوری ها و ضوابط شهری وقتی خودمان به آن ها عمل نمی کنیم چیست؟

  1. تناقض های شهری

تهران و کلان شهرهای دیگر ما که با معضلاتی مانند آلودگی هوا مواجه هستند گرفتار دورهای باطل شده اند. در تهران هزینه آلودگی هوا را کودکان پرداخت می کنند. با تشدید آلودگی این مدارس هستند که تعطیل می شوند اما کسی با اتوبوس ها و کامیون های دودزا، خودروهای فرسوده آلوده کننده هوا و موتورسیکلت های پراکنده کننده سموم در هوا کاری ندارد. ما زمان آموزش نسل آینده و حق آن ها بر شهر را قربانی بی مبالاتی خود می کنیم. یا قربانی کردن شهر در پای فروش آن. تهران شاید تنها پایتخت جهان باشد که هزینه های اداره آن از محل فروش فضا و کیفیت زندگی اش تامین می شود. براستی چرا شهردار پاریس اطراف برج ایفل یا حاشیه رود خانه سن تراکم فروشی نمی کند؟ چرا لندن باغ های خود را بدل به برج باغ نکرده است؟ آیا پاسخ غیر از این است که چنین کاری به معنای نابودی شهر است. آیا نباید به تهرانی ها حق داد که بپرسند چه بر سر باغ های شمیران آمد و چرا زمین های ذخیره منطقه 22 که قرار بود فقط برای کاربری های ورزشی و فرهنگی باشد به زیر ساخت و ساز گسترده مسکونی و تجاری رفت؟ فروش تراکم و ضابطه ساده ترین راه تامین درآمد است اما پایداری ندارد و تداوم آن حواله کردن مشکلات به آینده ای است که چندان هم دور نیست. البته کلان شهرها در همه جای جهان خود قادر به تامین تمامی هزینه های خود نیستند. لازم است دولت و مدیریت شهری حساب های تهران را بررسی کنند و سهم خود را در تامین هزینه ها مشخص کنند. طرف سوم ماجرا هم ساکنان تهران هستند که هریک به تناسب سودی که از این شهر می برند چه از بابت زندگی و چه از بابت کسب و کار، عوارض مناسبی برای اداره شهر پرداخت کنند. مدیریت شهری که با عوارض و مالیات شهروندان اداره می شود نیازمند شفافیت و پاسخ گویی حداکثری است و موافقت شهروندان را برای اجرای پروژه های عظیم می خواهد. آیا مدیریت شهری آمادگی برای پذیرش نقش های جدید دارد؟ مثال دیگر قربانی کردن شهر در پای خودروست. از عوامل اصلی آلوده کننده هوای پایتخت خودروها هستند مدیریت شهری می تواند از یک سو شهر را برای حرکت خودرو مناسب سازد و فضاهای انسانی را قربانی جاده ها و اتوبان ها کند و از سوی دیگر می تواند پیاده محوری را در سرلوحه سیاست ها و برنامه های خود قرار دهد و برای افزایش فضاهای با مقیاس انسانی بکوشد. در نگاه مدیران ظاهر بین ساخت زیربناهای ترافیکی همراه با انجام پروژه های عظیم و چشمگیر است اما پیاده راه سازی و فضاهای مناسب پیاده روی عرصه چندانی برای نمایش ندارند. با تداوم چنین طرز فکری، شهر قربانی توسعه خودرو می شود و خیابان های پر خودرو جای پیاده روها را می گیرند. در ساخت و سازهای اخیر تهران در مناطقی مانند ولنجک، وضعیت پیاده رو ها اسفناک است و بخش اعظم فضاهای عمومی قربانی حساب و کتاب های بسازوبفروشی و تراکم فروشی شده است. به روشنی حق کودکان، معلولان، کهن سالان و تمامی افرادی که نیازمند پیاده روی هستند، پایمال و با پول معامله شده است. چه شده که در عصر سلطه شعارهای شهروندمداری، چنین آسان و ارزان حقوق شهروند عادی به پای برج سازان و دلالان قربانی شده است؟ چرا باید پیاده روهای ساخته شده در خیابان های دهه های بیست و چهل شمسی تهران مانند ولی عصر و بلوار کشاورز در نیمه دهه نود رشک برانگیز باشد؟  

  1. بحران دمکراسی محلی: شورایاری یا سرای محله

نکته آخر بحران دموکراسی محلی است. بدین معنا که اگر دموکراسی محلی نداشته باشیم نمی‌توانیم دموکراسی شهری نیز داشته باشیم. محله تعریف اجتماعی دارد و جایی است که آشنایی در آن وجود داشته باشد. در حال حضار انجمن های محلی ما برای محله نیستند و بخشی از بروکراسی شهرداری هستند. متاسفانه این بحران دموکراسی محله‌ای در تهران دیده می‌شود. در تهران بیش از 370 محله تاسیس شده است و برای هرکدام از آن ها عده ای به تعداد 7 نفر به رای اهالی محل، حال به هر میزان رای، به عنوان اعضای «انجمن شورایاری محله» انتخاب شده اند. آن ها باید مسائل عمومی محله را دنبال کرده و با هماهنگی با شهرداری و سایر سازمان ها و اداراتی که در سطح محله فعالیت دارند، برای کاهش و حل آن ها بکوشند. اما آیا به راستی محلات تهران محله هستند؟ محله چیست؟ در تمامی کتاب ها و منابع شهری، محله تعریف مشخصی دارد و سقف جمعیتی معینی دارد که 2500 نفر است. محله باید جایی باشد که افراد شناسایی نسبی از یکدیگر به عنوان اعضای محل داشته باشند و بتوان با پای پیاده سر تا ته محله را پیمود. حال پرسش این است که شهرک اکباتان با بیش از 80 هزار نفر جمعیت و وسعت چند ده هکتاری، محله است؟ یا بقیه جاهایی که عنوان محله را یدک می کشند، کجایشان شبیه محله به معنای واقعی آن است؟ بازی های بوراکراتیک گرچه در ذهن و سخن مدیران زیبا جلوه می کنند اما در عرصه واقعیت، جلوه چندانی ندارند.

با آنکه سیاست شهرداری «تبدیل شهرداری از سازمانی خدماتی به نهادی اجتماعی» است اما در عمل کمتر این سیاست در تمامی حوزه های کاری شهرداری مانند عمرانی، شهرسازی و خدماتی پیاده شده است. شهرداری به عنوان نزدیکترین سطح حاکمیت به مردم، سازمانی که قدرت تخریب خانه مردم و تعطیلی کسب و تصاحب زمین را دارد، آن هم همیشه بدون رضایت و غالبا با قلدری چگونه می خواهد از جایگاه رفیع قدرت خود پایین آمده و رخت نهادهای اجتماعی را بر تن کند؟ در پرتو این سیاست نادرست اتفاقاتی در شهر می افتد که در صورت بی توجهی می تواند برای همیشه فعالیت های مشارکتی و مردم سالاری در این شهر تعطیل کرده و مردم را نسبت به مفاهیم زیبایی چون مشارکت و مردم مداری بدبین کند. از جمله این اقدام ها «ظلم به نام مشارکت» است. چگونه می توان واگذاری کارهای هزینه زا و تخصصی را مردم عادی مشارکت نام گذاشت. مشارکت در شهرداری پیش از این بدنام بود زیرا گرفتن پول از مردم برای وظایف و خدمات شهرداری را مشارکت می گفتند، اکنون این بدنامی بیشتر شده است زیرا علاوه بر گرفتن پول سابق، کارهای برزمین مانده و هزینه بر را هم به نام مشارکت بر گرده مردم سوار می کنند! یا «فرار از مشارکت واقعی یعنی قدرت شهروندی»، اگر شهرداری در سیاست خود صادق است چرا شورایاری را در راس مدیریت اجرایی شهرداری ناحیه مستقر نمی کند و چرا امر مهمی مانند ساخت و ساز که بر کیفیت زندگی مردم موثر است در جلسات عمومی با حضور ذینفعان محلی تصمیم گیری نمی شود؟ همچنین است ضرورت تشکیل شورای منطقه برای مناطق 22 گانه و استقرار آن برای نظارت و هدایت تصمیمات شهرداران مناطق.

از سوی دیگر تناسبی میان وکیل و موکل در شورایاری وجود ندارد. با چند رای می توان ادعای نمایندگی مردم را برای بحث شورایاری کرد؟ باید کف رای مشخص شود. آیا خنده دار نیست که در محله ای با حداقل سی یا چهل هزار نفر جمعیت، فردی با پنجاه رای به عنوان نماینده اهالی انتخاب شود و مدعی دفاع از حقوق و سخنگوی آن ها شود؟

فرار از مشارکت واقعی که به معنای فدرت شهروندی انتقاد دیگری است که به برنامه های مشارکتی مدیریت محله وارد است. برگزاری کلاس های گلدوزی و آشپزی انجام کاری خدماتی است که واگذاری آن به مردم محله را نمی توان مشارکت دانست. اگر مدیریت شهری در ادعای خود صادق است کمترین کاری که می تواند بکند آن است که تصمیات موثر بر کیفیت زندگی مردم و حق آن ها از شهر بویژه صدور پروانه ساختمان و تغییر کاربری ها را در حضور مردم محله و پس از شنیدن نظرات آن ها بگیرد. شورایاری واقعی جایگاهش در راس شهرداری ناحیه است درست همانند وضعیتی که شورای شهر نسبت به شهرداری دارد.

بدین ترتیب مشاهده می کنیم که شورایاری به مدیریت سرای محله تقلیل یافته است و نهادی که می تواند مشکلات عمومی محله بویژه حقوق مردم را مدافع باشد در حد برگزار کننده کلاس های آموزشی تقلیل می یابد.

سخن پایانی

هدف از طرح تمامی این مباحث آن است که می خواهیم شهر بهتری داشته باشیم، شهری خوب متکی بر تاریخ و فرهنگ و همگام با شهرهای جهانی. شهری که درس هایی برای آموختن داشته باشد و کودکان در آن احترام و حق داشته باشند و کهن سالان فضایی آرام برای زندگی. شهری که در آن نشانی از فقر نباشد و محیط زیست را نیازی به نگهبان و دوربین مداربسته برای حفاظت نباشد.

 

{phocadownload view=file|id=165|target=s}

 

* بخشی از این سخنرانی پیش‌تر در روزنامه ایران به چاپ رسیده است.