تأملی بر بحران و جنگ؛ طبقه متوسط معلق و توسعه اجتماعی | دکتر فاطمه برغانی برزگری

26 07 2026 19:52

News Code : 248617313

View Count : 294

 دکتر فاطمه برغانی برزگری ، دانش‌آموخته دکتری جامعه‌شناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران


بحران؛ گسست در تداوم زندگی

بحران، پیش از آنکه ویرانی باشد، گسست در تداوم است؛ گسستی که نظم آشنای زندگی را از حالت بدیهی و قابل پیش‌بینی خارج می‌کند و انسان را با وضعیتی مواجه می‌سازد که در آن، نسبت میان امروز و فردا مانند گذشته روشن نیست. در زندگی عادی، افراد و خانواده‌ها بر اساس مجموعه‌ای از اطمینان‌های نسبی، زندگی خود را سامان می‌دهند: شغلی دارند که انتظار دارند ادامه پیدا کند، درآمدی که می‌توانند بر مبنای آن برنامه‌ریزی کنند، خانه‌ای که آن را محل امنیت می‌دانند، مدرسه و دانشگاهی که مسیر آموزش فرزندانشان را شکل می‌دهد و شبکه‌ای از روابط اجتماعی که در مواقع دشواری می‌توانند به آن تکیه کنند. بحران، پیش از آنکه الزاماً همه این عناصر را از میان ببرد، رابطه میان آنها و آینده را مختل می‌کند. آنچه تا دیروز قابل اتکا بود، ناگهان نامطمئن می‌شود و آنچه زمانی موضوع برنامه‌ریزی بود، به موضوع نگرانی بدل می‌گردد. از اینرو، بحران را نمی‌توان صرفاً یک «رویداد» دانست؛ بحران وضعیتی است که در آن، ظرفیت‌های معمول جامعه برای حفظ تداوم زندگی، پیش‌بینی آینده و سازمان‌دهی امور روزمره با اختلال مواجه می‌شوند. در چنین شرایطی، زمان اجتماعی نیز دگرگون می‌شود. انسان از افق‌های بلندمدت به زمان حال، از برنامه‌ریزی به واکنش، از ساختن آینده به مدیریت امروز رانده می‌شود. شاید یکی از عمیق‌ترین آثار بحران همین کوتاه ‌شدن افق زمانی زندگی باشد؛ اینکه فرد دیگر نتواند با اطمینان بپرسد پنج سال دیگر کجا خواهد بود و ناچار شود تمام توان خود را صرف این کند که چگونه از این فصل، یا این ماه عبور کند.

جنگ؛ شدیدترین صورت بحران و بازآرایی نظم اجتماعی

جنگ یکی از شدیدترین و پیچیده‌ترین مصادیق چنین بحرانی است؛ بحرانی که نه فقط امنیت فیزیکی، بلکه نظم اقتصادی، نهادی، اجتماعی و شهری را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. با این حال، جنگ تنها شکل بحران نیست. بحران اقتصادی، همه‌گیری، بلایای طبیعی، فروپاشی زیرساخت‌ها و بحران‌های سیاسی و اجتماعی نیز می‌توانند، با شدت‌ها و صورت‌های متفاوت، همین گسست در تداوم زندگی را ایجاد کنند. وجه مشترک آنها این است که نظم معمول زندگی را با پرسشی اساسی مواجه می‌سازند: آیا منابع، نهادها و شبکه‌هایی که تاکنون امکان ادامه زندگی را فراهم می‌کردند، همچنان قادرند این نقش را ادامه دهند؟ بحران، به‌ویژه جنگ، صرفاً یک شوک بیرونی به جامعه نیست؛ بلکه نظم روابط میان دولت، جامعه و شهروندان را نیز بازآرایی می‌کند. در شرایط عادی، طبقه متوسط بر اساس نوعی قرارداد ضمنی با جامعه و دولت زندگی می‌کند: آموزش می‌بیند، تخصص کسب می‌کند، کار می‌کند، مالیات می‌دهد، در اقتصاد مشارکت می‌کند و انتظار دارد در مقابل، از حداقلی از امنیت، ثبات، قانون‌مندی و امکان برنامه‌ریزی برای آینده برخوردار باشد. جنگ، هنگامی که این نظم را مختل می‌کند، در واقع بیش از آنکه صرفاً دارایی‌های مادی را تهدید کند، اعتماد به آینده و اعتبار این قرارداد اجتماعی را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد.

طبقه متوسط؛ میان دولت، بازار و جامعه

این پرسش، ما را به طبقه متوسط می‌رساند؛ طبقه‌ای که موقعیت آن را نمی‌توان صرفاً با میزان درآمد، نوع شغل یا میزان مالکیت توضیح داد. طبقه متوسط، بیش از آنکه فقط یک موقعیت اقتصادی باشد، یک موقعیت اجتماعی ـ نهادی است؛ موقعیتی که در میانه ساختار اجتماعی قرار گرفته و در شرایط عادی، همچون حلقه‌ای واسط میان دولت، بازار و جامعه عمل می‌کند. نه به معنای دقیق کلمه در موقعیت فرودستان قرار دارد که تمام انرژی زندگی‌شان صرف تأمین نیازهای اولیه و حفظ بقا شود و نه از چنان منابع انباشته‌ای برخوردار است که بتواند در برابر بحران‌ها خود را از پیامدهای آنها تا حد زیادی مصون نگه دارد. موقعیت طبقه متوسط دقیقاً در همین میان‌بودگی؛ میان برخورداری و آسیب‌پذیری، میان امنیت و ناامنی، میان اکنون و آینده شکل می‌گیرد.

در این معنا، طبقه متوسط را می‌توان یکی از مهم‌ترین حلقه‌های اتصال میان دولت، بازار و جامعه دانست. این طبقه از یک سو در بازار کار و اقتصاد مشارکت می‌کند، از سوی دیگر با نهادهای مدنی، آموزشی و فرهنگی در ارتباط است و از سوی دیگر، رابطه‌ای نسبتاً فعال با دولت و نهادهای عمومی دارد. معلم، کارمند، پزشک، مهندس، استاد دانشگاه، صاحب کسب‌وکار کوچک، پژوهشگر یا متخصص، تنها یک شغل ندارد؛ هر یک در نقطه‌ای از اتصال میان دولت، بازار و جامعه قرار گرفته‌اند. بنابراین، هنگامی که طبقه متوسط تضعیف می‌شود، فقط یک گروه درآمدی کوچک‌تر نمی‌شود؛ بلکه یکی از مهم‌ترین حلقه‌های اتصال میان حوزه‌های مختلف جامعه نیز آسیب می‌بیند.

به باور وبر(1)، موقعیت طبقاتی بیش از آنکه صرفاً به میزان ثروت وابسته باشد، با جایگاه افراد در بازار و فرصت‌های زندگی آنان پیوند دارد. از این منظر، بخش مهمی از طبقه متوسط را کارکنان اداری، معلمان، دانشگاهیان، متخصصان، صاحبان مشاغل حرفه‌ای، مدیران میانی، کارآفرینان کوچک و متوسط و گروه‌هایی تشکیل می‌دهند که سرمایه اصلی خود را از طریق آموزش، تخصص، مهارت و مشارکت در بازار کار به دست می‌آورند. این گروه‌ها معمولاً نه صاحب قدرت اقتصادی گسترده فرادستان‌اند و نه مانند فرودستان، کاملاً از دسترسی به منابع اقتصادی، فرهنگی و نهادی محروم‌اند. آنان در فضایی میان این دو قطب قرار دارند و همین موقعیت میانی است که آنها را به یکی از مهم‌ترین حاملان ثبات و تحرک اجتماعی تبدیل می‌کند.

از این نگاه، بحران را نیز باید در نسبت با «فرصت‌های زندگی» فهم کرد. ممکن است درآمد یک خانوار متوسط کاهش پیدا کند، اما این به‌تنهایی به معنای فروپاشی طبقه متوسط نیست. مسئله عمیق‌تر زمانی رخ می‌دهد که مسیرهای تحرک اجتماعی مسدود شوند؛ یعنی تحصیلات دیگر به شغل مناسب منجر نشود، تخصص ارزش خود را از دست بدهد، پس‌انداز در برابر تورم بی‌اثر شود، مسکن دست‌نیافتنی شود و امکان برنامه‌ریزی برای آینده از میان برود. در این وضعیت، آنچه فرسوده می‌شود فقط موقعیت اقتصادی نیست؛ بلکه «انتظار اجتماعی از آینده» است.

اما بوردیو (2) به ما نشان می‌دهد که این «میان‌بودگی» را نباید صرفاً اقتصادی فهم کرد. طبقه متوسط مجموعه‌ای از سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی را در اختیار دارد که در کنار یکدیگر موقعیت اجتماعی آن را می‌سازند. مدرک دانشگاهی، مهارت حرفه‌ای، زبان، سبک زندگی، کتاب خواندن، روزنامه خواندن، رفتن به سینما و تئاتر، سفر، مشارکت در فعالیت‌های فرهنگی، ارتباط با شبکه‌های حرفه‌ای و اجتماعی و سرمایه‌گذاری بر آموزش فرزندان، همگی بخشی از شیوه‌ای هستند که طبقه متوسط از طریق آن موقعیت خود را بازتولید می‌کند. بنابراین، آنچه طبقه متوسط را از سایر گروه‌ها متمایز می‌کند فقط «چقدر دارد» نیست؛ بلکه «چگونه زندگی می‌کند»، «چه نوع سرمایه‌هایی در اختیار دارد» و مهم‌تر از همه، «چه تصویری از آینده در ذهن خود ساخته است»، می‌باشد. طبقه متوسط، به این معنا، فقط حامل یک سطح معین از مصرف یا رفاه نیست؛ حامل نوعی سبک زندگی، انتظار اجتماعی و افق آینده است.

طبقه متوسط؛ طبقه‌ای که با آینده زندگی می‌کند

طبقه متوسط در معنای جامعه‌شناختی خود، با آینده زندگی می‌کند. او برای سال‌های بعد برنامه می‌ریزد؛ برای تحصیل فرزند، خرید یا نگهداری خانه، دوران بازنشستگی، سفر، ارتقای شغلی و حتی کیفیت زندگی آینده تصمیم می‌گیرد. از این منظر، طبقه متوسط نه فقط حامل یک سبک زندگی، بلکه حامل نوعی «افق آینده» است. فردی که امروز بخشی از درآمد خود را صرف آموزش می‌کند، کتاب می‌خرد، برای بازنشستگی پس‌انداز می‌کند یا برای آینده حرفه‌ای خود مهارت تازه‌ای می‌آموزد، در واقع در حال تبدیل زمان حال به سرمایه‌ای برای آینده است. به همین دلیل، بحران برای طبقه متوسط زمانی آغاز می‌شود که این امکان تبدیل حال به آینده مختل شود.

بحران برای طبقه متوسط، بنابراین، الزاماً از جایی آغاز نمی‌شود که خانه‌اش را از دست بدهد یا شغلش را از دست بدهد. گاه بحران بسیار زودتر و عمیق‌تر از اینها آغاز شده است؛ از جایی که فرد هنوز خانه دارد، اما دیگر توان تعمیر و نگهداری آن را ندارد؛ خودرو دارد، اما یک خرابی جدی می‌تواند هزینه‌ای خارج از توان خانوار باشد؛ شغل دارد، اما دیگر نمی‌تواند برای بازنشستگی خود برنامه‌ریزی کند؛ تحصیلات دارد، اما نمی‌داند این تحصیلات تا چه اندازه به آینده شغلی او منجر خواهد شد. خانواده‌ای که زمانی برای سفر، آموزش فرزند، خرید خانه یا دوران بازنشستگی برنامه داشت، اکنون ممکن است افق تصمیم‌گیری خود را به پایان ماه تقلیل دهد.

به باور گیدنز(3) زندگی مدرن بر نوعی اعتماد به استمرار نظم اجتماعی و امکان برنامه‌ریزی برای آینده استوار است. انسان مدرن در شبکه‌ای از نظام‌های تخصصی، نهادهای حرفه‌ای و ساختارهای اجتماعی زندگی می‌کند و بر اساس اعتماد به این نظام‌ها تصمیم می‌گیرد. طبقه متوسط بیش از بسیاری از گروه‌های اجتماعی، زندگی خود را بر چنین اعتمادهایی بنا می‌کند: اعتماد به نظام آموزش، بازار کار، نظام بازنشستگی، خدمات درمانی، بانک‌ها، قوانین و نهادهای عمومی. هنگامی که بحران این اعتمادها را تضعیف می‌کند، فرد فقط با افزایش هزینه‌ها یا کاهش درآمد مواجه نمی‌شود؛ بلکه بخشی از پایه‌ای را از دست می‌دهد که زندگی روزمره و برنامه‌ریزی آینده خود را بر آن بنا کرده بود. بحران از این طریق، نه فقط امنیت مادی، بلکه امنیت هستی‌شناختی و احساس تداوم زندگی را نیز متزلزل می‌کند.

از این منظر، فوکو (4) نیز به فهم این وضعیت کمک می‌کند. سوژه مدرن، فردی است که خود را مدیریت می‌کند، برای آینده خود برنامه می‌ریزد، بر بدن و سلامت خود نظارت دارد، آموزش می‌بیند، مهارت کسب می‌کند و مسئولیت ساختن زندگی خویش را بر عهده می‌گیرد. طبقه متوسط، در این معنا، یکی از مهم‌ترین صورت‌های سوژه مدرن است؛ فردی که دائماً در حال سرمایه‌گذاری بر «خود» و آینده خویش است. اما بحران زمانی اهمیت پیدا می‌کند که این منطق خودمدیریتی دیگر کافی نباشد. فرد ممکن است همه توصیه‌های عقلانی را انجام داده باشد: تحصیل کرده، کار کرده، پس‌انداز کرده و برای آینده برنامه ریخته باشد؛ اما بحران اقتصادی، جنگ یا بی‌ثباتی نهادی می‌تواند نشان دهد که آینده فقط محصول انتخاب‌های فردی نیست و به ساختارهای اجتماعی و نهادی نیز وابسته است. در اینجا، مسئولیت فردی با محدودیت‌های ساختاری برخورد می‌کند و شکاف میان «آنچه فرد می‌تواند انجام دهد» و «آنچه ساختار به او اجازه می‌دهد» آشکار می‌شود.

در این وضعیت، بحران پیش از آنکه دارایی‌ها را از میان ببرد، توان تبدیل دارایی‌ها و سرمایه‌ها به آینده را فرسوده می‌کند. شاید این همان نقطه‌ای باشد که مفهوم «طبقه متوسط معلق» بیشترین معنای خود را پیدا می‌کند: فرد هنوز چیزهایی دارد، اما دیگر نمی‌تواند با اطمینان از آنها برای ساختن آینده استفاده کند. میان آنچه دارد و آنچه می‌تواند بشود، فاصله‌ای شکل گرفته است؛ فاصله‌ای که هرچه بحران طولانی‌تر شود، عمیق‌تر می‌شود.

طبقه متوسط، سرمایه اجتماعی، اعتماد و شبکه‌های پل‌زننده

طبقه متوسط، فقط در میانه ساختار طبقاتی قرار ندارد؛ بلکه در بسیاری از جوامع شهری، در میانه شبکه‌های اجتماعی نیز ایستاده است. این موقعیت میانی به آن امکان می‌دهد که میان حوزه‌هایی که در غیر این صورت ممکن است از یکدیگر فاصله بگیرند، ارتباط برقرار کند: میان دولت و جامعه، میان بازار و شهروند، میان نهادهای رسمی و زندگی روزمره، میان دانشگاه و جامعه، میان گروه‌های حرفه‌ای و نهادهای مدنی. بنابراین، اهمیت طبقه متوسط فقط در میزان ثروت یا سبک زندگی آن نیست؛ بخشی از اهمیت آن در ظرفیت ارتباطی و پیونددهنده‌ای است که در ساختار اجتماعی ایجاد می‌کند. در اینجا مفهوم سرمایه اجتماعی پاتنام (5) اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. پاتنام سرمایه اجتماعی را در پیوند با شبکه‌ها، هنجارهای همکاری و اعتماد اجتماعی توضیح می‌دهد؛ مجموعه‌ای از روابط که امکان کنش جمعی را افزایش می‌دهند و افراد را قادر می‌سازند برای اهداف مشترک با یکدیگر همکاری کنند. اما در میان صورت‌های مختلف سرمایه اجتماعی، آنچه برای فهم موقعیت طبقه متوسط و نسبت آن با شهر اهمیت بیشتری دارد، سرمایه اجتماعی «پل‌زننده» است؛ سرمایه‌ای که از مرزهای درون‌گروهی عبور می‌کند و گروه‌ها و افرادی را که از نظر اجتماعی، فرهنگی یا اقتصادی با یکدیگر تفاوت دارند، به هم متصل می‌سازد.

اگر سرمایه اجتماعی پیونددهنده درون یک گروه، خانواده، شبکه یا جامعه محلی، احساس تعلق و همبستگی ایجاد می‌کند، سرمایه اجتماعی پل‌زننده امکان عبور از مرزها را فراهم می‌سازد. طبقه متوسط شهری، به دلیل موقعیت اجتماعی و نهادی خود، در شرایط عادی می‌تواند یکی از حاملان مهم این نوع سرمایه باشد. معلمی که با خانواده‌های مختلف در ارتباط است، دانشگاهی که دانش را به جامعه پیوند می‌دهد، پزشک و متخصصی که میان نهاد تخصصی و شهروندان واسطه می‌شود، صاحب کسب‌وکاری که با شبکه‌های اقتصادی و اجتماعی متنوع ارتباط دارد، یا انجمن حرفه‌ای و مدنی که افراد متفاوت را حول یک مسئله مشترک گرد هم می‌آورد، همگی در حال تولید نوعی سرمایه اجتماعی پل‌زننده‌ هستند.

از این نگاه، طبقه متوسط را می‌توان بخشی از «زیرساخت ارتباطی» جامعه دانست؛ زیرساختی که برخلاف جاده و پل و ساختمان، در کالبد شهر دیده نمی‌شود، اما بدون آن، بسیاری از ارتباطات اجتماعی، همکاری‌های مدنی و فرآیندهای توسعه‌ای امکان تحقق پیدا نمی‌کنند. این همان نقطه‌ای است که مسئله طبقه متوسط را به مسئله توسعه اجتماعی پیوند می‌دهد. توسعه فقط با افزایش منابع اقتصادی یا ساخت زیرساخت‌های فیزیکی پیش نمی‌رود؛ جامعه برای توسعه به شبکه‌هایی نیاز دارد که بتوانند اعتماد ایجاد کنند، تفاوت‌ها را به رسمیت بشناسند، افراد و گروه‌ها را به یکدیگر متصل کنند و امکان کنش جمعی را فراهم آورند.

طبقه متوسط، اعتماد، امید اجتماعی؛ سرمایه‌ای برای ساختن آینده

در این معنا، اعتماد فقط یک احساس فردی نیست؛ نوعی سرمایه‌گذاری اجتماعی بر آینده نیز هست. هنگامی که فرد به دیگران و به نهادهای اجتماعی اعتماد دارد، می‌تواند بخشی از منابع خود را برای آینده سرمایه‌گذاری کند. می‌تواند فرزندش را برای سال‌های آینده آموزش دهد، برای بازنشستگی برنامه‌ریزی کند، کسب‌وکاری راه بیندازد، در یک فعالیت مدنی مشارکت کند یا به یک همکاری جمعی وارد شود. اعتماد، به تعبیر دیگر، امکان «به تعویق انداختن منفعت فوری برای دستیابی به منفعتی بزرگ‌تر در آینده» را فراهم می‌کند. جامعه‌ای که اعتماد در آن وجود دارد، فقط جامعه‌ای نیست که افراد در آن به یکدیگر اطمینان دارند؛ جامعه‌ای است که افراد در آن می‌توانند آینده را قابل ساختن تصور کنند.

از همین‌جا می‌توان میان اعتماد و امید اجتماعی پیوند برقرار کرد. امید اجتماعی برخلاف خوش‌بینی فردی، یک ظرفیت جمعی است؛ یعنی باور به اینکه کنش امروز می‌تواند در ساختن فردا مؤثر باشد و اینکه آینده صرفاً چیزی نیست که باید منفعلانه منتظر آن ماند. طبقه متوسط، به دلیل برخورداری از سرمایه‌های فرهنگی، انسانی و اجتماعی، معمولاً یکی از مهم‌ترین حاملان این افق آینده است. آموزش، تخصص، پس‌انداز، مشارکت مدنی و سرمایه‌گذاری بر نسل بعد، همگی اشکالی از اعتماد به آینده‌ هستند. فردی که برای تحصیل فرزندش هزینه می‌کند، در واقع به آینده‌ای باور دارد که در آن این سرمایه‌گذاری معنا خواهد داشت؛ فردی که برای بازنشستگی خود برنامه می‌ریزد، فرض می‌کند آینده‌ای وجود دارد که ارزش برنامه‌ریزی دارد و کسی که در یک شبکه اجتماعی یا حرفه‌ای مشارکت می‌کند، به این امید عمل می‌کند که همکاری امروز بتواند امکان‌های فردا را گسترش دهد.

بحران و فرسایش سرمایه اجتماعی پل‌زننده

بحران، به‌ویژه هنگامی که طولانی و انباشتی می‌شود، دقیقاً از همین نقطه آسیب خود را آغاز می‌کند. بحران ممکن است پیش از آنکه سرمایه اجتماعی را به‌طور کامل نابود کند، ظرفیت پل‌زدن میان گروه‌ها را کاهش دهد. افراد در شرایط نااطمینانی ممکن است بیش از پیش به شبکه‌های نزدیک و درون‌گروهی خود پناه ببرند و از شبکه‌های گسترده‌تر اجتماعی فاصله بگیرند. اعتماد عمومی جای خود را به اعتماد محدود و خصوصی می‌دهد؛ همکاری جمعی به راهبردهای فردی و خانوادگی تبدیل می‌شود و سرمایه اجتماعی پل‌زننده، که برای حفظ انسجام اجتماعی و توسعه اهمیت اساسی دارد، به تدریج فرسوده می‌شود. در چنین شرایطی، جامعه ممکن است از یک وضعیت «شبکه‌شده» به وضعیتی «جزیره‌ای» حرکت کند؛ افراد هنوز خانواده و دوستان خود را دارند، اما ارتباط آنها با شبکه‌های گسترده‌تر اجتماعی، حرفه‌ای و مدنی کاهش می‌یابد. اینجاست که بحران دیگر فقط یک فشار اقتصادی یا امنیتی نیست؛ بلکه به فرسایش تدریجی بافت اجتماعی منجر می‌شود. اگر پاتنام سرمایه اجتماعی را یکی از منابع مهم همکاری و کارآمدی اجتماعی می‌داند، می‌توان گفت بحران‌های ممتد با تضعیف اعتماد و سرمایه اجتماعی پل‌زننده، ظرفیت جامعه برای همکاری فراتر از مرزهای نزدیک و گروهی را نیز کاهش می‌دهند.

طبقه متوسط معلق؛ میان داشتن و توانستن

در این نقطه است که مفهوم «طبقه متوسط معلق» معنا پیدا می‌کند. طبقه متوسط معلق الزاماً طبقه‌ای نیست که به فرودستی سقوط کرده باشد؛ بلکه طبقه‌ای است که هنوز بسیاری از نشانه‌های موقعیت پیشین خود را حفظ کرده، اما دیگر نمی‌تواند با اطمینان آنها را به آینده پیوند بزند. او هنوز خانه دارد، اما از امنیت اقتصادی خانه مطمئن نیست؛ هنوز شاغل است، اما از استمرار شغل اطمینان ندارد؛ هنوز تحصیل کرده است، اما نسبت میان تحصیلات و آینده شغلی برایش مبهم شده است؛ هنوز سرمایه اجتماعی دارد، اما شبکه‌های اعتماد و ارتباطاتش در معرض فرسایش قرار گرفته‌اند. او در فاصله میان «داشتن» و «توانستن»، میان «اکنون» و «آینده» معلق است. بنابراین، تعلیق طبقه متوسط را می‌توان در سه سطح به‌هم‌پیوسته فهم کرد: تعلیق اقتصادی، تعلیق زمانی و تعلیق اجتماعی. تعلیق اقتصادی یعنی فرد هنوز دارایی دارد، اما توان تبدیل آن به امنیت و رفاه آینده کاهش یافته است؛ تعلیق زمانی یعنی افق برنامه‌ریزی از سال‌ها و دهه‌های آینده به ماه‌ها و حتی هفته‌های پیش رو کوتاه شده است؛ و تعلیق اجتماعی یعنی فرد هنوز در جامعه حضور دارد، اما ظرفیت مشارکت، اعتماد و پیوندزدن او با دیگران در حال فرسایش است.

این وضعیت را می‌توان با الهام از آگامبن (6) ، نوعی «تعلیق موقعیت» دانست؛ نه به این معنا که طبقه متوسط مستقیماً به مفهوم «حیات برهنه» تقلیل یافته است، بلکه از این جهت که بحران می‌تواند بخشی از امنیت، پیش‌بینی‌پذیری و تضمین‌های ضمنی زندگی شهروندی را معلق کند. فرد همچنان از نظر حقوقی شهروند است و ممکن است همچنان خانه، شغل و تحصیلات خود را داشته باشد، اما بخشی از امکان واقعی او برای بهره‌گیری از این منابع و تبدیل آنها به آینده تضعیف شده است. انسان هنوز شهروند است، اما بخشی از زندگی او در منطق بقا گرفتار شده است.

استندینگ(7) از زاویه‌ای دیگر، این وضعیت را با مفهوم «پریکاریا» یا طبقه بی‌ثبات توضیح می‌دهد؛ وضعیتی که در آن ناامنی شغلی، اقتصادی و اجتماعی به بخشی پایدار از تجربه زندگی تبدیل می‌شود. پریکاریایی‌شدن لزوماً به معنای فقیرشدن نیست؛ بلکه به معنای از دست رفتن امنیت و پیش‌بینی‌پذیری است. از این منظر، بحران‌های پیاپی می‌توانند بخش‌هایی از طبقه متوسط را به سمت نوعی بی‌ثبات ‌شدن سوق دهند؛ وضعیتی که در آن فرد هنوز بسیاری از نشانه‌های ظاهری طبقه متوسط را حفظ کرده، اما دیگر از امنیتی که این نشانه‌ها در گذشته نمایندگی می‌کردند، برخوردار نیست. در این وضعیت، فرد ممکن است هنوز خانه داشته باشد، اما نتواند هزینه تعمیر و نگهداری آن را تأمین کند؛ خودرو داشته باشد، اما از عهده هزینه‌های پیش‌بینی‌نشده آن برنیاید؛ شغل داشته باشد، اما نتواند برای بازنشستگی برنامه‌ریزی کند؛ دانشجو باشد، اما نتواند افق چهار سال آینده خود را تصور کند؛ خانواده‌ایی که به جای برنامه‌ریزی برای سفر، آموزش و آینده، تمام انرژی خود را صرف عبور از پایان ماه کند. در چنین شرایطی، زنان نیز ممکن است با افزایش بار مراقبتی و اقتصادی خانواده مواجه شوند و کودکان و جوانان، نااطمینانی را نه فقط در اقتصاد، بلکه در تجربه روزمره زندگی و تصور آینده خود تجربه کنند.

طبقه متوسط معلق؛ از کنشگر توسعه تا مدیریت‌کننده بقا

از همین نگاه، بحران فقط طبقه متوسط را فقیرتر نمی‌کند؛ ممکن است آن را از یک «کنشگر توسعه» به یک «مدیریت‌کننده بقا» تبدیل کند. فردی که زمانی برای آموزش، فرهنگ، مشارکت اجتماعی و آینده سرمایه‌گذاری می‌کرد، اکنون ممکن است تمام انرژی خود را صرف حفظ موقعیت موجود کند. در این وضعیت، مسئله فقط کاهش رفاه نیست؛ بلکه فرسایش تدریجی عاملیت، اعتماد و امید اجتماعی است. هنگامی که فرد به استمرار شغل خود اطمینان ندارد، نمی‌تواند برای سال‌های آینده برنامه‌ریزی کند؛ خانواده‌ای که به ثبات اقتصادی اعتماد ندارد، سرمایه‌گذاری بلندمدت را به تعویق می‌اندازد؛ دانشجویی که آینده بازار کار را نامطمئن می‌بیند، افق چهار ساله خود را به پایان همین ترم تقلیل می‌دهد. از این منظر، بحران فقط «آینده را نامطمئن» نمی‌کند؛ بلکه ممکن است توان تصور کردن آینده را نیز کاهش دهد.

بحران شهری؛ وقتی زیرساخت‌های اجتماعی زندگی آسیب می‌بینند

اما طبقه متوسط در خلأ زندگی نمی‌کند. بخش مهمی از سرمایه‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی آن در شهر به کار می‌افتد و از طریق شبکه‌ای از دانشگاه‌ها، مدارس، بیمارستان‌ها، بازار کار، حمل‌ونقل، فضاهای فرهنگی، پارک‌ها، کتابخانه‌ها و فضاهای عمومی بازتولید می‌شود. از این رو، شهر برای طبقه متوسط فقط محل سکونت نیست؛ بلکه شبکه‌ای از فرصت‌هاست که کار، آموزش، فرهنگ، سلامت، ارتباط و مشارکت را به یکدیگر پیوند می‌دهد. اگر طبقه متوسط حلقه واسط میان دولت، بازار و جامعه است، شهر نیز عرصه‌ای است که بخش بزرگی از این پیوندها در آن به صورت روزمره تحقق می‌یابد. در چنین شرایطی، بحران شهری را نیز نمی‌توان فقط با میزان تخریب ساختمان‌ها یا زیرساخت‌های فیزیکی سنجید. باید پرسید بحران چه بر سر «زیرساخت‌های اجتماعی زندگی» آورده است؛ بر سر دانشگاه، مدرسه، بیمارستان، حمل‌ونقل، فضای عمومی، ارتباطات و شبکه‌های اعتماد. شهر زمانی زنده است که این شبکه‌ها امکان حضور، مشارکت و تعامل را فراهم کنند. هنگامی که بحران آنها را مختل می‌کند، شهروند فقط یک خدمت را از دست نمی‌دهد؛ بلکه بخشی از امکان زیستن اجتماعی خود را از دست می‌دهد.

لوفور (8) بر این باور است که شهر صرفاً یک فضای فیزیکی نیست؛ بلکه عرصه‌ای اجتماعی است که در آن شهروندان نه فقط در فضا زندگی می‌کنند، بلکه در تولید و معنا بخشیدن به آن نیز مشارکت دارند. از این منظر، شهر یکی از مهم‌ترین میدان‌های تحقق عاملیت اجتماعی است و طبقه متوسط شهری، به دلیل برخورداری از سرمایه‌های انسانی، فرهنگی و اجتماعی، می‌تواند در تولید فضای عمومی، سازمان‌یابی اجتماعی و شکل‌گیری حیات مدنی نقشی تعیین‌کننده دارد. اما بحران می‌تواند این نسبت را دگرگون سازد. طبقه متوسطی که در شرایط عادی بخشی از انرژی خود را صرف آموزش، فعالیت حرفه‌ای، مشارکت مدنی و تولید فرهنگی می‌کند، ممکن است در شرایط بحران به تدریج از «کنشگر توسعه» به «مدیریت‌کننده بقا» تبدیل شود. در این جابه‌جایی، مسئله فقط کاهش توان اقتصادی نیست؛ بلکه تغییر در رابطه انسان با شهر، جامعه و آینده است. از اینرو، می‌توان گفت وقتی طبقه متوسط که بخشی از «زیرساخت ارتباطی» جامعه است در شهر معلق می‌شود، خود شهر نیز بخشی از ظرفیت توسعه‌ای خود را از دست می‌دهد. شهر دیگر فقط فضایی برای زندگی نیست؛ بلکه به فضایی برای مدیریت نااطمینانی تبدیل می‌شود.

هاروی (9) معتقد است بحران‌ها در فضای شهری به‌طور یکسان توزیع نمی‌شوند. توانایی افراد برای محافظت از خود، جابه‌جایی، دسترسی به خدمات و بازسازی پس از بحران، به منابع اقتصادی و اجتماعی آنان وابسته است. از این رو، بحران می‌تواند نابرابری‌های موجود را تشدید کند و حتی به نوعی «سلب مالکیت» از امکان‌های شهری بینجامد؛ یعنی شهروندان به‌تدریج از دسترسی مؤثر به منابعی محروم شوند که برای زندگی شهری و بازتولید اجتماعی ضروری هستند. در این وضعیت، مسئله فقط این نیست که چه کسی خانه خود را از دست داده است؛ بلکه باید پرسید چه کسی دسترسی خود به مدرسه، دانشگاه، درمان، حمل‌ونقل، فضای عمومی و فرصت‌های شهری را از دست داده است. طبقه متوسط ممکن است همچنان از نظر حقوقی و مالکیتی در شهر حضور داشته باشد، اما در عمل بخشی از امکان استفاده از شهر و تبدیل منابع شهری به فرصت‌های زندگی را از دست بدهد.

گراهام (10) نیز در تحلیل شهرهای معاصر نشان می‌دهد که در جنگ‌های جدید، شهر و زیرساخت‌های آن به بخشی از میدان منازعه تبدیل می‌شوند. آب، انرژی، ارتباطات، حمل‌ونقل، بیمارستان‌ها و مراکز آموزشی دیگر صرفاً خدماتی فنی نیستند؛ آنها شبکه‌هایی هستند که امکان تداوم زندگی اجتماعی را فراهم می‌کنند. هنگامی که این شبکه‌ها مختل می‌شوند، شهروند فقط با فقدان یک خدمت مواجه نیست؛ بلکه با گسست در شبکه‌ای از امکان‌های زندگی روبه‌رو می‌شود. جنگ از این طریق، شهر را نه فقط از بیرون، بلکه از درون نیز دچار اختلال می‌کند. جنگ در این میان می‌تواند فرسایش سرمایه اجتماعی را نیز تشدید کند. هنگامی که شهر ناامن می‌شود، ارتباطات مختل می‌گردد، دانشگاه‌ها و مدارس تعطیل می‌شوند، کسب‌وکارها آسیب می‌بینند، مهاجرت افزایش می‌یابد و شبکه‌های حرفه‌ای و مدنی از هم گسسته می‌شوند، آنچه آسیب می‌بیند فقط جریان عادی زندگی نیست؛ شبکه‌هایی است که جامعه را به هم متصل نگه می‌دارد. در این وضعیت، طبقه متوسط ممکن است به جای آنکه نقش پل‌زننده خود را میان حوزه‌های مختلف اجتماعی انجام دهد، به تدریج درگیر حفظ موقعیت خانوادگی و فردی خود شود. اینجا همان نقطه‌ای است که طبقه متوسط از «حامل سرمایه اجتماعی» به «مدیر نااطمینانی» تبدیل می‌شود.

طبقه متوسط معلق و شهر جزیره‌ای

می‌توان مفهوم «طبقه متوسط معلق» را نه فقط در نسبت با اقتصاد و آینده شغلی، بلکه در نسبت با سرمایه اجتماعی و شهر نیز فهم کرد. طبقه متوسط معلق، طبقه‌ای است که هنوز در شبکه‌های اجتماعی حضور دارد، اما ظرفیت آن برای پل‌زدن، پیوند دادن و مشارکت در ساختن آینده کاهش یافته است. هنوز خانه دارد، اما توان نگهداری از آن محدود شده؛ هنوز شغل دارد، اما امنیت شغلی‌اش متزلزل است؛ هنوز تحصیلات دارد، اما آینده حرفه‌ای‌اش نامعلوم است؛ هنوز سرمایه اجتماعی دارد، اما اعتماد عمومی و افق همکاری بلندمدت در حال فرسایش است. از این نگاه، بحران زمانی به نقطه‌ای تعیین‌کننده برای توسعه اجتماعی تبدیل می‌شود که «طبقه متوسط معلق» دیگر نتواند نقش پل‌زننده خود را انجام دهد. زیرا با تضعیف این نقش، فاصله میان گروه‌های اجتماعی افزایش می‌یابد، شبکه‌های اعتماد محدودتر می‌شوند و جامعه به جای آنکه از طریق سرمایه اجتماعی پل‌زننده به سمت انسجام حرکت کند، ممکن است به سمت جزیره‌ای‌شدن اجتماعی پیش برود. در چنین وضعیتی، بحران نه فقط شکاف اقتصادی، بلکه شکاف ارتباطی و نهادی ایجاد می‌کند؛ شکافی که در نهایت ظرفیت جامعه برای گفتگو، همکاری و بازسازی پس از بحران را نیز تضعیف خواهد کرد.

تاب‌آوری اجتماعی؛ فراتر از تحمل بحران

در اینجا مفهوم تاب‌آوری اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند؛ اما تاب‌آوری را نباید صرفاً به معنای «تحمل کردن» یا «تحمل‌پذیر کردن جامعه» فهمید. جامعه‌ای که فقط از مردم می‌خواهد در برابر بحران مقاومت کنند، اما ساختارهای نابرابر، بی‌اعتمادی و نااطمینانی را اصلاح نمی‌کند، در واقع تاب‌آوری را به مسئولیت فردی تبدیل کرده است. تاب‌آوری توسعه‌ای زمانی معنا دارد که جامعه بتواند از بحران یاد بگیرد، نهادهای خود را اصلاح کند و ظرفیت جمعی جدیدی برای مواجهه با بحران بعدی بسازد. تاب‌آوری اجتماعی زمانی محقق می‌شود که جامعه بتواند نه فقط از بحران جان سالم به در ببرد، بلکه ظرفیت خود را برای اعتماد، همکاری، مشارکت و آینده‌سازی حفظ یا بازسازی کند. جامعه‌ای که افراد آن صرفاً می‌آموزند چگونه بحران را تحمل کنند، الزاماً تاب‌آور نیست؛ جامعه‌ای تاب‌آورتر است که بتواند از تجربه بحران برای ساختن نهادهای بهتر، شبکه‌های اعتماد گسترده‌تر و فرصت‌های عادلانه‌تر استفاده کند.

توسعه اجتماعی؛ بازگرداندن جامعه از بقا به زندگی

در اینجا توسعه اجتماعی معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند. توسعه اجتماعی فقط به این معنا نیست که جامعه از بحران جان سالم به در ببرد؛ بلکه به این معناست که بتواند پس از بحران دوباره امکان زندگی، مشارکت و آینده‌سازی را به دست آورد. اگر طبقه متوسط از «کنشگر توسعه» به «مدیریت‌کننده بقا» تبدیل شود، اگر شهروندان به جای برنامه‌ریزی برای سال‌های آینده فقط به پایان ماه بیندیشند، اگر دانشجو به جای تصور آینده حرفه‌ای خود فقط منتظر پایان ترم باشد و اگر خانواده به جای سرمایه‌گذاری برای نسل بعد تمام توان خود را صرف حفظ وضعیت موجود کند، آنچه آسیب دیده فقط رفاه نیست؛ ظرفیت توسعه اجتماعی است. از همین رو، پرسش اصلی پس از بحران نباید فقط این باشد که چه میزان از شهر ویران شده یا چه میزان از دارایی‌های طبقه متوسط از دست رفته است. پرسش عمیق‌تر این است که چه میزان از ظرفیت جامعه برای اعتماد، مشارکت، برنامه‌ریزی و آینده‌سازی باقی مانده است. آیا طبقه متوسط هنوز می‌تواند کنشگر توسعه باشد یا تمام انرژی آن صرف مدیریت بقا شده است؟ آیا شهر هنوز فضایی برای مشارکت و تولید زندگی اجتماعی است یا به فضایی برای عبور از روزمرگی و مدیریت نااطمینانی تبدیل شده است؟ آیا شبکه‌های اعتماد و سرمایه اجتماعی پل‌زننده هنوز قادرند افراد و گروه‌ها را به یکدیگر متصل کنند؟ و مهم‌تر از همه، آیا جامعه هنوز می‌تواند آینده‌ای را تصور کند که ارزش برنامه‌ریزی و ساختن داشته باشد؟

شاید مسئله اصلی توسعه اجتماعی در دوران بحران، دقیقاً از همین‌جا آغاز شود: بازگرداندن جامعه از وضعیت صرفاً «بقا» به وضعیت «زندگی». بازگرداندن افق‌های زمانی از پایان ماه به سال‌های آینده؛ از پایان ترم به آینده حرفه‌ای؛ از نگرانی برای حفظ شغل به امکان رشد و مشارکت؛ و از انزوای فردی به شبکه‌های اعتماد و همکاری. بازسازی پس از بحران، بنابراین، فقط بازسازی خانه‌ها، خیابان‌ها و زیرساخت‌های فیزیکی نیست؛ بازسازی توان جامعه برای اعتماد کردن، پیوند زدن، مشارکت کردن و آینده ساختن است. در این معنا، «طبقه متوسط معلق» صرفاً توصیف وضعیت یک طبقه اجتماعی نیست؛ نشانه‌ای از وضعیت کلی جامعه در مواجهه با بحران است. جامعه‌ای که طبقه متوسط آن هنوز دارایی دارد اما افق ندارد، هنوز تحصیل دارد اما اطمینان ندارد، هنوز شهر دارد اما امکان‌های شهری‌اش فرسوده شده و هنوز شبکه اجتماعی دارد اما اعتمادش محدود شده است، جامعه‌ای است که شاید از بحران عبور کند، اما لزوماً از آن توسعه‌یافته‌تر بیرون نخواهد آمد. توسعه اجتماعی زمانی محقق می‌شود که جامعه بتواند از تجربه بحران، نه فقط برای بازگشت به گذشته، بلکه برای ساختن ظرفیت‌های تازه‌ای از اعتماد، مشارکت، عدالت و آینده‌سازی استفاده کند.

بنابراین پرسش نهایی این نیست که چگونه می‌توان جامعه را فقط «تاب‌آور» کرد تا بحران را تحمل کند؛ پرسش این است که چگونه می‌توان ظرفیت اجتماعی آن را چنان بازسازی کرد که پس از بحران، توان بیشتری برای انتخاب، مشارکت و ساختن آینده داشته باشد. شاید در نهایت، مسئله اصلی «طبقه متوسط معلق» نیز همین باشد: چگونه می‌توان شرایطی فراهم کرد که این طبقه، به جای آنکه میان گذشته‌ای که از دست می‌رود و آینده‌ای که نمی‌تواند آن را تصور کند معلق بماند، دوباره بتواند نقش تاریخی خود را به عنوان یکی از مهم‌ترین حاملان اعتماد، سرمایه اجتماعی، مشارکت و توسعه اجتماعی بازیابد.


منابع

1-وبر، ماکس (1394).  اقتصاد و جامعه. مترجم: منوچهری. ناشر: سازمان سمت

2-بوردیو، پیر (1390). تمایز: نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی. مترجم: حسن چاوشیان. ناشر ثالث

3-گیدنز، آنتونی (1395). جهان لغزنده است. مترجم: علی عطاران. انتشارات کتاب پارسه

4-فوکو، میشل (1399). حکم‌‌ رانی بر خود و دیگران. مترجم: سید محمد جواد سیدی

5-پاتنام، رابرت (1380). دموکراسی و سنتهای مدنی. مترجم: محمدتقی دلفروز. ناشر: روزنامه سلام

6-آگامبن، جورجو (1395). وضعیت استثنایی. مترجم: پویا ایمانی. ناشر: نشر نی

7-استندینگ، گای (1405). پریکاریا. مترجم: ایمان شعبان‌زاده. ناشر: انتشارات شیرازه کتاب ما

8- لوفور، هانری (1405). درباره تولید فضا. مترجم: محمود عبدالله‌زاده. ناشر: انتشارات مرکز مطالعات و برنامه‌ریزی شهر تهران

9- هاروی، دیوید (1399). از حق به شهر تا شهرهای شورشی. مترجم: خسرو کلانتری، پرویز صداقت. ناشر: آگاه

10- Graham, S. (2010). Cities under siege: The new military urbanism.