آن سوی تعلیق؛ مرغ مگسخوار و زندگی در «فعلا»: خوانشی از شیانگ درباره عاملیت و امکان تغییر | دکتر فاطمه برغانی برزگری - موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی isr
آن سوی تعلیق؛ مرغ مگسخوار و زندگی در «فعلا»: خوانشی از شیانگ درباره عاملیت و امکان تغییر | دکتر فاطمه برغانی برزگری
22 08 2026 22:22
News Code : 261248290
View Count : 316
دکتر فاطمه برغانی برزگری، دکتری جامعه شناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران
در جریان پژوهشی درباره مهاجرت و بهویژه درباره این پرسش که چرا برخی جابهجاییها و مهاجرتها میتوانند مسیر تازهای برای زندگی باز کنند، در حالی که برخی دیگر، با وجود همه انرژی و تلاشی که صرف میشود، الزاماً به تغییر پایدار در وضعیت زندگی نمیانجامند، مقالهای از شیانگ، انسانشناس چینی و استاد جامعهشناسی و انسانشناسی اجتماعی در دانشگاه آکسفورد (2021) با عنوان " تعلیق: جستجوی عاملیت برای تغییر در جهان بهشدت متحرک"، توجه را به خود جلب میکند؛ مقالهای که از تجربه تحرک، مهاجرت و کار در چین آغاز میشود، اما خیلی زود از مرز مطالعات معمول مهاجرت فراتر میرود و پرسشی گستردهتر را پیش میکشد: در جهانی که انسانها بیش از همیشه در حرکتند، کار میکنند، جابهجا میشوند، مهارت میآموزند، فرصتهای تازه میجویند و پیوسته خود را با شرایط جدید وفق میدهند، چرا این همه تحرک همیشه به تغییر منجر نمیشود؟
این پرسش، از منظر جامعهشناسی توسعه اجتماعی، اهمیت خاصی دارد. زیرا توسعه را نمیتوان صرفاً با افزایش حرکت، انتخاب و تلاش فردی توضیح داد. جامعهای ممکن است از انسانهایی سرشار باشد که مدام در حال تلاش برای بهتر کردن زندگی خود هستند، اما همین تلاشها اگر در سطح فردی باقی بمانند و به ظرفیتهای ارتباطی، نهادی و جمعی پیوند نخورند، الزاماً به افزایش توان جامعه برای اثرگذاری بر شرایط زندگی منجر نمیشوند. در چنین وضعیتی، افراد بسیار فعالاند، اما جامعه لزوماً از ظرفیت بیشتری برای تغییر برخوردار نشده است. به همین دلیل، آنچه در خوانش شیانگ اهمیت پیدا میکند، خود «تعلیق» نیست؛ بلکه رابطه میان تعلیق و عاملیت است. تعلیق در اینجا به معنای ایستادن و بیحرکتی نیست. برعکس، ممکن است انسان در تعلیق، بیش از هر زمان دیگری در حرکت باشد.
تعلیق، وضعیتی میان ماندن و رفتن
شیانگ برای توصیف این وضعیت از واژه چینی ( xuanfu) استفاده میکند؛ مفهومی که میتوان آن را به تعلیق، معلقبودن یا شناوربودن ترجمه کرد. اهمیت این واژه در آن است که یک وضعیت اجتماعی را توصیف میکند که در آن فرد نه کاملاً در وضعیت موجود مستقر است و نه هنوز به وضعیت دیگری رسیده است. زندگی در فاصلهای میان اکنون و آینده جریان دارد؛ اکنونی که قرار است موقتی باشد و آیندهای که قرار است به سرانجام برسد، اما اغلب معلوم نیست چه زمانی و چگونه این امر محقق میشود. این وضعیت را در تجربه مهاجران بهخوبی میتوان دید. فرد ممکن است به شهر دیگری برود تا درآمد بیشتری به دست آورد، برای مدتی بیشتر کار کند تا سرمایهای فراهم کند، مهارتی بیاموزد تا بعدها موقعیت شغلی بهتری پیدا کند یا حتی برای رسیدن به آیندهای مطلوبتر، بخش قابل توجهی از زندگی امروز خود را به تعویق بیندازد. در ظاهر، همه اینها تصمیمهایی فعالانه هستند. فرد انتخاب کرده، حرکت کرده و برای تغییر زندگی خود دست به عمل زده است. اما وی ما را دعوت میکند یک پرسش دیگر نیز مطرح کنیم: این حرکت در نهایت چه چیزی را تغییر میدهد؟
ممکن است فرد با جابهجایی، صرفاً خود را از یک وضعیت نامطلوب به وضعیتی کمتر نامطلوب منتقل کند. ممکن است درآمد افزایش پیدا کند، اما ناامنی همچنان باقی بماند؛ امکانهای فردی بیشتر شود، اما وابستگی به شرایط ناپایدار ادامه پیدا کند؛ یا حتی فرد بتواند موقعیت شخصی خود را ارتقا دهد، بیآنکه تغییری در شرایطی که چنین رقابتی را ضروری کرده است ایجاد شود. در این معنا، تعلیق نه فقدان حرکت، بلکه حرکتی است که هنوز به جهت تازهای تبدیل نشده است.
مرغ مگسخوار استعارهای برای زندگی در حال حرکت
شیانگ برای توضیح این وضعیت از تصویر بسیار گویا مرغ مگسخوار استفاده میکند: پرندهایی که برای ماندن در هوا باید پیوسته بال بزند. حرکت بالهایش بسیار سریع است و انرژی زیادی مصرف میکند، اما این حرکت لزوماً به جابهجایی نمیانجامد. پرنده ممکن است در همان نقطه بماند، در حالی که تمام بدنش در حال تلاش است. این استعاره، به نظر یکی از مهمترین کلیدهای فهم مقاله شیانگ است؛ زیرا میان تحرک و تغییر، فاصله میگذارد. ما معمولاً حرکت را نشانه تغییر میگیریم. اگر کسی مهاجرت کرده، شغلش را تغییر داده، مهارت تازهای آموخته یا برای آیندهاش تلاش کرده، فرض میکنیم در مسیر پیشرفت قرار گرفته است. اما شیانگ این رابطه را بدیهی نمیداند. ممکن است انرژی بسیار زیادی صرف شود، اما حاصل آن فقط حفظ موقعیت موجود باشد. این نکته در بحث عاملیت اهمیت فراوانی دارد. عاملیت را نمیتوان فقط از روی میزان فعالیت افراد سنجید. انسان میتواند بسیار فعال باشد و در عین حال، دامنه اثرگذاری او بر شرایطی که در آن زندگی میکند محدود باقی بماند. بنابراین مسئله دیگر فقط این نیست که «آیا فرد عاملیت دارد؟» بلکه باید پرسید عاملیت او از چه نوعی است و این عاملیت تا کجا میتواند از تنظیم زندگی شخصی به تغییر شرایط اجتماعی امتداد پیدا کند؟ از این نظر، شیانگ ما را از یک دوگانه ساده میان «عاملیت» و «بیعاملی» عبور میدهد. فردی که در شرایط دشوار راهی برای ادامه زندگی پیدا میکند، عاملیت خود را از دست نداده است. برعکس، او دائماً در حال تصمیمگیری و انتخاب است. مسئله این است که این عاملیت ممکن است عمدتاً صرف سازگارشدن با وضعیت شود و کمتر فرصت پیدا کند که به بازاندیشی و تغییر وضعیت تبدیل شود.
زندگی در منطق «فعلا»
یکی از ظریفترین وجوه تحلیل نویسنده این مقاله، توجه او به زمان است. تعلیق فقط یک وضعیت مکانی یا اقتصادی نیست؛ تجربهای زمانی نیز هست. فرد در تعلیق، اکنون خود را اغلب به آیندهای موکول میکند که قرار است بعداً فرا برسد. «فعلا» در اینجا فقط یک واژه معمولی نیست؛ یک منطق زندگی است. فعلاً بیشتر کار میکنم تا بعداً زندگی بهتری داشته باشم. فعلاً این وضعیت را تحمل میکنم تا فرصت مناسبتری پیدا شود. فعلاً مهاجرت میکنم تا شرایطی برای بازگشت فراهم شود. فعلاً از بعضی خواستهها میگذرم تا در آینده بتوانم به آنها برسم. مشکل از جایی آغاز میشود که «فعلاً» دیگر یک مرحله کوتاه در مسیر زندگی نیست و به خودِ شیوه زندگی تبدیل میشود. آینده همچنان وعده داده میشود، اما دائماً عقب میرود و اکنون، که قرار بود پلی برای رسیدن به آن باشد، آرامآرام تمام زندگی را در خود میبلعد. در اینجا میتوان دریافت که تعلیق چه نسبتی با فرسودگی پیدا میکند. انسان فقط به این دلیل خسته نمیشود که زیاد کار کرده است؛ گاهی از این خسته میشود که نمیداند این همه تلاش قرار است سرانجام او را به کجا برساند. از همین رو، عاملیت در جهان تعلیق با مسئله آینده پیوندی عمیق پیدا میکند. اگر آینده فقط وعدهای برای تحمل اکنون باشد، عاملیت ممکن است به مدیریت امروز محدود شود. اما اگر آینده بتواند به صورت یک امکان جمعی و قابل تصور درآید، همین عاملیت میتواند جهت دیگری پیدا کند.
از عاملیت فردی تا ظرفیت تغییر
اینجاست که خوانش شیانگ برای جامعهشناسی توسعه اجتماعی اهمیت بیشتری پیدا میکند. توسعه اجتماعی را نمیتوان تنها با جمع کردن انتخابهای فردی توضیح داد. اینکه افراد زیادی برای بهتر شدن زندگی خود تلاش میکنند، به خودی خود به معنای افزایش ظرفیت اجتماعی نیست. ظرفیت اجتماعی زمانی شکل میگیرد که بخشی از این تلاشهای فردی بتوانند به یکدیگر متصل شوند؛ تجربهها به اشتراک گذاشته شوند، مسئلههای پراکنده به مسئلههای عمومی تبدیل شوند، اعتماد و همکاری شکل بگیرد و افراد بتوانند از سطح «خودم باید راهی پیدا کنم» به سطح «ما چگونه میتوانیم شرایط را تغییر دهیم؟» برسند. در این نقطه، مفهوم عاملیت در معنای عمیقتری قرار میگیرد. عاملیت فقط توان انجام دادن یک عمل نیست؛ توان تبدیل تجربه به مسئله، مسئله به گفتگو و گفتگو به امکان کنش جمعی نیز هست.
اما این گذار به سادگی اتفاق نمیافتد. ممکن است افراد تجربههای مشابهی داشته باشند، اما هر کدام همچنان مسئله را صرفاً متعلق به زندگی شخصی خود بدانند و تمام توانشان را برای یافتن راهحلی فردی به کار بگیرند. در این حالت، جامعه سرشار از کنشگران است، اما هنوز از ظرفیت کنش جمعی برخوردار نشده است. آنچه در خوانش شیانگ اهمیت پیدا میکند، دقیقاً همین فاصله میان «توانستن» و «توانستن تغییر دادن» است؛ فاصلهای که در آن عاملیت وجود دارد، اما هنوز نتوانسته از سطح سازگاری با وضعیت موجود فراتر برود. از این نظر، مسئله فقط این نیست که افراد چقدر منابع، مهارت یا انگیزه دارند؛ باید دید چه شرایطی امکان پیوند خوردن این ظرفیتهای پراکنده را فراهم میکند. یک تجربه فردی زمانی میتواند به منبعی برای توسعه اجتماعی تبدیل شود که در ارتباط با تجربههای دیگران قرار گیرد، درباره آن گفتگو شود و از دل آن دانشی شکل بگیرد که فراتر از یک راهحل شخصی قابل استفاده باشد.
شاید به همین دلیل باشد که در فهم شیانگ، عاملیت را نمیتوان جدا از تجربه، زبان و رابطه اجتماعی فهمید. انسان تنها زمانی میتواند از وضعیت خود فاصله بگیرد که بتواند آن را ببیند، درباره آن سخن بگوید و برای آن معنایی فراتر از تجربه شخصی پیدا کند. اینجا یکی از نکات ظریف مقاله اهمیت پیدا میکند: تعلیق زمانی به مسئلهای اجتماعی تبدیل میشود که بتوان آن را نامگذاری و مسئلهمند کرد. تا پیش از آن، فرد ممکن است فقط بداند که باید بیشتر کار کند، باید بیشتر تلاش کند یا باید راه دیگری برای ادامه زندگی پیدا کند. اما وقتی این تجربه در زبان اجتماعی صورتبندی میشود، امکان دیگری نیز پدیدار میشود؛ اینکه فرد بفهمد آنچه تجربه میکند لزوماً مسئلهای شخصی نیست، بلکه میتواند نشانه وضعیتی باشد که دیگران نیز به شکلهای مختلف با آن مواجهاند. این جابهجایی، به ظاهر فقط یک تغییر در زبان است، اما در سطح اجتماعی میتواند آغاز تغییر در افق کنش باشد.
در چنین معنایی، توسعه اجتماعی فقط به معنای افزایش توانایی افراد برای کنار آمدن با شرایط نیست؛ به معنای افزایش ظرفیت آنها برای فهم مشترک شرایط و مداخله در آن نیز هست. جامعهای که افراد آن تنها یاد گرفتهاند چگونه خود را با نااطمینانی، تغییر و بحران وفق دهند، ممکن است جامعهای بسیار انعطافپذیر باشد، اما هنوز لزوماً جامعهای برخوردار از ظرفیت بالای عاملیت اجتماعی نیست. عاملیت زمانی عمق بیشتری پیدا میکند که تجربههای فردی بتوانند به دانش مشترک، دانش مشترک به گفتگو، گفتگو به امکانهای تازهای برای همکاری و تغییر تبدیل شوند. از این زاویه، آنچه شیانگ درباره تعلیق مطرح میکند، فقط مسئله مهاجران یا انسانهای متحرک نیست؛ پرسشی عمومیتر درباره کیفیت زندگی اجتماعی است: آیا جامعه به افرادش فقط امکان حرکت میدهد، یا امکان اثرگذاری بر جهت این حرکت را نیز فراهم میکند؟ این همان نقطهای است که مسئله عاملیت از سطح فردی عبور میکند و به کیفیت نهادها، روابط اجتماعی و مسیرهای توسعه پیوند میخورد. در این معنا، پرسش شیانگ درباره تعلیق، به پرسشی درباره تبدیل عاملیت فردی به ظرفیت جمعی نیز راه میبرد.
توسعهای که آدمها را دائماً به حرکت وامیدارد
شیانگ در ادامه تحلیل خود از مفهومی سخن میگوید که آن را میتوان «توسعه پیچیده» دانست. در اینجا توسعه فرایندی یکسویه نیست که در یک طرف آن فرصت و در طرف دیگر آن مسئله قرار گرفته باشد. توسعه میتواند همزمان امکانهای تازهای ایجاد کند و فشارهای تازهای نیز به وجود آورد. افراد فرصتهای بیشتری پیدا میکنند، اما در همان حال برای حفظ موقعیت خود ناچار میشوند بیشتر رقابت کنند. امکان جابهجایی بیشتر میشود، اما احساس ثبات کمتر میشود. دسترسی به آموزش و مهارت افزایش پیدا میکند، اما انتظار برای دستیابی به موقعیت مطلوب نیز بالا میرود. انتخابها بیشتر میشوند، اما مسئولیت انتخاب نیز بیشتر بر دوش فرد قرار میگیرد. در چنین شرایطی، فرد باید مدام خود را بازتنظیم کند. او باید یاد بگیرد، تغییر کند، حرکت کند، دوباره انتخاب کند و دوباره خود را با شرایط تازه هماهنگ سازد. اما اینجا یک خطر وجود دارد: جامعه ممکن است به جای اینکه ظرفیت تغییر شرایط را افزایش دهد، افراد را بیش از پیش به توانایی سازگار شدن با شرایط وابسته کند. این دو از یکدیگر متفاوتاند. جامعهای که افراد آن بسیار انعطافپذیرند، الزاماً جامعهای با توسعه اجتماعی بیشتر نیست. اگر انعطافپذیری فقط به معنای توان تحمل بیثباتی و جابهجایی مداوم باشد، ممکن است خود به نشانهای از یک مسئله تبدیل شود. از منظر توسعه اجتماعی، مسئله این است که آیا جامعه در کنار افزایش قابلیت سازگاری افراد، ظرفیت خود را برای کاهش نااطمینانی، تقویت همکاری، گسترش مشارکت و ایجاد امکان اثرگذاری بر شرایط زندگی نیز افزایش میدهد.
امیک و اتیک؛ مفهومی که میان پژوهشگر و جامعه رفتوآمد میکند
در اینجا یکی از بخشهای مهم و کمتر دیدهشده مقاله شیانگ اهمیت پیدا میکند: بحث او درباره نسبت امیک و اتیک و اینکه یک مفهوم اجتماعی چگونه میتواند در رفتوآمد میان تجربه زیسته کنشگران و تحلیل پژوهشگر شکل بگیرد. «تعلیق» برای شیانگ از ابتدا صرفاً مفهومی دانشگاهی نیست؛ ریشه در یک تجربه اجتماعی و در زبانی دارد که خود کنشگران برای توضیح موقعیتشان به کار میبرند. اهمیت کار پژوهشگر از جایی آغاز میشود که این تجربه روزمره را به مفهومی تحلیلی تبدیل میکند، اما در همین مسیر، مفهوم را از صاحبان تجربه جدا نمیکند. «تعلیق» دوباره به زبان جامعه بازمیگردد و امکان میدهد کسانی که در چنین وضعیتی زندگی میکنند، تجربه خود را نه فقط بهعنوان مجموعهای از مشکلات شخصی، بلکه بهعنوان یک وضعیت اجتماعی قابل تأمل ببینند.
از اینرو، نسبت امیک و اتیک در خوانش شیانگ فقط یک بحث روششناختی درباره شیوه تولید مفهوم نیست؛ بلکه به مسئله عاملیت مربوط میشود. اگر پژوهشگر از بیرون، زبان و مفهوم خود را بر تجربه کنشگران تحمیل کند، ممکن است آنها را صرفاً در قالبهایی مانند انفعال، سازگاری، موفقیت یا شکست، ببیند. در این صورت، بخشی از عاملیت آنها پنهان میماند؛ زیرا آنچه در ظاهر فقط سازگاری با شرایط به نظر میرسد، ممکن است در درون خود نشانهای از نارضایتی، جستجوی راهی دیگر و میل به تغییر باشد. از سوی دیگر، اگر پژوهشگر فقط به توصیف زبان روزمره بسنده کند، ممکن است نتواند رابطه این تجربههای پراکنده را با ساختارها و فرایندهای گستردهتری که آنها را شکل میدهند، آشکار کند.
شیانگ از میان این دو راه، به نوعی رفتوبرگشت میان تجربه و مفهوم میرسد: تجربه اجتماعی به مفهوم شکل میدهد و مفهوم دوباره به تجربه اجتماعی بازمیگردد و آن را قابل دیدن و قابل اندیشیدن میکند. از این منظر، پژوهشگر فقط کسی نیست که وضعیتی مانند تعلیق را برای جامعه توضیح میدهد؛ او میتواند با ساختن زبانی برای این تجربه، به کنشگران امکان دهد وضعیت خود را دوباره ببینند و آن را مسئلهمند کنند. شاید همینجا یکی از پیوندهای مهم میان دانش و عاملیت در مقاله شیانگ آشکار میشود: گاهی نخستین گام برای خروج از تعلیق، نه یک کنش بزرگ، بلکه توانایی نامگذاری وضعیتی است که پیش از آن فقط تحمل میشد.
این نکته برای جامعهشناسی توسعه اجتماعی اهمیت زیادی دارد؛ زیرا اگر هدف توسعه فقط افزایش سازگاری افراد با شرایط موجود نباشد، بلکه افزایش ظرفیت آنها برای اثرگذاری بر شرایط زندگیشان نیز باشد، آنگاه تولید مفاهیمی که بتوانند تجربههای پراکنده را به مسئلهای قابل فهم و قابل گفتگو تبدیل کنند، خود بخشی از فرایند توسعه است. در این معنا، پژوهش اجتماعی زمانی میتواند به عاملیت نزدیک شود که نه به جای کنشگران سخن بگوید و نه در تجربه آنها متوقف بماند، بلکه میان تجربه زیسته، مفهومپردازی و امکان تغییر، رابطهای زنده برقرار کند. آنچه شیانگ پیشنهاد میکند، نوعی رفتوبرگشت است: تجربه اجتماعی، مفهوم را تغذیه میکند و مفهوم، امکان تازهای برای فهم تجربه فراهم میآورد. از این زاویه، پژوهشگر فقط مشاهدهکننده بیرونی نیست. پژوهش میتواند به افراد کمک کند تجربهای را که تا آن زمان پراکنده، شخصی یا بدیهی به نظر میرسیده، در قالب مسئلهای قابل گفتگو ببینند. این همان نقطهای است که دانش اجتماعی میتواند به توسعه اجتماعی نزدیک شود؛ نه با دادن نسخه برای زندگی مردم، بلکه با فراهم کردن زبان و مفاهیمی که امکان بازاندیشی درباره زندگی جمعی را افزایش میدهند.
پژوهشگر نیز بیرون از جهان تعلیق نیست
شیانگ در همین مسیر، حتی خود پژوهشگر را نیز وارد بحث میکند. این بخش از مقاله از نظر اخلاق پژوهش بسیار قابل تأمل است. پژوهشگرانی که درباره زندگی در وضعیت تعلیق مطالعه میکنند، خود نیز ممکن است در همان منطق «فعلاً» گرفتار باشند: فعلاً مقاله بیشتری بنویس، فعلاً برای موقعیت علمی بهتر تلاش کن، فعلاً گرنت بگیر، فعلاً رزومه را کامل کن و بعد، شاید زمانی برای انجام پژوهشی که واقعاً برایت معنا دارد پیدا شود. در اینجا استعاره مرغ مگسخوار دوباره بازمیگردد. پژوهشگر نیز ممکن است بسیار حرکت کند، اما همیشه فرصت نداشته باشد از خود بپرسد این حرکت او را به کدام جهت میبرد. این خودانتقادی شیانگ اهمیت دارد؛ زیرا پژوهشگر را از جایگاه ناظر بیرون میآورد. او نیز بخشی از همان جهان اجتماعی است که مطالعه میکند و بنابراین نمیتواند خود را کاملاً بیرون از مسئله قرار دهد. شاید یکی از پیامهای مهم این بخش این باشد که علوم اجتماعی اگر میخواهد درباره عاملیت سخن بگوید، باید نسبت خود را با عاملیت خودش نیز بازاندیشی کند: آیا دانش تولیدشده فقط برای توضیح دادن جهان است، یا میتواند به افزایش توان دیدن، فهمیدن و عمل کردن در جهان نیز کمک کند؟
اگر «فعلاً» طولانی شود، چه بر سر توسعه میآید؟
خوانش شیانگ برای ایران را نباید با انتقال مفاهیم او از چین به جامعه ایران انجام داد. ارزش مقاله در آن نیست که برای ما یک الگوی آماده فراهم میکند؛ ارزش آن در پرسشهایی است که به روی تجربه خودمان میگشاید. برای مثال، میتوان پرسید در جامعه ایران «فعلاً» چه صورتهایی پیدا کرده است؟ فعلاً این شغل را ادامه میدهم تا کار بهتری پیدا کنم. فعلاً اینجا میمانم تا شرایط روشن شود. فعلاً مهاجرت میکنم تا سرمایهای فراهم کنم. فعلاً درس میخوانم تا بعداً موقعیت بهتری پیدا کنم. فعلاً از بسیاری از خواستههایم میگذرم تا آینده قابل پیشبینیتری داشته باشم. هیچکدام از این تصمیمها به خودی خود نشانه بیعاملی نیستند. اتفاقاً همه آنها میتوانند نشاندهنده تلاش برای حفظ و بهبود زندگی باشند. اما اگر این «فعلاً» به شیوهای پایدار از زندگی تبدیل شود، مسئلهای اجتماعی شکل میگیرد که دیگر نمیتوان آن را فقط به انتخابهای فردی نسبت داد. در چنین وضعیتی، جامعه ممکن است پر از انسانهای کوشا، آموزشدیده، خلاق و متحرک باشد، اما بخش بزرگی از انرژی آنان صرف مدیریت آینده شخصی شود. اینجاست که توسعه اجتماعی باید پرسش خود را تغییر دهد. مسئله فقط این نیست که چگونه افراد را توانمند کنیم تا در رقابت موفقتر باشند؛ بلکه باید پرسید چگونه میتوان شرایطی فراهم کرد که توانمندیهای فردی به اعتماد، همکاری، مشارکت و ظرفیت اثرگذاری جمعی نیز تبدیل شوند. این همان جایی است که عاملیت از سطح فردی به سطح اجتماعی ارتقا پیدا میکند.
از مرغ مگسخوار چه میآموزیم؟
اگر بخواهیم از خوانش شیانگ برای جامعه ایران استفاده کنیم، شاید مهمترین درس آن این باشد که حرکت، مهاجرت، یادگیری و جستجوی فرصتها بخشی از زندگی اجتماعی و حتی بخشی از پویایی توسعهاند. مسئله، جهت و پیامد این حرکت است. جامعهای که افراد آن دائماً مجبورند خود را با شرایط تازه وفق دهند، اگر نتواند همزمان نهادها و شبکههایی برای یادگیری جمعی، گفتگو، مشارکت و انتقال تجربه ایجاد کند، هر نسل ناچار خواهد بود بسیاری از مسائل را دوباره از ابتدا تجربه کند. اینجا شاید بتوان از یک خوانش توسعهایتر از شیانگ دفاع کرد: خروج از تعلیق فقط با تصمیم فردی ممکن نیست؛ به ظرفیتهای اجتماعی نیز نیاز دارد. اگر مهاجرت تجربهای تولید میکند، این تجربه باید بتواند به دانش تبدیل شود. اگر بحران یا نااطمینانی مسئلهای را آشکار میکند، جامعه باید بتواند آن را ثبت و دربارهاش گفتگو کند. اگر افراد راههای تازهای برای کنار آمدن با مسائل پیدا میکنند، این راهها باید بتوانند در شبکههای اجتماعی و نهادهای محلی گردش پیدا کنند. اگر بخشی از جامعه تجربهای مشترک دارد، باید امکان تبدیل آن تجربه پراکنده به مسئله عمومی فراهم شود. در غیر این صورت، هر فرد دوباره همان مسیر را طی میکند و جامعه دوباره از نقطه آغاز شروع میکند.
از این نظر، عاملیت اجتماعی فقط توان حرکت نیست؛ توان یادگیری از حرکت نیز هست. توسعه اجتماعی زمانی عمیقتر میشود که جامعه بتواند از تجربههای پراکنده افراد، حافظه، دانش و ظرفیت جمعی بسازد. شاید این همان فاصلهای باشد که میان مرغ مگسخوار و پرندهای که واقعاً به سوی مقصدی پرواز میکند وجود دارد. مرغ مگسخوار انرژی فراوانی دارد؛ اما مسئله این است که حرکت بالهایش الزاماً به جابهجایی منجر نمیشود. جامعه نیز ممکن است سرشار از انرژی انسانی باشد؛ مهاجرانی که کار میکنند، جوانانی که یاد میگیرند، خانوادههایی که خود را با شرایط تازه وفق میدهند و پژوهشگرانی که بیوقفه تولید میکنند. پرسش توسعه اجتماعی این نیست که این انرژی وجود دارد یا نه. پرسش این است که چه سازوکارهایی میتوانند این انرژی پراکنده را به ظرفیت تغییر تبدیل کنند؟
و شاید در همین نقطه، خوانش از تعلیق به یک پرسش مهم برای علوم اجتماعی تبدیل میشود: اگر عاملیت را فقط در حرکت ببینیم، ممکن است مرغ مگسخوار را پرندهای بسیار موفق بدانیم. اما اگر عاملیت را در توان تغییر جهت، ساختن امکانهای تازه و پیوند دادن تجربههای فردی به ظرفیتهای جمعی نیز جستجو کنیم، آن وقت باید درباره معنای واقعی حرکت دوباره فکر کنیم. شاید توسعه اجتماعی از همینجا آغاز شود؛ از لحظهای که جامعه نه فقط میپرسد «چگونه دوام بیاوریم؟» بلکه میپرسد «چگونه از تجربه دوامآوردن، امکان تغییر بسازیم؟» این پرسش، مهمترین چیزی است که میتوان از مقاله با خود به میدان پژوهش و توسعه آورد. نه برای آنکه تعلیق را به عنوان سرنوشت انسان معاصر بپذیریم و نه برای آنکه هر حرکت را نشانه پیشرفت بدانیم؛ بلکه برای اینکه میان حرکت، عاملیت و تغییر تمایز بگذاریم و ببینیم جامعه چگونه میتواند از انرژی عظیم کنشهای فردی، ظرفیت اجتماعی تازهای برای ساختن آینده ایجاد کند. مرغ مگسخوار به ما یادآوری میکند که همیشه حرکت کردن، به معنای پیش رفتن نیست و علوم اجتماعی شاید زمانی بیش از همیشه به کار میآید که بتواند این فاصله میان باقی ماندن در وضعیت موجود و توانایی تغییر دادن آن را نشان دهد.
منبع:
Xiang, B. (2021). Suspension: Seeking Agency for Change in the Hypermobile World. Pacific Affairs, 94(2), 233–250. https://doi.org/10.5509/2021942233
