تعلیق میدان؛ نقدی بر زوال پژوهش میدانی در علوم اجتماعی ایران امروز | محمد محمدی - موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی isr
تعلیق میدان؛ نقدی بر زوال پژوهش میدانی در علوم اجتماعی ایران امروز | محمد محمدی
22 12 2025 10:41
News Code : 173777421
View Count : 388
محمد محمدی | دانشجوی دکتری جامعهشناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران
«زندگی اجتماعی همواره از مفاهیمی که برای فهم آن میسازیم، پیشتر میرود.»
گئورگ زیمل
آنچه امروز در افق پژوهشهای علوم اجتماعی ایران بیش از هر امر دیگری خودنمایی میکند، نه تهیبودن میدان دادههاست و نه فقر چارچوبهای نظری، بلکه پدیدهای است که میتوان از آن با عنوان «تعلیق میدان» یاد کرد؛ وضعیتی که در آن، میدان پژوهش از جایگاه محوری خود در فرایند شناخت اجتماعی فروکاسته میشود و به امری پرهزینه، پرریسک و حاشیهای بدل میگردد که یا به تعویق میافتد یا عملاً از دستور کار پژوهش حذف میشود. این تعلیق، صرفاً به معنای یک کاستی روششناختی نیست، بلکه نشانهای ژرفتر از فرسایش تجربه میدانی و عقبنشینی تدریجی علوم اجتماعی از مواجهه بیواسطه با واقعیت اجتماعی است.
در چنین بستری، پژوهش اجتماعی دیگر عمدتاً از دل حضور فعال، مشاهده دقیق و درگیری مداوم با زیست روزمره برنمیخیزد، بلکه بر اتکای فزاینده به دادههای ثانویه، پرسشنامههای بیجان و نظریههایی استوار میشود که پیشاپیش از خطر تماس مستقیم با واقعیت اجتماعی مصونسازی شدهاند. پیامد این وضعیت آن است که «تجربه زیسته» بهمثابه یکی از بنیادیترین و زایاترین منابع شناخت اجتماعی به حاشیه رانده میشود و علوم اجتماعی، بهتدریج، پیوند زنده و ارگانیک خود را با خیابان، محله، حاشیهها و زندگی انضمامی مردم از دست میدهد.
تعلیق میدان، پدیدهای تکبعدی نیست؛ بلکه محصول تلاقی همزمان مجموعهای از عوامل ساختاری، نهادی و زمینهای است که به تدریج عرصه پژوهش های میدانی را تضعیف کردهاند. نخست باید به دانشگاه و نظام آموزش عالی اشاره کرد؛ محیطی که در آن آموزش روش تحقیق، غالباً به تمرینهای انتزاعی، تکنیکی و آییننامهمحور فروکاسته شده است. در بسیاری از کلاسها و کارگاههای «روش تحقیق»، میدان نه بهمثابه عرصهای زنده، متکثر، پرتنش و پیشبینیناپذیر، بلکه بهعنوان متغیری قابلکنترل و ایمن بازنمایی میشود. دانشجویان میآموزند چگونه پرسشنامه طراحی کنند و داده گردآوری نمایند (حال آنکه چنین فرصتهایی هم بهندرت پیش میآید.)، اما کمتر موفق به کسب مهارتها و جسارت لازم برای ایستادن در میدان، گوش سپردن به جریان زندگی اجتماعی، مشاهده دقیق و پذیرش ریسک فهم عمیق و بیواسطه اجتماعی میشوند. همزمان، شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی کشور نیز بر این تعلیق دامن زده است. ناامنی شغلی، فشارهای معیشتی، محدودیتهای نهادی و هراس از پیامدهای غیرقابل پیشبینی، پژوهشگران را به سوی میدانهای کمهزینه، کمریسک و «امن» سوق میدهد. نتیجه این وضعیت، غلبه رویکردهایی است که بیش از آنکه با حیات اجتماعی در تماس مستقیم باشند، به نظریهپردازیهای انتزاعی، تکنوکراتیک و گاه پوزیتیویستی اکتفا میکنند؛ رویکردهایی که جامعه را نه به عنوان واقعیتی زنده و مسئلهمند، بلکه در قالب مدلها، جداول و مفاهیم خنثی بازتولید میکنند.
اگر وضعیت امروز را در پرتو تاریخ علوم اجتماعی ایران بنگریم، عمق بحران بیش از پیش آشکار میشود. در دهههای گذشته، بهویژه در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، پژوهش میدانی نه در حاشیه، بلکه در متن علوم اجتماعی جای داشت. جامعهشناسانی چون فیروز توفیق، نادر افشار نادری، احسان نراقی، جواد صفیپور، مهدی طالب، مصطفی ازکیا و دیگران، با حضور مستقیم و مستمر در میدان، پژوهشهایی انجام دادند که هم از حیث علمی ماندگار بود و هم از منظر اجتماعی اثرگذار. میدان، نه صرفاً بستری برای گردآوری داده، بلکه عرصهای زنده، پوینده و پرتنش بود که نظریه در تماس مستقیم با واقعیت آزموده میشد، نقد میگردید و تصحیح میشد. امروز اما این سنت، به دلایل گوناگون، تضعیف یا حتی متوقف شده است؛ غیبتی که زنگ خطری جدی برای آینده علوم اجتماعی ایران به شمار میآید.
بهتازگی و همزمان با روز علوم اجتماعی، آرمان ذاکری، جامعهشناس و عضو هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس، در نشستی علمی بر «طرد نظری» در علوم اجتماعی تأکید کرد؛ پدیدهای که ریشه در شرایط سیاسی و اجتماعی دارد و به نوعی محافظهکاری نظری انجامیده است. در این وضعیت، نظریهها یا مجال طرح نمییابند و یا پیشاپیش تعدیل و از خطر مواجهه مستقیم با واقعیت اجتماعی مصون میشوند. اکنون اما من میخواهم از «طرد میدانی» سخن بگویم؛ فرآیندی فراگیر که پژوهشگران را از ورود جدی، عمیق و اثرگذار به میدان بازمیدارد و نتیجه آن فاصله گرفتن علوم اجتماعی از متن واقعی زندگی اجتماعی، فروکاستن دانش به گزارشهای انتزاعی و فقدان ارتباط ارگانیک با جامعه است.
در چنین بستری، میتوان از نوعی «اختگی میدان» سخن گفت؛ وضعیتی که در آن حضور پژوهشگر یا اساساً رخ نمیدهد و یا اگر هم رخ دهد، سطحی، گذرا و عاری از درگیری واقعی با مسئله است. پروژههای پژوهشی، بهویژه در مقاطع تحصیلات تکمیلی، در سایه فشار زمان، آییننامهها و الزامات اداری، به گونهای طراحی میشوند که هدف نهایی، رسیدن هرچه سریعتر به «زمان دفاع» است، نه دستیابی به فهمی عمیق، پویا و انتقادی از زندگی اجتماعی. ترس از میدان اعم از تهدیدهای سیاسی، اجتماعی یا حتی ملاحظات امنیتی پژوهش را به سوی میدانهایی خنثی، کمریسک و کمهزینه سوق میدهد؛ میدانهایی که نه حاشیهاند، نه مسئلهمند و نه حامل تنشهای اجتماعی واقعی.
در این میان، گسست سنت استاد–شاگردی نیز نقش تعیینکنندهای دارد. پیشتر، بسیاری از استادان علوم اجتماعی خود اهل میدان بودند و دانش را از دل تجربه زیسته بیرون میکشیدند و آن را با جسارت و حساسیت میدانی به دانشجویان منتقل میکردند. امروزه، بخش قابل توجهی از استادان فاقد چنین تجربه فعال میدانیاند و همین امر چرخه انتقال تجربه، مهارتهای شناختی و شجاعت مواجهه با پیچیدگیهای اجتماعی را مختل کرده است.
اما چرا فقدان میدان برای علوم اجتماعی ایران خطرناک است؟ خطر از آنجا آغاز میشود که علوم اجتماعی، با فاصله گرفتن از میدان، به دانشی بیریشه، معلق و انتزاعی بدل میشود؛ دانشی که بیش از آنکه از دل مواجهه مستقیم با واقعیت اجتماعی برآید، بر شانه مفاهیم کلیشهای، دادههای ثانویه و پیشفرضهای نظری ازپیشساخته حرکت میکند. میدان، جایی است که نظریه ناگزیر میشود خود را در برابر زندگی واقعی محک بزند، شکست بخورد، بازاندیشی شود یا دگرگون گردد. حذف میدان، به معنای حذف این لحظه بحرانی است؛ لحظهای که در آن دانش اجتماعی امکان زندهبودن و تصحیح خود را مییابد. در غیاب میدان، نظریهها ایمن میشوند؛ ایمنیای که نه نشانه قوت، بلکه علامتی است از گسست از واقعیت و فروکاسته شدن علوم اجتماعی به دانشی محافظهکار و بیاثر.
فقدان میدان، همزمان، توان انتقادی علوم اجتماعی را تحلیل میکند و ظرفیت آن را برای مواجهه با مناسبات قدرت و نابرابری تضعیف میسازد. دانش اجتماعی تنها زمانی واجد قدرت نقد است که در تماس مستقیم با مناسبات قدرت، نابرابری، طرد و رنج اجتماعی قرار گیرد. فاصله گرفتن از میدان پژوهش، پژوهش را به زبانی خنثی، تکنیکی و بیخطر سوق میدهد؛ زبانی که بهجای مسئلهسازی، مسئلهزدایی میکند و بهجای افشای شکافها، آنها را در قالب مفاهیم بیطرف و انتزاعی میپوشاند. در چنین وضعیتی، علوم اجتماعی نه آینه جامعه، بلکه سپری محافظ برای حفظ وضع موجود میشود. غیبت میدان، همچنین به خاموشی صداهایی میانجامد که در متنهای رسمی، آمارها و اسناد نهادی حضور ندارند. زندگی فرودستان، اقلیتها، حاشیهنشینان و زیستهای نامرئی، عمدتاً تنها از خلال حضور میدانی، مشاهده مشارکتی و گفتوگوی بیواسطه قابل فهم است. هنگامی که میدان حذف میشود، این صداها نیز از فرایند تولید دانش کنار گذاشته میشوند و علوم اجتماعی، ناخواسته، به بازتولید نابرابری معرفتی تن میدهد؛ نابرابریای که در آن تنها آنچه قابل ثبت، قابل اندازهگیری و بیمسئله است، به رسمیت شناخته میشود و آنچه زنده، دردناک و نامرئی است، خاموش میماند.
پیامد دیگر فقدان میدان، گسست روزافزون علوم اجتماعی از عرصه عمومی است. دانشی که نتواند مسائل ملموس و انضمامی جامعه را بازتاب دهد، بهتدریج اعتبار خود را نزد افکار عمومی از دست میدهد و فروکاسته به دانشی دروندانشگاهی، خودارجاع و کماثر میشود؛ دانشی که نه در سیاستگذاری جدی گرفته میشود و نه در گفتوگوی اجتماعی نقش مؤثری ایفا میکند. این فاصله، در بلندمدت، جایگاه علوم اجتماعی را به حاشیه میراند و آن را از امکان مداخله معنادار در فهم و تغییر جامعه محروم میسازد. همزمان، حذف میدان پژوهش، کنش اجتماعی-علمی را به فرایندی صرفاً اداری و آییننامهای فرو میکاهد. پژوهش، بهجای آنکه کنشی زمانبر، پرریسک و درگیرکننده باشد، به پروسهای برای تکمیل فرمها، تولید گزارشها و عبور از حلقههای بوروکراتیک بدل میشود. در این منطق، «فهم اجتماعی» قربانی شتاب، استانداردسازی و الزامات اداری میگردد و میدان، بهعنوان عرصهای زنده، کنترلگریز و غیرقابل پیشبینی، به حاشیه رانده میشود. فقدان میدان، نه صرفاً نقصان یک ابزار روششناختی، که موجب فقر تخیل جامعهشناختی میشود؛ تخیلی که بدون تماس زنده با زندگی روزمره مردم شکل نمیگیرد. میدان، جایی است که امر شخصی با امر اجتماعی پیوند میخورد و مسئلهها، نه از دادهها، که از جریانهای زیسته سر برمیآورند. علوم اجتماعیای که از این تماس معلق ماندهاند، نهتنها توان مسئلهسازی خود را از دست میدهند، بلکه حساسیت دیدن و بازشناسی مسئله را نیز فراموش میکنند.
از این منظر، تعلیق میدان صرفاً یک نقص روششناختی نیست؛ بلکه نشانهای ژرف از بحران نسبت علوم اجتماعی با واقعیت است؛ بحرانی که اگر بهطور جدی بازاندیشی و اصلاح نشود، علوم اجتماعی ایران را به دانشی بیدندان، خاموش و بیاثر بدل خواهد کرد؛ دانشی که هست، اما در لحظههای حساس، غایب و از متن زندگی اجتماعی جدا افتاده است.
