روستا به‌عنوان «دیگریِ» توسعه: تأملی در اهمیت جامعه‌شناسی توسعهٔ اجتماعی-روستایی | علیرضا قدیمی

14 10 2026 15:37

کد خبر : 279164449

تعداد بازدید : 39

علیرضا قدیمی، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی توسعه اجتماعی-روستایی دانشگاه تهران

در ساختار رشتهٔ جامعه‌شناسی در دانشگاه تهران، چهار گرایش در مقطع دکتری تعریف شده است: اقتصادی، بررسی مسائل اجتماعی، فرهنگی و توسعهٔ اجتماعی-روستایی. اما گویی این گرایش آخر، آن‌که نام «روستا» را یدک می‌کشد، در سلسله‌مراتب دانشگاهی و در نگاه عمومی، حتی در میان برخی دانشجویان و استادان این دانشکده، به حاشیه رانده شده است. در گرایش‌های دیگر، بیشتر با نظریه‌های محض جامعه‌شناسی سروکار داریم؛ اما در این گرایش، کار میدانی جایگاه پررنگ‌تری دارد. این حاشیه‌نشینی نه تصادفی است و نه صرفاً محصول بوروکراسی دانشکده؛ به نظر می‌رسد بخشی از آن ریشه در منطقی عمیق‌تر داشته باشد: منطقی که در آن «روستا» به‌عنوان مصداق بی‌کلاسی، عقب‌ماندگی و امری که باید از آن عبور کرد، تصویر می‌شود.

در نظریهٔ اجتماعی مدرن، از پارسونز و نظریهٔ نوسازی تا روستو و نظریهٔ مراحل رشد اقتصادی، روستا اغلب به‌عنوان «دیگریِ» توسعه و مدرنیته بازنمایی شده است؛ چیزی که باید تسلیم، بازسازی یا حل شود. روستا نه به‌عنوان یک سوژهٔ تاریخی با منطق درونی خود، بلکه به‌عنوان مرحله‌ای عقب‌مانده فهمیده می‌شد که باید به شهر و صنعت برسد. از این منظر، گرایشی که نام «روستا» را یدک می‌کشد، نه فقط یک گرایش فرعی، بلکه حامل نوعی نگاه انتقادی به همین سوگیری است؛ و شاید همین امر است که آن را در نگاه غالب، «بی‌کلاس» می‌سازد.

برای فهم این وضعیت، می‌توان از یک مثال ساده شروع کرد. در گفتار روزمره، جمله‌هایی از این دست رایج است: «فلانی در روستا گاو و گوسفند داشته، فروخته، حالا اومده شهر خونه گرفته و فرهنگ آپارتمان‌نشینی رو بلد نیست.» این جمله در ظاهر فقط یک شوخی یا کنایهٔ طبقاتی است، اما پشت آن یک مسئلهٔ جامعه‌شناختی مهم قرار دارد. کسی که تمام عمرش را در خانه‌ای ویلایی، با حیاط، فضای باز و نوع خاصی از روابط همسایگی گذرانده است، وقتی وارد آپارتمان می‌شود، باید مجموعه‌ای از قواعد جدید را یاد بگیرد: میزان صدای تلویزیون، نحوهٔ استفاده از مشاعات، پارکینگ، آسانسور، ساعت استراحت و نوع رابطه با همسایه.

اما نکتهٔ مهم اینجاست که ما معمولاً این وضعیت را ناتوانی روستایی در فهم فرهنگ شهری می‌نامیم؛ در حالی که خود فرهنگ آپارتمان‌نشینی نیز چیزی طبیعی و مادرزاد نیست. شهری‌ها هم از روز اول با این قواعد به دنیا نیامده‌اند؛ آن‌ها نیز در یک فرایند تاریخی شهرنشین شده‌اند و این قواعد را در طول زمان آموخته‌اند. این مثال ساده نشان می‌دهد که مهاجرت از روستا به شهر حتی به رابطهٔ فرد با همسایه‌اش نیز مرتبط می‌شود؛ و اینجاست که اهمیت روستا آشکار می‌گردد.

این اهمیت تنها به یک شوخی روزمره محدود نمی‌شود، بلکه در متن مسائل اجتماعی جدی‌تری نیز حضور دارد. وقتی در جامعه‌شناسی به حاشیه‌نشینی توجه می‌کنیم و می‌پرسیم حاشیه‌نشین‌ها از کجا آمده‌اند ــ که بخشی از آنان مهاجران روستا به شهر هستند ــ اهمیت روستا آشکار می‌شود. وقتی به کودکان کار توجه می‌کنیم که بخشی از آن‌ها از خانواده‌های ساکن در سکونتگاه‌های حاشیه‌ای هستند، باز هم باید به مسیرهای مهاجرتی و رابطهٔ روستا و شهر توجه کنیم. وقتی دربارهٔ فقر شهری، سکونت غیررسمی یا اشتغال بی‌ثبات صحبت می‌کنیم، نمی‌توانیم مسیرهای مهاجرتی، نابرابری منطقه‌ای و رابطهٔ روستا و شهر را نادیده بگیریم. به بیان دیگر، برای فهم بخشی از مسائل شهر، باید روستا را شناخت.

روستا با سیاست نیز ارتباط دارد. جمعیت روستایی و ساکنان شهرهای کوچک، بخشی از جامعهٔ سیاسی ایران‌اند؛ رأی می‌دهند، در انتخابات شرکت می‌کنند، در سیاست محلی نقش دارند و رفتار سیاسی آنان می‌تواند بر نتایج ملی اثر بگذارد. نمونهٔ پیروزی محمود احمدی‌نژاد در سال ۱۳۸۴، که برخی تحلیل‌ها بخشی از آن را با الگوی رأی در مناطق روستایی و حاشیه‌های شهری توضیح داده‌اند، نشان می‌دهد که روستا نه فقط در متن سیاست، بلکه در تحلیل سیاست نیز اهمیت دارد.

همین اتفاق دربارهٔ مهاجرت نیز رخ می‌دهد. دربارهٔ مهاجرت نخبگان بسیار صحبت می‌کنیم و آن را یک مسئلهٔ ملی می‌دانیم. این مسئله واقعاً مهم است و قصدی برای نفی اهمیت آن وجود ندارد. اما مهاجرت روستاییان، کاهش جمعیت برخی روستاها، تغییر ساختار سنی جمعیت روستایی، خروج نیروی کار و پیامدهای اجتماعی این تحولات کمتر در مرکز توجه قرار می‌گیرد. چرا؟ آیا مسئله فقط این است که مهاجرت یک نخبه «کلاس» بیشتری دارد؟ طبیعتاً مسئله، مقایسهٔ ارزش این دو گروه نیست. مسئله این است که چه چیزی را «مسئلهٔ ملی» می‌بینیم و چه چیزی را آن‌قدر عادی فرض می‌کنیم که دیگر درباره‌اش سؤال نمی‌پرسیم.

در نهایت، همین روستاییِ ساکن ایران می‌ماند، در مناسبات سیاسی نقش ایفا می‌کند، در بسیاری از مناطق مشارکت انتخاباتی قابل توجهی دارد و ممکن است رأی او در تعیین نتیجهٔ انتخابات اهمیت داشته باشد. با این حال، روستا در مناسبات سیاسی ما نیز اغلب در حاشیهٔ توجه قرار می‌گیرد؛ در حالی که مهاجرت ایرانیان خارج از کشور و دیاسپورا،  در برخی بحث‌های سیاسی و رسانه‌ای توجه بسیار بیشتری به خود جلب می‌کند. مقصود البته رتبه‌بندی اهمیت این دو موضوع نیست؛ مسئله، توجه متفاوتی است که به اشکال مختلف جمعیت و مهاجرت نشان داده می‌شود.

این ناپیدایی در حوزه‌های دیگر نیز قابل مشاهده است. گاهی افراد از سر دغدغهٔ انسانی می‌پرسند: «مردم سیستان و بلوچستان مهم هستند، چرا به آن‌ها رسیدگی نمی‌کنند؟» اما اگر بخواهیم مردم سیستان و بلوچستان را بشناسیم و دربارهٔ مسائل آنان سخن بگوییم، باز به شناخت روستا، مناسبات قومی، اقتصاد محلی و روابط اجتماعی روستایی نیاز داریم؛ همان حوزه‌هایی که در مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی روستایی مطالعه می‌شوند. با نظریه‌های جامعه‌شناسی هنر و ادبیات نمی‌توان به‌تنهایی مسائل روستا را فهم کرد؛ همان‌طور که این حوزه‌ها نیز در جای خود اهمیت دارند.

اگر بخواهیم حتی جنبش‌های مرتبط با مسئلهٔ آب در اصفهان را ــ جایی که مردم برای آب به خیابان آمدند ــ بفهمیم، نیازمند بررسی مناسبات آب، تقسیم منابع آبی و مشکلات جوامع روستایی نیز هستیم. یعنی روستا با جنبش اجتماعی نیز ارتباط دارد. در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ نیز گزارش‌هایی دربارهٔ حضور برخی روستاها و مناطق کوچک‌تر در اعتراضات مطرح شد که می‌تواند موضوعی برای مطالعهٔ جامعه‌شناختی باشد. همچنین برخی تبیین‌های انقلاب ۱۳۵۷ به اصلاحات ارضی، مسئلهٔ زمین در دورهٔ پهلوی و پیامدهای مهاجرت روستاییان اشاره می‌کنند.

بر اساس برخی رویکردهای جدید، نکتهٔ مهم دیگر این است که روستا حتی پس از مهاجرت به شهر نیز می‌تواند در شهر باقی بماند. افرادی که سال‌ها پیش ــ حتی چند نسل قبل ــ از روستا به شهر مهاجرت کرده‌اند، ممکن است همچنان برخی عناصر فرهنگ، شبکه‌های خویشاوندی و عادت‌واره‌های شکل‌گرفته در محیط روستایی را حفظ کنند. این نیز اهمیت شناخت مناسبات اجتماعی روستا را نشان می‌دهد. روستایی‌ای که به شهر مهاجرت می‌کند، فقط چمدانش را با خود نمی‌آورد؛ شبکه‌های خویشاوندی، تجربه‌های زیسته، الگوهای مصرف، روابط اجتماعی، خاطرات، ارزش‌ها و بخشی از عادت‌هایش را نیز با خود می‌برد.

از سوی دیگر، شهر نیز بدون روستا قابل فهم نیست. غذا، نیروی کار، آب، مواد اولیه و بسیاری از فرایندهای اقتصادی شهر به جهان روستایی و پیرامونی آن متصل است. بنابراین، روستا نه نقطهٔ مقابل شهر، بلکه بخشی از همان شبکهٔ اجتماعی بزرگ‌تری است که ما آن را «جامعهٔ ایران» می‌نامیم. مرز میان روستا و شهر آن‌قدر که روی نقشه به نظر می‌رسد، در زندگی اجتماعی واقعی روشن نیست.

این رشته فقط به روستا نمی‌پردازد؛ به توسعه نیز می‌پردازد. نظریه‌های توسعه و برنامه‌های توسعه ــ از برنامه‌های عمرانی اول تا ششم دورهٔ پهلوی تا برنامه‌های توسعه پس از انقلاب و در دورهٔ جمهوری اسلامی ــ که به بررسی و جهت‌گیری‌های مربوط به رشد تولید ناخالص داخلی، ضریب جینی، توسعهٔ نیروی انسانی، بهداشت، زیرساخت و مانند آن می‌پردازند، همگی با مسائل این حوزه ارتباط دارند.

چرا برخی مناطق فرصت‌های بیشتری جهت توسعه داشتند؟ چرا برخی مناطق نیروی انسانی خود را از دست می‌دهند؟ چرا توسعه در یک منطقه موجب رونق می‌شود و در منطقه‌ای دیگر به مهاجرت و تخلیهٔ جمعیتی می‌انجامد؟ سیاست‌های توسعه چه کسانی را منتفع و چه کسانی را متضرر می‌کنند؟ این‌ها دیگر پرسش‌های صرفاً روستایی نیستند؛ پرسش‌های جامعهٔ ایران‌اند.

در مردم‌شناسی نیز بخشی از کار به شناخت گروه‌های قومی، جوامع محلی و شیوه‌های زندگی اختصاص دارد و در جامعه‌شناسی توسعهٔ اجتماعی-روستایی، مردم‌نگاری یکی از روش‌های مهم برای شناخت زندگی اجتماعی روستا باشد. برای فهم روستا نمی‌توان فقط از پشت میز و با چند شاخص آماری صحبت کرد. باید به میدان رفت، با مردم گفت‌وگو کرد، مشاهده کرد و فهمید که مفاهیمی مانند توسعه، فقر، مهاجرت، آب، خانواده یا تغییر اجتماعی در زندگی واقعی مردم چه معنایی پیدا می‌کنند. این نه نفی نظریه است و نه جایگزین آن؛ بلکه پیوند دادن نظریه، میدان و مسئلهٔ اجتماعی است. نظریه بدون میدان می‌تواند از واقعیت فاصله بگیرد و میدان بدون نظریه ممکن است نتواند از توصیف فراتر برود.

از منظر جمعیتی نیز اهمیت روستا قابل چشم‌پوشی نیست. امروز حدود ۲۲ تا ۲۳ میلیون نفر از جمعیت ایران در مناطق روستایی زندگی می‌کنند.

البته در این زمینه، مسئلهٔ تعریف و طبقه‌بندی جمعیت نیز مطرح است؛ برای مثال، مناطقی وجود دارند که در مرز میان روستا و شهر قرار می‌گیرند «روستا-شهر» و برخی سکونتگاه‌ها از نظر تقسیمات رسمی شهر محسوب می‌شوند، در حالی که از نظر شیوهٔ زندگی و ساختار اجتماعی، تفاوت چندانی با برخی روستاها ندارند. بنابراین، اگر این طیف از سکونتگاه‌ها را نیز در نظر بگیریم، اهمیت جمعیت خارج از شهرهای بزرگ بیش از آن چیزی است که صرفاً از تقسیم‌بندی رسمی روستا و شهر به دست می‌آید.

این آمار، حتی بدون ورود به جزئیات، نشان می‌دهد که روستا نه یک حاشیهٔ کوچک، بلکه بخش قابل توجهی از پیکرهٔ جامعهٔ ایران است.

دلایل اهمیت روستا فراوان است. البته که شهر مهم است؛ البته که فرهنگ مهم است؛ البته که سیاست مهم است. اما این‌ها جدا از یکدیگر نیستند؛ بلکه تکمیل‌کنندهٔ یکدیگرند. شهر بدون روستا قابل فهم نیست، همان‌طور که روستا بدون شهر. اقتصاد از فرهنگ جدا نیست. فرهنگ از سیاست جدا نیست. مهاجرت از توسعه جدا نیست. حاشیه‌نشینی از رابطهٔ روستا و شهر جدا نیست.

حتی چیزی به سادگی گوجه و خیار روی سفرهٔ ما نیز ما را به شبکه‌ای از زمین، آب، کشاورز، کارگر، روستا، بازار و سیاست‌های توسعه متصل می‌کند. نیروهایی که محصول روی سفرهٔ ما را شکل می‌دهند، در بسیاری موارد ریشه در روستا و اقتصاد پیرامونی شهر دارند.

شاید مشکل روستا این نباشد که اهمیت ندارد؛ مشکل این باشد که آن‌قدر در زندگی ما حضور دارد که دیگر دیده نمی‌شود. زمانی دیده می‌شود که مهاجرش به شهر می‌آید؛ زمانی که بحران آب ایجاد می‌شود؛ زمانی که محصولش گران می‌شود؛ زمانی که انتخابات برگزار می‌شود؛ زمانی که یک اعتراض اجتماعی شکل می‌گیرد. اما خود زندگی اجتماعی روستا، تغییرات آن، مناسبات قدرت، خانواده، جنسیت، قومیت، اقتصاد، زمین و آب کمتر دیده می‌شود.

و شاید کار جامعه‌شناسی توسعهٔ اجتماعی-روستایی دقیقاً همین باشد: دیدن چیزی که در مقابل چشم ماست، اما به دلیل عادت، مرکزگرایی و سلسله‌مراتب اجتماعی و معرفتی، دیگر آن را نمی‌بینیم. روستا را دیدن، در نهایت، فقط دیدن روستا نیست؛ دیدن بخشی از خودِ جامعهٔ ایران است.

برچسب