زمینهها و پیامدهای حمله امریکا و دلایل تابآوری جامعه ایران در تحلیل سید ولی نصر - موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی isr
زمینهها و پیامدهای حمله امریکا و دلایل تابآوری جامعه ایران در تحلیل سید ولی نصر
06 04 2026 17:09
کد خبر : 208558840
تعداد بازدید : 1808
تلخیص و ترجمه: محمد اسکندری نسب، دانشجوی دکتری جامعهشناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران
خلاصه سخنرانی:
دکتر سید ولی نصر، استاد دانشگاه جان هاپکینز، در سخنرانی اخیر خود در دانشگاه پرینستون، ریشهها و نتایج تنشها و همچنین دلایل تابآوری ایران را براساس کتابهای خود (استراتژی کلان ایران- ریشهها و پیامدهای تحریمها علیه ایران) معتقد است که دلیل تنش بین ایران و آمریکا در خوانش جمهوری اسلامی از تاریخ ۲۰۰ ساله ایران نهفته است. رهبران ایران معتقدند که ایران در قرن ۱۹ و ۲۰ هرگز به معنای واقعی مستقل نبوده و همواره تحت نفوذ قدرتهای امپریالیستی قرار داشته است. آنها معتقدند که جمهوری اسلامی اولین حکومتی است که پس از ۲۰۰ سال، حاکمیت و استقلال واقعی را به ایران بازگردانده است. بنابراین، تنش با آمریکا از دیدگاه آنها یک «مبارزه وجودی » برای حفظ این استقلال است. آنها بر این باورند که سیاست آمریکا (فارغ از اینکه چه کسی رئیسجمهور باشد) به دنبال تحت سلطه درآوردن مجدد ایران و بازگرداندن آن به وضعیت دوران شاه است که از نظر آنها یک «کشور دستنشانده» بود.
دلایل تابآوری ایران در جنگ:
- ایران در طول ۴۷ سال گذشته به گونهای سازماندهی شده که به راحتی تسلیم نشود؛ برای مثال سیستم برق کشور به گونهای ساخته شده که از بین بردن کامل آن ماهها بمباران مستمر میطلبد.
- خودکفایی اجباری، چون تحریمها باعث شد ایران در زمینههای حیاتی مانند تولید مواد غذایی به خودکفایی برسد تا بتواند در برابر فشارهای طولانیمدت مقاومت کند.
- تجربه جنگ ایران و عراق که این جنگ طولانی به رهبران ایران آموخت که چگونه در تنهایی و بدون متحد خارجی، با اتکا به دانش خود و ساخت سلاحهایی مانند پهپاد و موشک، بجنگند. این تجربه باعث ایجاد یک «ملت توانمند» شده که یاد گرفته است چگونه نیازهای خود را در سختترین شرایط تأمین کند.
- ساختار چند هستهای قدرت چون حکومت ایران به یک شخص وابسته نیست، بلکه دارای گرههای متعدد قدرت (نظامی، روحانیت، بوروکراسی) است. دکتر نصر این سیستم را «فرماندهی و کنترل موزاییکی» مینامد که باعث میشود با حذف چند فرمانده یا مقام عالیرتبه، کل سیستم فرو نپاشد و سریعاً خود را بازسازی کند.
- حکومت با استفاده از تهدیدات خارجی (مانند سخنان ترامپ درباره بمباران ایران) توانسته است حس ناسیونالیستی مردم را تحریک کرده و از آن برای مقابله با روایتهای غربی استفاده کند.
نتایج و تغییرات ایجادشده در ایران
دکتر نصر معتقد است برخلاف تصور اولیه، به فروپاشی جمهوری اسلامی منجر نشده است، اما تغییرات بنیادینی در ساختار آن ایجاد کرده است:
- ایران اکنون عملاً به یک تئوکراسی تحت کنترل نظامیان تبدیل شده که در آن فرماندهان و نظامیان قدرت اصلی را در دست دارند.
- جنگ باعث شده است که میانهروها و افراد محتاط کنار گذاشته شوند و جای خود را به فرماندهان بسیار تندروتر و تهاجمیتر بدهند که معتقدند باید با خشونت بیشتری با آمریکا و اسرائیل برخورد کرد.
- ایران به این نتیجه رسیده است که بازدارندگی در «دفاع در دوردست» (توسط نیروهای نیابتی) شکست خورده و اکنون بر روی موشکها و کنترل تنگه هرمز به عنوان اصلیترین ابزارهای بقای خود تمرکز کرده است.
- این جنگ نشان داد که نظم بینالمللی قدیمی مرده است و اکنون «قانون جنگل» بر رفتار قدرتها حاکم شده است.
ترجمه کامل و دقیق سخنرانی:
بخش اول: مقدمه و معرفی سخنران توسط میزبان
در طول ماه گذشته، همانطور که شاهد بودیم وقایع هولناک جنگ علیه ایران رقم خورد و پیامدهای آن در سراسر منطقه خاورمیانه گسترش یافت، من هم مانند بسیاری از شما که اینجا هستید، به این فکر میکردم که چگونه به این نقطه رسیدیم؛ چگونه به نقطهای از جنگ و ویرانی علیه ایران رسیدیم. همانطور که درباره این پرسش و اهداف این جنگ و استراتژیهای بلندمدتی (Long-term strategies) که ممکن است به هر دو طرف آمریکایی، اسرائیلی و طرف ایرانی جهت بدهد فکر کردهایم، سوالات زیادی مطرح شده است. (کمی بلندتر؟ بله، اوکی، ببخشید...)
واقعاً هیچکس بهتر و مجهزتر از مهمان برجسته امروز ما وجود ندارد تا ما را از میان سوالات بیشماری که در پی این جنگ به وجود آمده، راهنمایی کند؛ کسی که واقعاً نیازی به معرفی ندارد: دکتر ولی نصر. نامی که مطمئناً برای هر کسی که به هر شکلی اخبار ایران را دنبال میکند، آشناست.
دکتر نصر، استاد کرسی «مجید خدوری» در رشته امور بینالملل و مطالعات خاورمیانه در دانشکده مطالعات پیشرفته بینالمللی (SAIS) دانشگاه جانز هاپکینز در واشینگتن دی.سی است که در فاصله سالهای ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۹ به عنوان رئیس (Dean) این دانشکده نیز فعالیت کرده است. ایشان در حال حاضر به عنوان مدیر مشترک «ابتکار بازاندیشی در ایران» (Rethinking Iran Initiative) در SAIS فعالیت میکند و دارنده کرسی معتبر «هنری کیسینجر» در سال ۲۰۲۴-۲۰۲۵ در کتابخانه کنگره است.
فراتر از پیشینه آکادمیک (Academic pedigree) دقیق ایشان که شامل دکترای علوم سیاسی از دانشگاه MIT است، پروفسور نصر تجربیات فراوانی در خط مقدم دیپلماتیک و سیاستگذاری دارد. بین سالهای ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱، پروفسور نصر به عنوان مشاور ارشد نماینده ویژه ایالات متحده در امور افغانستان و پاکستان، سفیر ریچارد هالبروک، خدمت کرد. ایشان مشاور مورد اعتماد نسلهایی از رهبران این کشور بوده و تخصص ایشان امروز بیش از هر زمان دیگری ضروری است.
پروفسور نصر نویسندهای پرکار است که بینشهای او مکرراً در «نیویورک تایمز» و «فارن افرز» (Foreign Affairs) منتشر میشود. از این فرصت استفاده میکنم و به همه یادآوری میکنم که لطفاً دستگاههای خود را بیصدا کنید. ایشان نویسنده کتابهای تأثیرگذار بسیاری است، از «احیای شیعه» (The Shia Revival) گرفته تا «ملت چشمپوشیدنی» (The Dispensable Nation). و مناسبترین مورد برای بحث امروز ما، ایشان نویسنده همکار اثری اخیر است که بسیاری از ما هنگام انتشارش در کنار نرگس باجاوغلی و دیگران، از آن بسیار آموختیم: «تحریمها چگونه عمل میکنند: ایران و تأثیر جنگ اقتصادی» (How Sanctions Work: Iran and the Impact of Economic Warfare).
ما در ابتدا از پروفسور نصر دعوت کرده بودیم تا در مرکز ایران درباره آخرین اثر منتشر شدهاش صحبت کند که متأسفانه امروز حتی بیش از آنچه تصور میشد، مرتبط است: «استراتژی کلان ایران» (Iran's Grand Strategy). پس برای خلاصهسازی، پروفسور نصر ترکیبی نادر از عمق تاریخی، دانش دقیق و تجربه سیاستگذاری در سطح عالی را با خود میآورد تا به ما کمک کند درباره ژئوپلیتیک (Geopolitics) پیچیده جنگ معاصر در خاورمیانه بیندیشیم. لطفاً با من همراه شوید تا استقبال گرمی از پروفسور ولی نصر داشته باشیم.»
بخش دوم: آغاز سخنرانی دکتر نصر و تحلیل وقایع اخیر
«بسیار متشکرم، خیلی ممنون. بابت آن معرفی محبتآمیز سپاسگزارم و پوزش میخواهم که مجبور شدید برنامه روزانه خود را تغییر دهید، اما من از حضور در اینجا بسیار خوشحالم و از مرکز "مصور رحمانی" برای دعوت مجدد از من سپاسگزارم؛ بازگشت به پرینستون فوقالعاده است.
همانطور که "دن" اشاره کرد، ما برای این گفتگو به شکلی متفاوت برنامهریزی کرده بودیم که قرار بود درباره استراتژی کلان (Grand strategy) ایران و کارهایی که در آن زمینه انجام دادم باشد، اگرچه موقعیتی که اکنون در آن هستیم از جهاتی بسیار با آن موضوع مرتبط است.
برای تمام کسانی که ایران را رصد میکنند، برای همه ایرانیان، ایرانی-آمریکاییها و هر کسی که پیوند و ریشهای در ایران دارد، سال گذشته مجموعهای از حوادث به شدت آسیبزا (Traumatic) بوده است؛ با جنگ ژوئن شروع شد، جنگ ۱۲ روزه، سپس وقایع وحشتناک ژانویه و یک خیزش تودهای در ایران و سرکوب بسیار خونین آن، و بلافاصله پس از آن آغاز این جنگ. حتی ما که در خارج هستیم، قدرت کامل هر یک از این وقایع را حس میکنیم؛ وقایعی که هر کدام واقعاً تاریخساز و لحظاتی محوری و چرخشی در تاریخ هستند که همگی همزمان رخ دادهاند.
در یک سطح، تقریباً به نظر میرسد که ۴۷ سالِ جمهوری اسلامی و انقلاب ایران به روشهای مختلف در حال رسیدن به یک نقطه اوج یا تعیین تکلیف (Coming to a head) است. منظورم این است که میتوانستیم به اعتراضات ژانویه به عنوان یک "تسویهحساب نهایی" (Final reckoning) میان مردم و جمهوری اسلامی نگاه کنیم؛ مردمی که واقعاً از انقلاب عبور کردهاند و آیندهای بسیار متفاوت میخواهند، و آن نقطه پایانی که جمهوری اسلامی واقعاً مجبور شد برای سرکوب آن به نیروی قهریه خشن و خونین متوسل شود.
اما حتی در دل آن واقعه، نوعی تسویه حساب برآمده از ۴۷ سال انزوای اقتصادی نهفته بود که یکی از دلایل بسیار بزرگ بیگانگی تودهای (Mass alienation) مردم، به ویژه از سال ۲۰۱۸ و زمان اعمال تحریمهای فشار حداکثری (Maximum pressure sanctions) بر ایران بود؛ موضوعی که همانطور که اشاره کردید، موضوع کتاب دیگری بود که ما کار کردیم. و آن تحریمهای اقتصادی نیز به نوبه خود با این استراتژی کلان ایران و شیوهای که به جهان مینگرد و نحوه سازماندهی خودش مرتبط است.»
بخش سوم: تابآوری دولت و چالشهای پیشرو
«شما میتوانید به این جنگ نگاه کنید، اگرچه دقیقاً به آن شکلی که پرزیدنت ترامپ در ذهن داشت پیش نرفت (اینکه یک جنگ سرنوشتساز باشد که جمهوری اسلامی را از میان ببرد)، اما از بسیاری جهات باز هم این نقطه اوج ۴۷ سال تقابل مداوم و بازی موش و گربه ایران با ایالات متحده در منطقه است.
اکنون پرسشی که اغلب این روزها از سوی سیاستگذاران و دیگران از من پرسیده میشود، و حتی یک پرسش آکادمیک است، مسئله تابآوری (Resilience) شوکهکننده جمهوری اسلامی است. منظورم این است که این موضوع به خودی خود - فارغ از اینکه چه فکری درباره آن میکنید (خوب، بد یا شرورانه) - صرفاً به عنوان یک واقعیت، قابل توجه است؛ اینکه یک دولت نه تنها قادر به ایستادگی در برابر خیزش ژانویه باشد، بلکه در عمل بتواند از دو جنگ با ابرقدرت اول جهان و قدرتمندترین ارتش منطقه در یک نیروی ترکیبی عبور کند و نه تنها فرو نپاشد، بلکه در هر دو جنگ موقعیت خود را حفظ کند (Hold its own).
فکر میکنم صرفاً در تاریخنگاریِ (Annals) کسانی که دولتها، به ویژه در خاورمیانه را مطالعه میکنند، با توجه به آنچه برای دولتهای خاورمیانه در جنگهای دیگر و در طول بهار عربی رخ داده است، این موضوع به خودی خود شایسته مطالعه است. و سپس، مرتبط با این موضوع، سوال دیگر این است که این افراد چه در سر دارند؟ یعنی واقعاً با خود چه فکر میکنند که قرار است از این جنگ چه به دست آورند؟»
بخش چهارم: ریشههای تاریخی تابآوری و سازماندهی داخلی
«چرا آنها آنطور که از ایشان انتظار میرود رفتار نمیکنند؟ ما میتوانیم به تمام این مسائل عمیقاً بپردازیم، اما فکر میکنم بخشی از این موضوع به تاریخ بازمیگردد. برای مثال، بخشی از تابآوری (Resilience) ایران، حتی زیر حجم عظیمی از بمبارانها، به ۴۷ سال انزوا مربوط میشود. این کشور خودش را به گونهای سازماندهی کرده است که به راحتی تحت انقیاد (Subjugated) درنیاید.
به عنوان نمونه، سیستم برق ایران عمداً به گونهای ساخته شده است که نمیتوان به سادگی با بمباران آن را از کار انداخت؛ ماهها بمباران مداوم لازم است تا فقط بتوان برق را قطع کرد. یا مثلاً همه ما درباره کمبود آب در ایران خواندهایم که مشخصاً با اقلیم، سوءمدیریت و فساد در ارتباط است؛ اما یک دلیل بزرگ دیگر این است که در سال ۲۰۱۱، زمانی که پرزیدنت اوباما برای اولین بار ایده تحریمهای ثانویه (Secondary sanctions) علیه ایران را پیش برد، این کشور تصمیم گرفت که در زمینه مواد غذایی به خودکفایی (Self-sufficient) کامل برسد. بنابراین ایران به نوعی در تولید محصولات کشاورزی بیشازحد عمل میکند، چون در آنها تجارتی انجام نمیدهد؛ اما در عین حال، همین یکی از دلایلی است که برای مثال این کشور را قادر میسازد نوعی از جنگ را که اکنون در جریان است، تاب بیاورد.
اما من فکر میکنم تابآوری دولت از برخی جهات و موقعیتی که اکنون در آن قرار دارد و اینکه چرا به این جنگ و وضعیت خود چنین مینگرد، ریشه در تاریخ دارد. این موضوع به ما اجازه میدهد که دیدگاهی کلی (Perspective) پیدا کنیم که ایران چگونه فکر میکند. و وقتی میگویم ایران، منظورم تکتکِ ایرانیها نیست، زیرا در نهایت این مردم عادی نیستند که تصمیم میگیرند؛ بلکه تصمیمگیرندگان (Decision makers) هستند که تصمیمات را اتخاذ میکنند، درست مثل همین کشور [آمریکا]. بنابراین، ذهنیت (Mindset) آنها، پیشینهشان و آموزشهایی که دیدهاند، در اینجا تعیینکننده (Material) است.»
بخش پنجم: فراتر از ایدئولوژی؛ رویکرد امنیت ملی
«زمانی که مشغول تحقیق برای کتابم بودم، جذب موضوعی شدم که مدام تکرار میشد؛ و آن این بود که در حالی که ما در غرب اغلب بر ماهیت مذهبی انقلاب اسلامی و ماهیت مذهبی جمهوری اسلامی و این حقیقت که یک حکومت مذهبی (Theocracy) است تمرکز میکنیم یا بیش از حد روی آن قفل میشویم، نگاه امنیت ملی (National security) را در اینجا جدی نمیگیریم، در حالی که این نگاه بسیار کلیدی است.
از این منظر، ایران یک بازیگر عقلانی قانونی (Rational legal actor) به مفهوم وبرین (Weberian sense) آن است. این بدان معنا نیست که عقلانیت (Rationality) آنها لزوماً در همه جای جهان مشترک است، بلکه به این معناست که آنها تئوری خاص خود را درباره اینکه تهدیدات اصلی علیه کشور چیست و چگونه باید در برابر آنها دفاع کرد، دارند.
گمان میکنم نقص بنیادین این است که جمهوری اسلامی و انقلاب ایران، تاریخ ایران را از دوره صفویه به این سو، و به ویژه تاریخ قرن ۱۹ و ۲۰ را که همه ایرانیان با آن آشنا هستند، بیش از حد برجسته کرده و از آن درس گرفتهاند. در طول قرن نوزدهم طولانی، ایران به سختی به عنوان یک دولت و یک دولت-ملت (Nation state) جان سالم به در برد. قدرتهای امپریالیستی عمیقاً در آن نفوذ کرده بودند. تاریخ آن بسیار شبیه به چین بود؛ هرگز رسماً مستعمره نشد اما در عمل در یک موجودیت سرزمینی که توسط قدرتهای استعماری تحمل میشد، صرفاً دارای یک "شبهحاکمیت" (Quasi sovereignty) بود.»
بخش ششم: ضربههای تاریخی و مسئله استقلال
«در اوایل قرن بیستم، هنوز ایران پایش را محکم نکرده بود که در طول جنگ جهانی دوم اشغال شد. کشور در واقع با اولین "تغییر رژیم" (Regime change) روبرو شد، زمانی که حتی پادشاه برکنار گردید. کشور در طول جنگ جهانی دوم دچار قحطی شد و در پایان جنگ، زمانی که اتحاد جماهیر شوروی حاضر به ترک استانهای شمالی نبود، دوباره با خطر تجزیه (Dismemberment) روبرو شد.
بلافاصله هفت سال پس از آن، ایران وارد موجی از مبارزات ضدامپریالیستی (Anti-imperialist struggle) شد تا کنترل نفت خود را تحت رهبری یک نخستوزیر محبوب، مصدق، به دست بگیرد؛ مبارزاتی که به یک کودتای نظامی ختم شد که مردم ایران - درست یا غلط - به این باور رسیدند که توسط لندن و واشینگتن طراحی شده بود. در تخیل انقلابیون، در واقع ایران در ۲۰۰ سال گذشته هرگز مستقل، به معنای واقعی مستقل و دارای حاکمیت (Sovereign) نبوده است.
حدود سه چهار ماه پیش، جواد ظریف، وزیر امور خارجه سابق ایران، مصاحبهای با مجله آنلاین "فارن پالیسی" (Foreign Policy) در آمریکا داشت که در آن گفت جمهوری اسلامی اولین دولت در ایران در بیش از ۲۰۰ سال گذشته است که به ایران حاکمیت و استقلال واقعی بخشیده است. اکنون، این یک ادعای بسیار جسورانه (Audacious claim) است که من به شخصه با آن موافق نیستم، اما این حقیقتی است که آنها واقعاً به آن باور دارند؛ اینکه دستاورد اصلی جمهوری اسلامی، اسلامی کردن ایران نبود، بلکه مستقل کردن ایران بود و اینکه فقط یک رژیم اسلامی میتواند به ایران استقلال بدهد.
این در واقع دستاورد بزرگ تاریخی آنهاست. ما ممکن است به آن باور نداشته باشیم، اما [آیتالله] علی خامنهای قطعاً به آن باور داشت و عمیقاً به آن معتقد بود؛ و اینکه مأموریت جمهوری اسلامی، حفظ و محافظت از آن استقلال است. و در برابر چه کسی باید از این استقلال محافظت کرد؟ در برابر ایالات متحده.»
بخش هفتم: استقلال به مثابه یک مبارزه وجودی
«برای من بسیار خیرهکننده بود که در اولین سخنرانی عمومی او پس از کشتارهای ژانویه - در حالی که با یک خیزش مردمی عظیم روبرو هستیم که ما آن را موضوعی سیاسی مینامیم، یعنی اینکه مردم شما خسته شدهاند و چیز دیگری میخواهند، سیاست متفاوتی میخواهند و شما تعداد زیادی از آنها را کشتهاید - اولین چیزی که او گفت این بود که ایالات متحده ۴۷ سال است که میخواهد ایران را تحت انقیاد (Subjugate) درآورد. و این فقط مربوط به ترامپ نیست، بلکه سیاست آمریکا است.
بنابراین از نظر او، درام بزرگ ایران این است که: ما آمریکاییها را بیرون کردیم، ما استقلال میخواهیم، آنها هرگز با استقلال ما کنار نخواهند آمد؛ آنها میخواهند ایران به عنوان یک دستنشانده استعماری (Colonial vessel) تحت سلطه باشد، که این دقیقاً همان نگاهی است که خامنهای و نخبگان (Elite) جمهوری اسلامی به دوران شاه دارند. آنها معتقدند تمام این مسائل بر سر همین موضوع است.
من این را میگویم چون اغلب زمانی که شخصیتهای عمومی از من میپرسند، پاسخ میدهم که فارغ از اینکه درباره رقیب (Adversary) خود چه فکر میکنید، باید او را جدی بگیرید؛ باید حرفهای خودشان را جدی بگیرید تا درک کنید آنها چگونه به این مبارزه مینگرند. برای رهبری جمهوری اسلامی - و نمیگویم برای همه ایرانیان - این نبردی برای "بقاء رژیم" (Regime survival) نیست؛ این آنگونهای است که مخالفانشان و افراد در داخل و خارج آن را توصیف میکنند. آنها این را یک مبارزه وجودی (Existential struggle) برای ایران میبینند تا استقلال خود را به عنوان یک کشور حفظ کند.
درست است؛ آنها به شکلی بسیار متفاوت به این موضوع نگاه میکنند. مسئله بر سر امضای یک بند خاص در توافق هستهای نیست؛ مسئله این دیدگاه است که دستور کار (Agenda) ایالات متحده این است که ایران را به دوران شاه بازگرداند، که از نظر آنها به معنای یک ایرانِ تحت سلطه است؛ یعنی دقیقاً برعکسِ آنچه انقلاب برای آن انجام شد، که همان استقلال بود. و فکر میکنم این در شیوه رویکرد آنها بسیار مهم است.»
بخش هشتم: شکاف میان رهبری و توده مردم بر سر مسئله «ایثار»
«در این جنگ، مسئله شیوهای است که آنها مایل به ایثار (Sacrifice) هستند. من فکر میکنم شکاف بزرگ میان [رهبری] و افکار عمومی ایران که به مرور زمان بزرگ و بزرگتر شد، فقط بر سر این نبود که شما باید حجاب داشته باشید؛ در واقع او [خامنهای] احتمالاً در میان تمام آیتاللهها، کمترین دغدغه را نسبت به مسئله حجاب داشت و این مسئله اصلی او نبود.
من فکر میکنم مسئله کلیدی این بود که او باور داشت محافظت از استقلال ایران، ارزش هر نوع ایثار و فداکاری ممکنی را دارد که شما مجبور به انجامش هستید. اما افکار عمومی ایران در مقطعی دیگر نه دلیلی برای انجام این فداکاری میدیدند و نه احساس میکردند که راههای دیگری برای دستیابی به هدف با هزینه و فداکاری کمتر وجود ندارد. بنابراین، آنها اساساً در برابر مفهوم "جمهوری اسلامی" شورش کردند، دقیقاً به این دلیل که این شکاف (Gap) روز به روز عمیقتر شده بود.
من میگویم این نکته بسیار مهمی است، زیرا مسیر آینده ایران و نوع گفتمانی که میان بازماندههای [حاکمیت] اسلامی و مردم ایران شکل خواهد گرفت، حول این محور خواهد چرخید که استقلال ایران به عنوان یک کشور تا چه حد تهدید شده بود. اینکه استقلال ایران آنگونه که من توصیف میکردم یک موضوع انتزاعی و توهمی نیست (مانند اینکه بگوییم ایران صرفاً در تئوری مستقل بود)، بلکه این بار بحث بر سر تمامیت ارضی (Territorial integrity) واقعی ایران است؛ بحث بر سر نابودی چیزهایی است که ایرانیان آنها را با استقلال و حاکمیت خود مرتبط میدانند، مثل صنایع فولاد، کارخانهها و میراث ملیشان.
پرسش این است که برای چه بخشی از ایرانیان، اکنون این موضوع طنین واقعی پیدا میکند که این فقط یک مبارزه سیاسی نیست، بلکه واقعاً درباره استقلال کشور است؟ فکر میکنم این موضوع در حال حاضر در نحوه واکنش فزاینده ایرانیان به این جنگ در داخل کشور تعیینکننده (Material) است و در آینده نیز تعیینکننده خواهد بود.»
بخش نهم: روایت مشترک تاریخی؛ از چپ تا راست
«میخواهم به دو مسئله کلیدی دیگر اشاره کنم که فکر میکنم از نظر تاریخی برای هویت ما بسیار مهم هستند؛ فراتر از این کلانروایت (Grand narrative) و ذهنیتی (Mindset) که از آن نسل توصیف کردم. باید بگویم که فقط ایرانیان مذهبی نبودند که معتقد بودند ایران در دوران شاه یک کشور تحت استعمار (Colonized state) بود؛ جریان چپ هم به این معتقد بود. مارکسیست-لنینیستها، لیبرال دموکراتها و اسلامگرایان مارکسیست، همگی اساساً این تئوری را داشتند که ایران پس از سال ۱۹۵۳ (کودتای ۲۸ مرداد) یک دولت مستعمره بود.
فراتر از این، یک "تجربه آموختهشده" (Learned experience) در اینجا وجود دارد که بسیار مهم است. من در کتابم استدلال میکنم که شاید مهمترین تجربهای که جمهوری اسلامی را شکل داد، جنگ ایران و عراق بود؛ به دو دلیل: نخست اینکه آن جنگ، جنگی بسیار بزرگ بود. احتمالاً بزرگترین جنگ قرن بیستم که به نظر میرسد هیچکس در غرب چیزی درباره آن نشنیده است! ما به آن فکر نمیکنیم مگر اینکه خورهِ (Buff) مسائل خاورمیانه باشید. اما اگر به آمار نگاه کنید، با نگاهی محافظهکارانه بیش از ۵۰۰ هزار ایرانی در آن جنگ کشته شدند؛ چندین برابر این تعداد معلول شدند یا تحت تأثیر آن قرار گرفتند.»
بخش دهم: میراث جنگ؛ قرارداد اجتماعی و خودکفایی
«کل ساختار اجتماعی کشور به دلیل مهاجرتهای ناشی از جنگ تغییر کرد. تمام اقتصاد کشور به دلیل قرارداد اجتماعی (Social contract) که جمهوری اسلامی اساساً با مردمش امضا کرد، دگرگون شد: یعنی ایثار و اختصاص منابع به جنگ در ازای برنامههای حمایتی و استحقاقی (Entitlement program). این موضوع واقعاً ماهیت (Character) جمهوری اسلامی را تغییر داد.
همچنین برخی تجربیاتی که آنها از سر گذراندند بسیار کلیدی است؛ مثلاً ایران دو سال در اشغال بود تا اینکه آنها راهی برای آزادسازی آن پیدا کردند. این همان نگرشی است که گاهی درباره [دفاع از] جزیره خارگ میشنوم؛ اینکه ما قبلاً آنجا بودهایم و این کار را انجام دادهایم؛ شما میتوانید بیایید اینجا بنشینید، اما باز هم مثل جنگ ایران و عراق خواهد شد [و ما برمیگردیم]. میدانم این سادهسازی موضوع است و شرایط متفاوت است، اما این به همان ذهنیت (Mindset) اصلی بازمیگردد.
نکته دوم این بود که درست مثل امروز، در آن زمان هم ایران تنها بود. بخشی از آن به دلیل کارهای خودش بود (گروگانگیری آمریکاییها و غیره)، اما به هرحال ایالات متحده و اروپا مخالف ایران بودند و از صدام حمایت میکردند؛ کشورهای عربی از صدام حمایت میکردند، اتحاد جماهیر شوروی از صدام حمایت میکرد که در نتیجه هیچکس به ایران اسلحه نمیفروخت. بنابراین اساساً ایران هر کاری که باید انجام میداد، باید به تنهایی انجام میداد. این وضعیت نوعی تابآوری (Resilience) ایجاد کرد که امروز هم خودش را نشان میدهد.
دوباره میگویم، در میان تمام این مسائل، ایران تنهاست. بله، چین ممکن است کمک کند، برخی کشورهای عربی ممکن است کمک کنند، اما ایران در واقع هیچ دوست طبیعی یا متحد طبیعی (Natural ally) یا شریک طبیعی در این جنگ ندارد. پس هر کاری که با موشکها و پهپادهای خودش انجام میدهد، هر ایدهای که به ذهنش میرسد، باید خودش به تنهایی انجام دهد.»
بخش یازدهم: ایران به مثابه یک ملت «ما میتوانیم»
«من این را میگویم چون واقعاً فکر میکنم این موضوع فقط محدود به جمهوری اسلامی نیست؛ این را در بخش خصوصی ایران و ابعاد مختلف کشور میبینید. این سالهای طولانی که مجبور بودهاید کارها را به تنهایی پیش ببرید، یک "ملتِ ما میتوانیم" (Can-do nation) ایجاد کرده است.
این همان چیزی است که واقعاً ایران را از جهان عرب متمایز میکند. هر چه دارند را باید خودشان بسازند و خودشان راهش را پیدا کنند. اگر در تهران بطری آب تولید میکنید و یک شرکت خصوصی هستید، باید خودتان راه برخورد با تمام مشکلات را پیدا کنید. این یک ذهنیت بسیار متفاوت است که اکنون در قالب مقاومت و تابآوری (Resistance and resilience) خود را نشان میدهد. این در انحصار جمهوری اسلامی نیست، بلکه ویژگی کشوری است که ۴۷ سال است اساساً در چنین محیطی رشد کرده است.»
بخش دوازدهم: آموزش فن کشورداری در سنگرها
«دومین اهمیت جنگ ایران و عراق این است که هر رهبری در جمهوری اسلامی که در این ۴۷ سال تأثیرگذار بوده (اگرچه بسیاری از آنها اکنون کشته شدهاند)، اولین آموزش خود در فن کشورداری (Statecraft) را در طول آن جنگ آموخت؛ از خود [آیتالله] علی خامنهای شروع کنیم. او یک فعال سیاسی بود؛ بارها به زندان رفته بود. در واقع او میگوید این تنها موردی است که نسبت به [آیتالله] خمینی برتری دارد، چون خمینی واقعاً آنقدرها در زندان نبود اما خامنهای زمان زیادی را در زندان سپری کرد. اما او پیش از آن هیچ کار اجرایی در دولت انجام نداده بود و کشور را اداره نکرده بود؛ او ناگهان و از همان ابتدا به رئیسجمهورِ دوران جنگ تبدیل شد.
تمام فرماندهان سپاه پاسداران (Revolutionary Guard) به مدرسه افسری نرفته بودند؛ نسخه معادل مدرسه افسری برای آنها، جنگ خندقی (Trench warfare) در جنگ ایران و عراق بود. آنها نسلی از امثال قاسم سلیمانی بودند که ۱۷ سالشان بود؛ او وقتی عضو گروهانی بود که شهر خرمشهر را آزاد کرد، فقط ۱۷ سال داشت. بنابراین، آنچه آنها از آن جنگ فهمیدند - درباره مقاومت، سازماندهی نظامی و نحوه جنگیدن علیه یک دشمن متفاوت - اساساً در آن جنگ آموخته شد.
برخی از آن درسها در همین جنگ فعلی در حال پیادهسازی است. البته اکثر ایرانیها آن جنگ را فراموش کردهاند یا بعد از آن جنگ به دنیا آمدهاند؛ پس صحبت از آن مثل صحبت از ویتنام برای نسل جدید دانشجویان است. اما اگر سراغ آمریکاییهای قدیمیتر بروید (مثلاً زمانی که من برای ریچارد هالبروک کار میکردم)، او محصولِ (Creature) ویتنام بود. تفاوت در اینجاست: نسلی که اکنون در حال اداره ایران است، کهنهسربازان (Veterans) آن جنگ هستند، هرچند نسل جوان از آن عبور کرده است.»
بخش سیزدهم: تحول استراتژی «دفاع پیشدستانه»
«من فکر میکنم تجربه بسیار مهمی برای ایران، آن دههای است که با این نوع جنگ، یعنی جنگ نیابتی (Proxy warfare)، در سال ۱۹۸۲ در لبنان شروع کردند، اما به شکلی بسیار گسترده از زمان جنگ ۲۰۰۳ عراق تا زمان کشته شدن [قاسم] سلیمانی در سال ۲۰۲۰ و مشخصاً تا جنگهای پس از ۷ اکتبر ادامه یافت؛ وقایعی که در واقع باعث فروپاشی این ایده "دفاع پیشدستانه" یا دفاع رو به جلو (Forward defense) شد؛ یعنی همان نیروهای نیابتی که در قلمروهای دیگر با آنها میجنگیدید.
اول از همه، این موضوع از این جهت مهم است که ایران پس از جنگ ایران و عراق به این نتیجه رسید که نمیتواند از خود در مرزهای عراق دفاع کند. این همان مرزی است که اسکندر از آن طریق وارد ایران شد، ارتشهای عرب از آنجا وارد ایران شدند و ارتش عراق نیز از همانجا به ایران حمله کرد. واقعاً جذاب است که وقتی تمام بحثهای آن دوره را در خاطرات فرماندهان سپاه پاسداران و اعلامیههای [آیتالله] خمینی میخوانید، آنچه اصلاً در بحثها نمیبینید، ایده "صدور انقلاب" به عراق است؛ این ایده اصلاً آنجا مطرح نیست.
تمامیت آن بحث حول این واقعیت است که سپاه پاسداران میگوید: ما یک ارتش جهادی داوطلب هستیم، اگر نیروها را ترخیص (Demobilize) کنیم، دیگر نمیتوانیم دوباره آنها را بسیج کنیم؛ و این مرز قابل دفاع نیست مگر اینکه تانک و توپخانه داشته باشید، که هیچکس به ما نمیفروشد. پس ما باید [در خاک دشمن] حضور داشته باشیم، باید از فاصلهای دورتر و از درون خاک عراق از خود دفاع کنیم و ترجیحاً حتی تا بصره پیش برویم و آنجا را تصرف کنیم تا صدام سقوط کند. تمام استدلالها برای ادامه جنگ، یک استدلال نظامی بود و کل بحثها، بحثهای نظامی بود. ایران در آن زمان موفق نشد و کل آن نقشه از هم پاشید.»
بخش چهاردهم: حمله آمریکا به عراق و استراتژی «تمساح»
«سپس با حمله آمریکا به عراق روبرو شدیم که فکر میکنم تا پیش از این مقطع، احتمالاً بزرگترین تهدید یگانه علیه ایران بود؛ زیرا ایران حس میکرد که ایالات متحده احساس راحتی میکند و در حال و هوای سرنگونی تمامِ به اصطلاح "رژیمهای یاغی" (Rogue regimes) است. بوش کمکهای ایران پس از ۱۱ سپتامبر در سرنگونی طالبان را نادیده گرفته بود و ایران را در "محور شرارت" (Axis of evil) قرار داده بود؛ آنها قصد داشتند به ایران حمله کنند. بنابراین، ترس از تحت سلطه قرار گرفتن توسط ایالات متحده بسیار بسیار واقعی شد.
روشی که آنها با آن مقابله کردند، دقیقاً همان روشی است که امروز با ایالات متحده برخورد میکنند. وزیر امور خارجه سابق سوریه، پس از جدا شدن راهش از اسد، پیش از مرگش به ژنو رفت و با خود چمدانی پر از اسناد و خاطرات برد که به تدریج منتشر شده است. او داستان بسیار جالبی را روایت میکند از زمانی که درست پیش از حمله آمریکا به عراق، همراه با بشار اسد به تهران رفت.
آنها ابتدا با خاتمی، رئیسجمهور وقت ایران، دیدار میکنند و آنجا بشار اسد میگوید که واقعاً نگران است که بعد از عراق، نوبت ایران و سوریه باشد. خاتمی پاسخ میدهد: بله، من همین امروز صبح با ژاک شیراک صحبت میکردم و او گفت که جاهطلبیهای بوش بسیار فراتر از عراق است. سپس بعدازظهر، همگی به همراه خاتمی به دیدار [آیتالله خامنهای] میروند و اسد دوباره همان نگرانی را مطرح میکند که میترسم داستان در بغداد متوقف نشود و آنها سراغ ما و شما بیایند. [خامنهای] میگوید: موافقم که آمریکا میخواهد منطقه را بازطراحی (Re-engineer) کند؛ و سپس اضافه میکند: پس ما فقط باید مطمئن شویم که "تمساح نمیتواند لقمهاش را به راحتی هضم کند". و این دقیقاً همان کاری بوده است که ایران انجام داده است.»
بخش پانزدهم: گفتگوی کیسینجر و لاریجانی؛ فرسایش در برابر عادیسازی
«در واقع این موضوع مرا به یاد خاطرهای میاندازد که در کتابم آوردهام؛ آن زمان نام او را نبردم چون هنوز در قید حیات بود. در سال ۲۰۱۵، دیداری میان هنری کیسینجر و علی لاریجانی برگزار شد. لاریجانی برای نشست رؤسای پارلمانها در نیویورک بود و با کیسینجر ملاقات کرد. کیسینجر اساساً میخواست بداند: "ایران کی قرار است از این انقلاب خسته شود؟ کی قرار است شما به یک کشور نرمال (Normal country) تبدیل شوید؟"
کیسینجر شروع کرد به صحبت درباره "ایمانوئل کانت" و تئوری او درباره "صلح پایدار" (Perpetual peace). او نمیدانست که لاریجانی آثار کانت را به فارسی ترجمه کرده است! ظاهراً طبق آنچه کیسینجر بعدها برای من تعریف کرد، آنها گفتگوی فوقالعادهای داشتند چون بحث به موضوعی کشیده شد که هر دو واقعاً در آن تبحر داشتند. اما لبّ کلام (Gist) لاریجانی این بود که: "ما میخواهیم بدانیم شما کی قرار است فرسوده (Exhausted) شوید؟ کی قرار است ما را به حال خودمان بگذارید و بروید؟"
از نظر ایران، این یک جنگ صرفاً ایدئولوژیک نیست؛ این در واقع محافظت ما از آزادیمان از طریق فرسوده کردن شماست تا بالاخره رهایمان کنید.»
بخش شانزدهم: میراث سلیمانی و تغییر نسل در سپاه
«ترکیب آنچه سلیمانی در عراق انجام داد - به عبارت دیگر، سازماندهی شبهنظامیان (Militias) و نیروهای نیابتی (Proxies) - اساساً و به تدریج برای ایران به روشی بسیار مؤثر در جنگ چریکی (Guerilla warfare) علیه آمریکا و اسرائیل تبدیل شد. باز هم میگویم، بله، برای اعراب این موضوع به شکلی کاملاً قابل درک، اصلاً خوشایند نبود؛ درست همانطور که هیچ روستایی در هیچجای دنیا دوست ندارد چریکها ظاهر شوند، روستایشان را بگیرند و از آنجا وارد جنگ شوند.
اما ایران در واقع به این نتیجه رسید که بهترین راه برخورد با ایالات متحده - برای اینکه او را فرسوده کند، او را از تکرار تجربه عراق بازدارد و اسرائیل را وادارد که هر بار پیش از فکر کردن به حمله به ایران دچار تردید شود - این است که این شبهنظامیان را داشته باشد که به طور مداوم ضربه بزنند و حمله کنند و خطرات حمله به ایران را به اسرائیل و آمریکا یادآوری کنند.
این استراتژی مشخصاً تا پیش از ۷ اکتبر جواب میداد. اما در ایران خواهند گفت که این درست نیست که این یک استراتژی شکستخورده بوده یا کارهایی که کردیم هدر دادن منابع بوده است؛ آنها میگویند ما برای دو دهه (بین ۲۰۰۳ تا ۲۰۲۳) امنیت و حفاظت ایجاد کردیم. برای دو دهه این استراتژی جواب داد؛ به همین دلیل بود که حتی در اوج مسئله هستهای، اسرائیل به ایران حمله نکرد و ایالات متحده هم حمله نکرد. اکنون دیگر آن استراتژی [به آن شکل] کار نمیکند، اما در آن بازه زمانی کارآمد بود.
نکته مهم در اینجا خودِ مدل نیست، بلکه "شیوه سازماندهی" است؛ یعنی ایران چگونه کشوری تحت تحریم (Under sanctions) را مدیریت کرد تا بتواند در کشورهایی که دو مرز با او فاصله دارند - در سوریه، یمن و لبنان - به شکلی چنین موفق وارد جنگ شود؟ نکته کلیدی این است که این همان جنگی است که ایران امروز در خلیج [فارس] پیش میبرد؛ یک جنگ چریکی علیه اقتصاد جهانی و علیه ایالات متحده.
موضوع جالب اینجاست که اگر به سپاه پاسداران ایران نگاه میکردید، فرماندهی عالی (Top command) آنها کهنهسربازان جنگ ایران و عراق بودند؛ فارغ از اینکه فاسد بودند یا نه، مؤثر بودند یا نه. اسرائیل به صورت سیستماتیک در حال حذف فیزیکی آنهاست. فرماندهانی که اکنون در حال بالا آمدن هستند، کسانی نیستند که در جنگ ایران و عراق جنگیده باشند؛ آنها در سوریه و عراق علیه آمریکا جنگیدهاند. این یک تجربه بسیار بسیار متفاوت است، اما باز هم "تجربه جنگی" است که ایران دارد و دوباره در این جنگ فعلی در حال ترجمه و پیادهسازی است. آنها دولت ایران را به گونهای سازماندهی کردهاند که حذف کردنش اساساً بسیار دشوار است. منظورم این است که جمهوری اسلامی از همان لحظه ای که ایجاد شد...»
بخش هفدهم: استراتژی بقا و تابآوری نهادی
«فکر میکنم شعار (Mantra) او این بود که این نظام برای محبوب بودن ساخته نشده، بلکه برای تابآوری (Resilient) ساخته شده است. بنابراین، بدیهی است که در سطح محبوبیت شکست خورده و همچنان شکست خواهد خورد؛ اما از واحدهای بسیج گرفته تا نحوه سازماندهی سپاه، شیوه ترویج ایدئولوژی و پرورش آن ۱۵ تا ۲۰ درصد از جمعیت، همگی استراتژیهای بقا (Strategies of survival) هستند.
بخشی از این موضوع به تجربیات جنگی بازمیگردد و بخشی دیگر به این واقعیت که وقتی ۴۷ سال با ابرقدرت اول جهان میجنگید، اساساً شیوه متفاوتی از تفکر درباره تابآوری را توسعه میدهید. حتی بخشی از آن به سالهای اولیه انقلاب بازمیگردد که تعداد زیادی از رهبران آنها در جریان آنچه اساساً یک جنگ داخلی علیه جریان چپ بود، ترور شدند.
این دولتی است که به یک شخص وابسته نیست و قبلاً هم نبوده است؛ این یک سیستم "چندهستهای" (Multinodal) است. به همین دلیل است که اینقدر آشفته به نظر میرسد و به همین دلیل است که اینقدر فاسد است، زیرا هیچ مرجع واحدی وجود ندارد که بر همه چیز مسلط باشد. شما کانونهای قدرت متعددی در روحانیت، نیروهای نظامی، بخش خصوصی، میان اولیگارشها (Oligarchs)، درون بوروکراسی، قوه قضاییه و نهاد روحانیت دارید که به روشهای گوناگون به هم متصلاند.»
بخش هجدهم: فرماندهی موزاییکی و انطباقپذیری
«به همین دلیل است که وقتی برای مثال ۳۰ فرمانده سپاه در ماه ژوئن کشته میشوند، سیستم به طور کامل فرو نمیپاشد و میتواند خود را سرپا نگه دارد. ما درباره فاصله زمانی بین ژوئن تا ژانویه صحبت میکنیم، یعنی شش ماه؛ و باز هم میگویم، نمیخواهم واژه "نبوغ" را به کار ببرم، اما باید این موضوع را جدی گرفت که آنها در انطباقپذیری (Adapting) بسیار سریع بودند.
آنها اساساً دولت و ارتش خود را بر اساس روشی که "فرماندهی و کنترل موزاییکی" (Mosaic command and control) مینامند، بازسازماندهی کردند؛ به این معنا که سیستم به هیچ تصمیمگیرنده واحدی وابسته نیست. به یاد دارم در ماه سپتامبر شنیدم که به هر رهبر غیرنظامی، حتی تا سطح شهرداران شهرهای کوچک، دستور داده شده است که تا چهار نفر را به عنوان جانشین زیردست خود تعیین کنند. بنابراین اگر سیستمی داشته باشید که با کشته شدن یک یا دو نفر فرو نپاشد، برای نابودی آن باید به صورت سیستماتیک افراد زیادی را در طول زمانی طولانی از بین ببرید. شما نمیتوانید با بریدن سرِ دولت (Decapitate)، آن را از کار بیندازید؛ بلکه مجبورید مدام لایهبرداری کنید و این آستانه (Threshold) به معنای یک نبرد بسیار بسیار طولانیتر است.»
بخش نوزدهم: جنگ چریکی مدرن؛ موشکها و پهپادها
«این نهایتاً یکی از دلایلی است که باعث شده آنها بتوانند خود را حفظ کنند. دلیل دوم، الگوی جنگ چریکی (Guerrilla warfare) است. ایران سرمایهگذاری عظیمی روی موشکها انجام داد و نیروی سهمگینی ایجاد کرد. در واقع، یکی از چیزهایی که اسرائیل در جنگ ژوئن آموخت، چیزی بود که قبلاً نمیدانست و به یک تهدید کاملاً جدید تبدیل شد؛ اینکه برنامه موشکی ایران کشندهتر و خطرناکتر از آن چیزی است که قبل از جنگ ژوئن تخمین زده میشد.
اما حتی در آنجا هم شیوه انجام این کار مهم است؛ مشخصاً موشکهای هایپرسونیک (Hypersonic missiles) و امثال آن بسیار دشوارتر هستند، اما وقتی نوبت به موشکهای بسیار ارزانتر میرسد، آنها دوباره بر اساس نوع متفاوتی از تفکر درباره جنگ عمل میکنند که "جنگِ مردِ فقیر" یا همان جنگ نامتقارن است.
به عنوان مثال، طبق گفته آمریکا موشک [پهپاد] شاهد ۳۵ هزار دلار قیمت دارد، اما طبق گفته ایرانیها ۷ هزار دلار هزینه میبرد. تراشههایی (Chips) که برای ساخت آنها استفاده میکنند در واقع از یخچالهای تجاری برداشته شده است! آنها اینها را به صورت انبوه (En masse) در میدان نبرد به کار میگیرند؛ درست به همان شیوهای که در طول جنگ ایران و عراق از "حملات موج انسانی" (Human wave attacks) استفاده میکردند. آنها تانک نداشتند، قدرت نظامی ارتش عراق را نداشتند، اما جوانان فداکاری داشتند که حاضر بودند در میدان نبرد روی میدانهای مین بدوند تا دشمن را تحت فشار قرار دهند. پهپاد شاهد، معادل مدرنِ همان حملات موج انسانی است.»
بخش بیستم: میدان نبرد انتخابی؛ انرژی و خلیج فارس
«نکته دوم این است که ایران به وضوح آموخته که نمیتواند با یک ارتش کلاسیک و با تسلیحات متعارف (Conventional weapons) بجنگد. هیچ سلاحی وجود ندارد که کسی به شما بدهد و بتواند در برابر قدرت ترکیبی ایالات متحده و اسرائیل مقاومت کند؛ پس این یک نبرد بیهوده است. آنها از مقاومت صدام در برابر آمریکا آموختند که ایالات متحده میتواند هر ارتش متعارفی را در عرض چند هفته متلاشی کند.
در عوض، آنها نیاز دارند که با ایالات متحده در میدان نبردی بجنگند که خودشان انتخاب میکنند، نه میدانی که آمریکا انتخاب کرده است. و آن میدان نبرد، "بازارهای جهانی انرژی" و اقتصادهای کشورهای حوزه خلیج [فارس] است. با برخی کشورها مشکلاتی دارند و با برخی دیگر نه، اما اینجا همان جایی است که نبرد اصلی در آن رخ خواهد داد. آنها ثابت کردهاند که اساساً میتوانند کنترل تنگه هرمز را به دست بگیرند تا بتوانند با "تشدید تنش جانبی یا افقی" (Lateral escalation) با آمریکا مقابله کنند. به عبارت دیگر، اگر اسرائیل میدان گازی ایران را بمباران کند، ایران میتواند میدان گازی قطر را بمباران کند؛ و ایالات متحده در حال حاضر قادر نیست یا آماده نبوده که ایران را از این تواناییِ تشدید تنش محروم کند.»
بخش بیست و یکم: ظهور «دولتِ سپاهی» و نسل جدید تندروها
«این جنگ از بسیاری جهات برای ایران تحولآفرین (Transformative) بوده و در واقع به شکلی دگرگون شده که حداقل در ظاهر، خوب به نظر نمیرسد. اول از همه، من فکر میکنم جنگ به شکلی دوفاکتو (De facto - در عمل) تأیید کرد که ایران اکنون یک "دولتِ سپاهی" (IRGC state) است. دیگر یک تئوکراسی (Theocracy - حکومت مذهبی) نیست؛ هرچند از نظر من قبلاً هم از این مرز عبور کرده بود. بله، زبانِ دولت مذهبی است و قوانین بر پایه مذهب هستند، اما در هسته مرکزی، این دولتی است که توسط ژنرالها اداره میشود؛ دولتی که توسط نظامیان اداره میشود. آنها قبلاً هم در ایران بسیار با نفوذ بودند، اما اکنون به شکلی بسیار مستقیمتر و علنیتر، خودِ "دولت" هستند.
بله، شما یک ویترین غیرنظامی (Civilian facade) در قالب رهبر، رئیسجمهور یا عضوی از قوه قضاییه دارید، اما اساساً دولت اکنون تحت سلطه سپاه پاسداران است. وقتی اسرائیلیها علی لاریجانی را کشتند، جانشین او یک فرمانده سپاه است. وقتی [خامنهای] از میان رفت، جانشین او سپاهی است. منظورم این است که "مجتبی" یک پاسدارِ عمامهبهسر (Turbaned guardsman) است؛ او پیش از رفتن به حوزه علمیه، عضو سپاه بود و ۳۰ سال است که عمیقاً در بدنه سپاه غوطهور بوده است.
هر فرماندهی که [آیتالله] خامنهای منصوب کرده بود و تا حدودی مثل خودش محافظهکار (Prudent) بود و تمایلی به تندروی تا انتها نداشت، اکنون با فرماندهانی جایگزین میشود که مجتبی آنها را منصوب کرده و بسیار تندروتر یا شاهینصفتتر (Hawkish) هستند. ژنرالی که جایگزین لاریجانی شد، آنقدر تندرو بود که وقتی جانشین فرمانده سپاه بود، [قاسم] سلیمانی از سپاه استعفا داد و رفت؛ و بعدها رهبر شخصاً با او تماس گرفت تا برگردد و فرماندهی نیروی قدس را بر عهده بگیرد. و حالا این شخص مشاور امنیت ملی ایران است.
بنابراین، این واقعیتی است که پس از جنگ باقی خواهد ماند. به عبارت دیگر، بله پرزیدنت ترامپ درست میگوید، یک "تغییر رژیم" (Regime change) در ایران رخ داده است؛ من اصلاً در این مورد بحثی ندارم. اما آنچه اسرائیل و ایالات متحده به آن دست یافتند، نه تنها تبدیل کردن دولت به یک نهاد سپاهی، بلکه بالا کشیدنِ تندروترین و هجومیترین (Hawkish) بخش سپاه پاسداران بوده است. فرماندهانی که اکنون قدرت را به دست میگیرند، مدتی است که از خامنهای انتقاد میکردند که بیش از حد نرمش نشان داده و همین موضوع باعث دعوتِ جنگ به ایران شده است.»
بخش بیست و دوم: نقد محافظهکاری و ظهور جناح تهاجمی
«آنها استدلال میکنند - و این بحثها را حتی میتوانید در منابعشان پیدا کنید، هرچند هرگز مستقیماً نام او [خامنهای] را نمیبرند اما مشخص است درباره چه کسی صحبت میکنند - آنها میگویند وقتی ایالات متحده از برجام (JCPOA) خارج شد، شما باید از انپیتی (NPT) خارج میشدید؛ وقتی [قاسم] سلیمانی را کشتند، شما باید آمریکاییها را میکشتید؛ وقتی اسماعیل هنیه و نصرالله را کشتند، شما باید بسیار تهاجمیتر عمل میکردید؛ و زمانی که آنها به "فردو" حمله کردند، آن واکنشهای نمادین و زدنِ ساختمانهای خالی در "گت" (Gat)، در واقع باعث دعوت به این حمله شد.
بنابراین درسهایی که آنها از زمان حضورشان در سوریه و عراق آموختهاند، این نیست که گامهای محافظهکارانه و دوراندیشانه (Prudent pace) پاسخگوست، بلکه اکنون بخش بسیار تهاجمیترِ (Aggressive) رژیم قدرت را به دست گرفته است. ما اکنون شاهد عملکرد آنها در سیاست خارجی هستیم، اما آنچه هنوز نمیدانیم این است که در داخل کشور چه خواهند کرد.»
بخش بیست و سوم: پیشینه امنیتی مشاور جدید و قرارداد اجتماعی نوین
«منظورم این ژنرالی است که مشاور امنیت ملی (National security adviser) شده است؛ ژنرال [ذوالقدر]. او مسئول سرکوب قیام دانشجویی سال ۱۹۹۹ (۱۳۷۸) بود؛ دستهای او به سرکوب جنبش سبز در سال ۲۰۰۹ (۱۳۸۸) آلوده است. او در صحنه داخلی (Domestic scene) دارای یک پیشینه (Record) مشخص است.
فکر میکنم این موضوع بسیار مهم است که بدانیم در آینده ایران چه رخ خواهد داد. بخش زیادی از آن به چگونگی پایان این جنگ بستگی دارد؛ اینکه آنها چه چیزی از این جنگ به دست میآورند، تحت چه شرایطی از آن خارج میشوند و در نهایت، به سه دلیل یک قرارداد اجتماعی (Social contract) جدید با این جمعیت شکل خواهد گرفت.
نخست اینکه وقایع ژانویه رخ داد؛ به عبارت دیگر، آنها هنوز باید به موضوع بیگانگی (Alienation)، خشم و ناامیدی توده مردم رسیدگی کنند. نمیگویم که میتوانند این کار را انجام دهند، اما مجبورند؛ آنها نمیتوانند ایران را در وضعیتی که پس از ژانویه باقی ماند، اداره کنند. نمیدانم چگونه، اما باید به آن رسیدگی کنند. دوم، آنها باید با موضوع بازسازی (Reconstruction) و پیامدهای جنگ بر ایران روبرو شوند که نیازمند گفتمانی (Conversation) کاملاً جدید است. و سوم اینکه رژیم جدیدی در ایران حاکم شده است.»
بخش بیست و چهارم: دولتِ مجتبی و انرژی بخشیدن به «بدنه نظام»
«در نهایت، مجتبی اکنون یک "لوح سفید" (Clean slate) در اختیار دارد؛ این دولتِ مجتبی است، نه دولت پدرش. بنابراین او میتواند مسیر را به هر سویی ببرد. نشانههای اولیه وجود دارند، اما تصمیم نهایی در آینده مشخص خواهد شد. فاکتور سوم در اینجا، مردم ایران هستند. اکثریت مردم ایران هنوز در همان حال و هوای ژانویه هستند؛ شاید آماده حضور در خیابان نباشند، اما آن وقایع فراموش نشده است.
موضوع بسیار جالب برای من، نحوه رقم خوردن وقایع پس از خیزش حجاب (مسئله مهسا امینی) و پس از جنگ ۱۲ روزه بود. بسیار واضح بود که آن ۲۰ درصد از جمعیت که به رژیم بسیار نزدیک هستند - یعنی پایگاه اصلی قدرت آن - در موضع تدافعی قرار داشتند. اساساً به آنها گفته میشد که از صحنه خارج شوند (Demobilize) و سر راه مردم قرار نگیرند. به ویژه پس از جنگ ۱۲ روزه، مشخص بود که دولت عملاً از مسئله حجاب کوتاه آمد و گشت ارشاد را جمع کرد. زبانی که با مردم به کار میرفت این بود که: همین معترضان به حجاب، در طول جنگ در کنار کشورشان ایستادند. اسرائیل به وضوح جمعیت ایران را به عنوان "پاشنه آشیل" (Achilles heel) میبیند؛ پس باید با مردم مهربان بود. در واقع لاریجانی هم گفت که باید با مردم مهربان بود. مشخص بود که آن بخش تندرو در حال عقبنشینی بود.»
بخش بیست و پنجم: کشته شدن رهبر و اسطورهسازی از رنج
«اما اتفاقی افتاد که پیامدهای جدی داشت؛ شیوه درگذشت [خامنهای] بسیار مهم است. برخی جنبههای آن برای من عجیب (Peculiar) است. اسرائیلیها نتوانستند او را در طول جنگ ۱۲ روزه پیدا کنند؛ دو بار تلاش کردند او را بکشند اما موفق نشدند. او تا حد زیادی غیرقابل دسترس بود، اما درست زمانی که احتمال جنگ در بالاترین حد بود، او ظاهر شد و به دفترش بازگشت که این خود موقعیتی معماگونه (Enigmatic) است.
اما شیوه کشته شدن او همراه با خانوادهاش، در زبانِ دولت بسیار تداعیگر اسطوره عاشورا و کربلا است. بله، مجتبی انتخابِ سپاه پاسداران در میانه جنگ بود، اما پیامِ منتقل شده به "بدنه نظام" (Base) در ایران این است که: اعتبار او نه به عنوان یک دولتمرد (Statesman) است و نه اعتبار مذهبیاش به او اقتدار (Authority) میدهد؛ بلکه اعتبار او در این است که داستانِ او، همان داستانِ [امام] حسین است. کاریزمای (Charisma) او از رنجهایش میآید؛ از اینکه کشته شدن او و خانوادهاش بازآفرینی (Reenactment) واقعه عاشورا است. این استراتژی واقعاً جواب داده و آن بدنه نظام را به شکلی جدی انرژی بخشیده است.»
بخش بیست و ششم: تغییر اولویتها و نبرد اطلاعاتی (بخش پایانی)
«این به شما میگوید که در حالی که پیش از جنگ، اولویت جمهوری اسلامی نزدیک کردن "قشر خاکستری" (Gray area) و پل زدن میان خود و معترضان بود، اولویت پس از جنگ دیگر آن افراد نیستند، بلکه همان "بدنهی نظام" است که حاکمیت به آن نیاز داشت؛ همان پایگاه پرانرژی که بسیج و سپاه از آن برمیآیند. واضح است که این پایگاه اکنون بسیار درگیر و فعال (Engaged) است. اما سوال اینجاست که بعد از آن برای این پایگاه چه اتفاقی میافتد؟ آیا مجتبی تلاش خواهد کرد فقط با همین پایگاه حکومت کند یا دوباره سعی میکند راهی برای ایجاد یک پایگاه حمایتی گستردهتر برای رژیم بیابد؟
در پایان بگویم، معتقدم جمهوری اسلامی از هر استدلالی استفاده میکند تا به افکار عمومی ایران بقبولاند که این جنگی برای آزادی شما نیست، بلکه جنگی علیه شماست. آنها متوجه شدهاند که در کنار یک "جنگ گرم" (Hot war) با اسرائیل و آمریکا، درگیر یک "جنگ اطلاعاتی" (Information war) شدید با غرب هستند و در حال از دست دادن مردم خود در این نبرد اطلاعاتی هستند؛ نبردی که از طریق شبکههای تلویزیونی خارج از کشور و رسانههای اجتماعی پیش میرود.
بسیار خب، اینجا بحثم را به پایان میبرم و خوشحال میشوم نظرات و سوالات شما را بشنوم.»
بخش بیست و هفتم: نبرد اطلاعاتی و «اثر فاکسنیوز»
«من معتقدم که [رسانههای خارج از کشور] بر ایرانیان داخل و خارج، نوعی "اثر فاکسنیوز" (Fox News effect) مشابه سال ۲۰۱۶ داشتهاند؛ به این معنا که مردم مدام همان چیزهای تکراری را تماشا میکنند و به نتایج خاصی میرسند، مثلاً اینکه اسرائیل قرار است ایران را آزاد کند، یا اینکه این حملات بسیار دقیق و هدفمند خواهند بود و مانند یک "تیغ جراحی" (Scalpel) راه را برای ظهور یک ایران دموکراتیک باز میکنند.
البته جمهوری اسلامی خود زمینهای را فراهم کرد تا مردم پذیرای این پیامها باشند، اما نگاه حاکمیت این بود که این یک "جنگ اطلاعاتی" (Information warfare) است. بنابراین، این بار میبینید که آنها بسیار ماهرتر و سریعتر وارد عمل شدهاند تا در چندین جهت وارد این جنگ اطلاعاتی شوند. آنها مدام و به طور مستقیم با ایرانیان خارج از کشور صحبت میکنند و به ویژه با پیامهایی که از تلویزیونها شنیده میشود مقابله میکنند؛ پیامهایی که میگویند این یک "جنگ آزادیبخش" (War of liberation) یا یک "جنگ تمیز" (Clean war) است که پیامدهای مثبتی خواهد داشت.»
بخش بیست و هشتم: کنترل داخلی و ناسیونالیسم در برابر ترامپ
«آنها این نبرد را در داخل نیز هدایت میکنند. چه کردهاند؟ اینترنت را قطع کردهاند. دلایل امنیت ملی (National security) برای این کار وجود دارد تا توانایی استفاده از اینترنت برای مکانیابی افراد یا ارتباط با آنها را سلب کنند؛ اما از آنجا که اکثر ایرانیان به "استارلینک" (Starlink) یا راههای خروجی دسترسی ندارند، تصاویری که از جنگ میبینند همان چیزی است که به صورت داخلی و فیلترشده میانشان توزیع میشود؛ یعنی آنچه در موبایلهایشان در نسخه ایرانی اینترنت یا در رسانههای دولتی به اشتراک گذاشته میشود.
در سطح سوم، آنها در کانالیزه کردن و رساندن پیام خود به مخاطبان جهانی بسیار وسیعتر در "جنوب جهانی" (Global South) و جنبشهای پیشرو (Progressives) در غرب بسیار مؤثر عمل کردهاند. نمیدانم آن انیمیشنهای "لگو" را که منتشر کردهاند دیدهاید یا نه؛ آنها واضح است که برای ایرانیان ساخته نشدهاند، بلکه هدفشان "نسل تیکتاک" (TikTok generation) است.
آنچه من دیدهام و فکر میکنم بیش از هر چیز بر ایرانیان طنینانداز میشود، زبان مذهبی نیست، بلکه موضوعات بزرگتری است که ترامپ مطرح کرده است: اینکه "من نفتشان را میگیرم"، "به کردها سلاح میدهم" یا "ایران را تجزیه میکنیم". مثلاً در ۲۴ ساعت گذشته، آنچه واقعاً در همه جا بازتاب داشته، این گفته اوست که "آنها را به عصر حجر برمیگردانم". آنها فکر میکنند این حرفها روی "احساسات ناسیونالیستی" (Nationalist sentiment) ایرانیان دست میگذارد که اکنون بسیار فراگیرتر از احساسات مذهبی است.»
بخش بیست و نهم: پرسش و پاسخ؛ درک متقابل ایران و آمریکا
«پرسشگر: من بسیار تحت تأثیر حکایت ملاقات علی لاریجانی و هنری کیسینجر قرار گرفتم. "اقبال احمد" فقید میگفت یکی از معضلات بزرگ جنبش فلسطین، ناتوانی در درک رقیب (Adversary) با آن ظرافتی بود که برای توسعه استراتژیهای معنادار نیاز داشت. در ایالات متحده کادر کوچک اما بسیار پویا و مستعدی از کارشناسان (مانند خود شما) برای درک ایران وجود دارد. میخواهم بدانم "اکوسیستم" (Ecosystem) داخل ایران برای درک ایالات متحده چیست؟ آیا فراتر از برچسب "امپریالیست"، بحثهای جدی درباره اینکه آمریکا چیست، چگونه تصمیم میگیرد و درک آنها از ترامپ و دستور کار او چیست، وجود دارد؟
دکتر نصر: این سوال بسیار خوبی است. یک جنبه ایران مربوط به جوانان است که مثل اینجا همه درگیر نسل تیکتاک هستند و شاید خیلی اهل مطالعه نباشند؛ اما در عین حال، ایران نه تنها یک جامعه به شدت تحصیلکرده، بلکه جامعهای به شدت "تشنه دانش" است. وقتی به تعداد کتابهای علوم اجتماعی (Social science) یا کتابهایی که به فارسی ترجمه میشوند نگاه میکنید، واقعاً مبهوتکننده است.
جایی که آنها ضعف دارند، لایه سیاستگذاری (Policymaking level) است؛ یعنی کسانی که در اتاقهای فکر (Think tanks) یا دولت مینشینند و تصمیم میگیرند. تعداد کسانی که تحصیلات خارجی دارند یا به طور منظم به خارج سفر میکنند، کمتر و کمتر شده است. با این حال، وقتی به سطح مناظرات در ایران، مثلاً در مورد استراتژی یا تحلیل ایالات متحده گوش میدهید، بسیار پیچیده (Sophisticated) است؛ حتی پیچیدهتر از بسیاری از کشورهایی که دسترسی آزاد به خارج دارند.»
بخش سیام: شکافهای استراتژیک و بنبست اعتماد
«البته شکافهایی هم در درک آنها وجود دارد. برای مثال، ایران از زمان انقلاب با این ایده شروع کرد که اسرائیل صرفاً ابزاری در دست ایالات متحده است (شیطان بزرگ و شیطان کوچک)؛ اما این نگاه دیگر از نظر استراتژیک کارایی ندارد، زیرا اکنون به نظر میرسد "شیطان کوچک" در حال بلعیدن "شیطان بزرگ" است یا کاملاً بر او مسلط شده است. ایرانیها نمیتوانند این تضاد بنیادین را حل کنند که نمیشود روابط با آمریکا را بهبود بخشید در حالی که روابط با اسرائیل در حال بدتر شدن است؛ این از نظر استراتژیک شدنی نیست.
اما فکر میکنم شکست فعلی در رسیدن به توافق، بیشتر ناشی از "شکست سیاستگذاری" (Failure of policy) است تا صرفاً شکست در درک متقابل. بله، ترامپ کلاً ایرانیها را دستکم گرفت، اما واقعیت این است که هر طرف اکنون گروگان و پایبند به یک "جهانبینی" (Worldview) خاص شده است.
[آیتالله] خامنهای این دیدگاه را داشت که نمیتوان به ایالات متحده اعتماد کرد، آنها هرگز انقلاب را نمیپذیرند و همیشه میخواهند آن را نابود کنند. هر بار هم که او کوتاه آمد، آمریکا دقیقاً همان دیدگاه را ثابت کرد و نشان داد او درست میگفته است. مثلاً در سال ۲۰۰۱، این سلیمانی بود که آنها را متقاعد کرد در افغانستان به آمریکا کمک کنند، اما پاداش ایران این بود که در لیست "محور شرارت" (Axis of evil) قرار گرفت. بعداً او با اکراه به روحانی و ظریف اجازه داد برجام (JCPOA) را پیش ببرند، اما نتیجه این شد که آمریکا تصمیم گرفت حالا که ایران برنامهاش را برچیده، ما دیگر توافق نمیخواهیم و میخواهیم آنها را بیشتر تحت فشار بگذاریم. پس مسئله فقط نفهمیدن ایرانیها نیست؛ مسئله این است که آمریکا پایبند به این اصل شده که "ما اصلاً نمیخواهیم با یک رقیب صحبت کنیم"، مگر اینکه آنها زانو بزنند و کاملاً تغییر کنند.»
بخش سی و یکم: پرسشهای پایانی؛ چین و بازدارندگی
«میزبان: زمان ما رو به پایان است، پس چند سوال را با هم جمع میکنم.
پرسشگر اول: برخی میگویند این جنگ ایران را به چین نزدیکتر میکند، اما قبلاً بحثهای جدی در میان نخبگان (حتی محافظهکاران) درباره حفظ استقلال در برابر چین وجود داشت. آیا این جنگ آن نگرانیها را کنار میزند؟ ایران چه انتظاری از چین دارد (سلاح، مالی یا بازسازی)؟ و آیا در این "دولتِ سپاهی" هنوز فضای مناظره سیاسی وجود خواهد داشت؟
پرسشگر دوم: شما گفتید در جنگ ایران و عراق، سپاه برای ایجاد بازدارندگی (Deterrence) بر ادامه جنگ اصرار داشت. اکنون در مطبوعات آمریکا گفته میشود شاید ترامپ بخواهد جنگ را تمام کند اما ایرانیها بخواهند ادامه دهند تا چنان ضربهای به اقتصاد جهانی بزنند که آمریکا دیگر جرات تکرار این کار را نداشته باشد؛ تحلیل شما چیست؟...»
بخش سی و دوم: رهبری جدید و گذار از خطوط قرمز در رابطه با چین
«بسیار متشکرم. اجازه دهید خیلی سریع پاسخ دهم. مفهوم ضمنی (Subtext) هر سه سوال این است که اولاً، قرار است رهبری جدیدی در ایران روی کار بیاید؛ بنابراین ما با یک فضای کاملاً جدید در تصمیمگیری (Decision-making) روبرو خواهیم بود. ثانیاً، معتقدم این جنگ آنقدر بزرگ و برای ایران حیاتی است که کشور و ذهنیت آن را از جهات مهمی متحول خواهد کرد.
درباره چین؛ بله، ایران زیاد درباره آوردن چین به صحنه و تکیه بر آن صحبت میکند. این موضوع به این هم بستگی دارد که چین مایل به انجام چه کارهایی با ایران باشد. اما خطوط قرمزی (Red lines) وجود داشت که ایران قبلاً در رابطه با چین از آنها عبور نمیکرد؛ مثلاً ایران نمیخواست از چین پول قرض کند و زیر بار بدهی برود. اکنون ممکن است چارهای جز این کار نداشته باشد. اولاً به این دلیل که تصمیمگیرنده اصلی متفاوت است؛ شاید مجتبی متفاوت از [آیتالله] خامنهای فکر کند. شاید ایران به این درک رسیده باشد که واقعاً بدون داشتن یک رابطه نظامی و اقتصادی بسیار تنگاتنگ با چین، نمیتواند در برابر آمریکا و اسرائیل دوام بیاورد؛ بنابراین ممکن است برخی خطوط قرمز زیر پا گذاشته شود.»
بخش سی و سوم: سه رکن جدید بازدارندگی ایران
«در مورد مسئله بازدارندگی (Deterrence)؛ باید بگویم که این تمامِ اصلِ ماجراست. بازدارندگیای که ایران روی آن حساب میکرد، یعنی نیروهای نیابتیاش (Proxies)، فروپاشید و ایران اکنون با سرسختی به دنبال یافتن راه دیگری برای دفاع از خود است. آنها از مرحله دفاع از خود در دل جهان عرب، به مرحلهای رسیدهاند که باید از خود در داخل خاک ایران دفاع کنند.
فکر میکنم در حال حاضر سه چیز وجود دارد که آنها به عنوان بازدارندگی دربارهاش صحبت میکنند:
۱. موشکها: هیچ راهی وجود ندارد که آنها بر سر این موضوع مذاکره کنند. تنها دلیلی که ایران از جنگ ۱۲ روزه و وقایع امروز جان سالم به در برده، موشکهایش است. درخواست از آنها برای رها کردن موشکها، مثل این است که از کشوری بخواهید خودش را خلع سلاح (Disarm) کند؛ مانند اتفاقی که برای ژاپن یا آلمان پس از جنگ جهانی دوم افتاد. البته برایم جالب بود که در برنامه ۱۵ مادهای که پرزیدنت ترامپ ارائه داد، گفت آنها فقط به "موشکهای دفاعی" نیاز دارند؛ هرچند تعریف اینکه چه چیزی دفاعی و چه چیزی تهاجمی (Offensive) است، جای تفسیر دارد.
۲. خودِ جنگ به مثابه بازدارندگی: فکر میکنم ایرانیها اکنون خودِ "جنگ" را بزرگترین بازدارندگی میبینند؛ یعنی ما باید تمام دردهایی که به ما تحمیل میشود (نابودی صنایع فولاد، دانشگاهها و غیره) را بپذیریم تا سطح درد برای اقتصاد جهانی، اروپا، آمریکا و اسرائیل به نقطهای برسد که دیگر نگویند "همه گزینهها روی میز است". به عبارت دیگر، خودِ جنگ باید برای طرف مقابل غیرقابل تحمل (Unpalatable) شود و این ایده که جنگ با ایران آسان خواهد بود، باید از سر آنها بیرون رود.
۳. تنگه هرمز: ایران در این جنگ کشف کرد که بزرگترین دارایی استراتژیکش (Strategic asset) تنگه هرمز است. من فکر میکنم آنها حاضر خواهند بود برنامه هستهای را در ازای [کنترل و امنیتِ] تنگه هرمز معامله کنند. مثلاً اگر یک پوشش سیاسی (Political cover) وجود داشته باشد که بگوید "شما حق غنیسازی دارید اما غنیسازی نمیکنید"، تا اینطور به نظر نرسد که عقبنشینی کردهاند. چون آنها میگویند برنامه هستهای، به ویژه با شیوه مدیریت ۲۰ ساله خامنهای، فقط برای ایران جنگ و تحریم به همراه داشت؛ در حالی که تنها چیزهایی که از ایران محافظت کردند موشکها و اکنون تنگه هرمز هستند. آنها باور دارند اگر تنگه را حفظ کنند، جنگی رخ نخواهد داد چون تنگه دوباره بسته خواهد شد. اینها درسهایی است که پس از توقف جنگ، نهادینه (Internalized) شده و به دکترین نظامی (Military doctrine) جدید آنها تبدیل خواهد شد.»
بخش سی و چهارم: حق غنیسازی و پوشش سیاسی
«درباره غنیسازی (Enrichment)؛ بله، فکر میکنم آنچه آنها در ژنو پیشنهاد دادند، در عمل (De facto) به معنای عدم غنیسازی بود. وقتی میگویید "ذخایر ما صفر خواهد بود"، یعنی حتی اگر غنیسازی هم بکنیم، بیاهمیت است. اما آنها روی "حق غنیسازی" به عنوان یک اصل پافشاری خواهند کرد؛ آنها بر حقوق حداقلی که هر امضاکننده انپیتی (NPT) دارد تأکید میکنند. آنها به عنوان یک موضوع اصولی، نمیپذیرند که طبق قوانین بینالمللی با ایران به عنوان یک "مورد استثنائی" (Exception case) برخورد شود. بنابراین، اگر یک پوشش سیاسی وجود داشته باشد که بگوید شما این حقوق را دارید اما در ازای امتیازاتی از آن استفاده نمیکنید، فکر میکنم این موضوع شدنی باشد.»
بخش سی و پنجم: بنبست در خلیج فارس و روابط با امارات
«درباره کشورهای خلیج [فارس]؛ فکر میکنم ما در وضعیتی مشابه "خیره شدن آهو به نور چراغ ماشین" (Deer in a headlight) هستیم. این تصور که شرایط به حالت قبل بازمیگردد، اشتباه است. امنیت و ساختار منطقه تغییر کرده است. حتی اگر تنگه هرمز باز شود، فاکتور اعتماد (Trust factor) که اقتصاد خدماتی و غیره بر آن استوار بود، زمان زیادی برای بازسازی نیاز دارد.
در این میان، امارات (UAE) به طور خاص با ایران مشکل خواهد داشت. اول به دلیل مسئله جزایر سهگانه (Three islands) که امارات بیشتر روی آن پافشاری میکند. دوم اینکه ایران امارات و بحرین را متحدان اسرائیل میبیند. ایران معتقد است این کشورها یک "محور" (Axis) با اسرائیل تشکیل دادهاند که آنها را از چهار کشور دیگر متمایز میکند. همچنین امارات در این جنگ بسیار تهاجمیتر عمل کرد.
شنیدهها حاکی از آن است که نسل جدید سپاه (IRGC) که اکنون بر سر کار آمده، دیگر آن منافع اقتصادی که نسل قبلی در امارات داشت را ندارد. همچنین آنها شروع به دور زدنِ امارات کردهاند. اینجا دوباره پای چین وسط میآید؛ اگر رابطه اقتصادی بسیار بزرگتری با چین شکل بگیرد، وابستگی به خانههای مالی امارات و دلالان نفت و غیره کمتر خواهد شد. من میتوانم پیشبینی کنم که ایران پس از جنگ همچنان رابطه بسیار دشواری با امارات خواهد داشت. این برای امارات بسیار خطرناک است، چون آنها بین منگنه (Caught between a stone and a hard place) گیر کردهاند؛ از یک طرف میخواهند از شر ایران و تسلطش بر تنگه هرمز خلاص شوند، اما از طرف دیگر اگر جمهوری اسلامی دوام بیاورد و رابطه خصمانه باشد، بازگرداندن امنیت اقتصادی و جذب سرمایهگذاری خارجی (Foreign investment) برای امارات بسیار دشوار خواهد بود. پس آنها مجبورند بین ریسکزدایی (Derisk) از اقتصادشان و عدم طولانی کردن درگیری با ایران، یکی را انتخاب کنند.»
بخش سی و ششم: پرسش آخر؛ اخلاق و مرگ نظم قدیم (پایان)
«پرسشگر: سوال آخر؛ به نظر شما شخصاً چه کسی در جایگاه برتر اخلاقی (Higher moral ground) قرار دارد؟ ارزشهای اخلاقی که ایران سعی در محافظت از آنها دارد چیست و آمریکا چه چیزی را میخواهد به آنها تحمیل کند؟
دکتر نصر: اخلاق و فلسفه تخصص اصلی من در دانشگاه نبود، بنابراین نمیخواهم بگویم در آن تبحر دارم؛ اما آنچه میتوانم بگویم این است که در این جنگ، قواعد خاصی نوشته شده است که برای جامعه بینالمللی خطرناک است. به عبارت دیگر، بریدنِ سرِ رهبران (Decapitation) یا حذف سران کشورها؛ بله، توجیه آن در غرب بسیار آسان است که بگوییم "خب، این ایران است، یک دولت یاغی (Rogue state) و آدم بدِ داستان است".
اما موضوع به اینجا ختم نخواهد شد. قواعدی که درباره ایران در حال نوشته شدن است، به "هنجارِ" (Norm) رفتار بینالمللی تبدیل خواهد شد. با این نکته بحثم را تمام میکنم: مقالهای در نیویورک تایمز میخواندم که در آن به گفتگوی رئیسجمهور برزیل و آفریقای جنوبی اشاره شده بود. لولا (Lula) میگفت ما باید یک پیمان دفاعی داشته باشیم، چون اگر نداشته باشیم هر دوی ما ممکن است مورد تهاجم قرار بگیریم (اینکه توسط چه کسی، کاملاً ضمنی و مشخص بود). این سطحی از گفتگوست که هنوز علنی نشده است.
تمایل کشورها برای هستهای شدن جهت ایجاد بازدارندگی در برابر حذف فیزیکی رهبران (Decapitation) رو به افزایش خواهد بود. همه این جنگ را نه فقط از منظر "حق و باطل اخلاقی"، بلکه از منظر فروریختن نظم قدیم میبینند. نظم قدیم مرده است و ما شاهد نوشته شدن "قانون جنگل" (Rules of jungle) هستیم؛ قوانینی که شاید غرب اکنون برای توجیه رفتارش با ایران از آنها استفاده کند، اما این قوانین به زودی در همه جا فراگیر (Ubiquitous) خواهند شد.
با این سخنان، لطفاً در تشکر از پروفسور نصر با من همراه شوید. متشکرم.»
