تاب‌آوری اجتماعی جبهه انقلاب اسلامی: سفری از دل تاریخ تا جهان امروز در بحبوحه جنگ | آریا جوکار

01 04 2026 18:12

News Code : 208524844

View Count : 277

آریا جوکار | دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی
 

می‌خواهیم به یکی از پیچیده‌ترین پرسش‌های علوم سیاسی و جامعه‌شناسی معاصر بپردازیم: راز تاب‌آوری شگرف جبهه انقلاب اسلامی در برابر چالش‌ها، بحران‌ها و ضربات متعدد چیست؟ چگونه جبهه‌ای که از بدو تشکیل خود با جنگ، تحریم، ترور، فشارهای بین‌المللی، آشوب‌های داخلی و شکاف‌های اجتماعی مواجه بوده، نه‌تنها از هم نپاشیده، بلکه در بزنگاه‌های تاریخی سطحی از انسجام، فشردگی و آمادگی برای مقاومت از خود نشان داده که برای بسیاری از ناظران بیرونی غیرقابل فهم بوده است؟ این پرسش فقط به تجربه زیسته چهار دهه اخیر ایران مربوط نیست؛ به یک مسئله کلاسیک در جامعه‌شناسی سیاسی نیز مربوط است: اینکه چگونه «تهدید مشترک» می‌تواند به تقویت هویت گروهی، همبستگی درون‌گروهی و تشدید مرزهای نمادین میان «ما» و «آنها» بینجامد. پژوهش‌های مربوط به تهدید بین‌گروهی و همبستگی نیز نشان داده‌اند که مواجهه با خطر مشترک، در بسیاری از موارد، میل به همبستگی درون‌گروهی را تقویت می‌کند، هرچند همین فرایند می‌تواند هم‌زمان به قطبی‌شدن و تشدید مرزبندی‌ها نیز بینجامد.

پاسخ‌های ساده‌ای مثل ایمان، رهبری کارآمد، پایبندی به ارزش‌های انقلابی یا ساختارهای سازمانی اگرچه بخشی از واقعیت را توضیح می‌دهند، اما برای فهم عمق این پدیده کافی نیستند. آنچه در برابر ما قرار دارد، صرفاً یک وفاداری سیاسی یا ایدئولوژیک ساده نیست؛ بلکه نوعی فرم خاص از انسجام اجتماعی است که در دل تجربه تاریخیِ تهدید و مقاومت شکل گرفته و به‌تدریج به بخشی از هستی اجتماعی این جبهه تبدیل شده است. این ادعا با پژوهش‌هایی که بر حافظه جنگ، فرهنگ شهادت، و صورت‌های نهادیِ یادمان‌سازی در ایران پس از انقلاب متمرکز شده‌اند نیز هم‌خوان است؛ پژوهش‌هایی که نشان می‌دهند تجربه جنگ و سوگواری، در ایران فقط خاطره نمانده، بلکه در قالب موزه، آیین، تصویر، یادبود و زبان عمومی، به حافظه‌ای نهادینه بدل شده است.

برای فهم این موضوع، باید از هر دو تقلیل‌گرایی پرهیز کرد. نه می‌توان همه‌چیز را فقط به ایدئولوژی فروکاست، و نه می‌توان ایدئولوژی را کنار گذاشت و فقط از فشار بیرونی، جنگ و احساس محاصره سخن گفت. حقیقت آن است که تاب‌آوری این جبهه بر دو ستون درهم‌تنیده بنا شده است: نخست، تجربه‌های مقاومت جمعی؛ و دوم، ایدئولوژی‌ای که تجربه مقاومت را در درون خود جذب می‌کند، به آن معنا می‌دهد و آن را به حافظه و هویت پایدار تبدیل می‌سازد. این صورت‌بندی با متاآنالیزهای جدید درباره تجمع‌ها و آیین‌های جمعی نیز قابل تقویت است؛ پژوهش‌هایی که نشان می‌دهند هم‌زمانی عاطفی، مشارکت جمعی و آیین‌های مشترک می‌توانند به تقویت همبستگی، هم‌هویتی و انسجام روانی-اجتماعی گروه‌ها بینجامند.

از همین زاویه است که می‌توان فهمید چرا جبهه انقلاب اسلامی در شرایط عادی ممکن است متکثر، پر از اختلاف، دارای منازعات درونی و حتی فرسوده به نظر برسد، اما در لحظه خطر، ناگهان به سطحی از هم‌زمانی و وحدت می‌رسد که گویی همه اجزای آن به شکلی ناخودآگاه در یک مدار واحد قرار گرفته‌اند. البته از منظر تحلیلی باید افزود که «تهدید» همیشه فقط انسجام تولید نمی‌کند؛ گاه شکاف‌ها را نیز تشدید می‌کند. اما در گروه‌هایی که پیشاپیش دارای حافظه مقاومت، سازمان‌های میانجی، آیین‌های تکرارشونده و زبان معنابخش‌اند، احتمال تبدیل تهدید به چسب درونی بیشتر می‌شود.

پرده اول: قلعه در محاصره

برای فهم این مسئله، می‌توان از یک حکایت تحلیلی استفاده کرد؛ چیزی که آن را «حکایت قلعه» می‌نامیم. تصور کنید گروهی از مبارزان، متفکران و نیروهای سیاسی که سودای تغییر بنیادین نظم موجود را در سر دارند، در قلعه‌ای دورافتاده گرد آمده‌اند. این قلعه برای آنان تنها پناهگاه است؛ اما همه منابع حیاتی بیرون از آن قرار دارد و بیرون نیز در اختیار دشمنانی است که قلعه را از هر سو در محاصره گرفته‌اند. هیچ راه فراری نیست، هیچ نقطه امنی در بیرون وجود ندارد، و هر لحظه احتمال حمله، فروپاشی یا گرسنگی می‌رود. این استعاره، در ادبیات علوم اجتماعی، به‌خوبی با وضعیتی متناظر است که در آن یک گروه خود را در معرض تهدید وجودی، محاصره نمادین و ناامنی پایدار می‌بیند؛ وضعیتی که در آن هویت جمعی نه فقط از طریق باور، بلکه از طریق خطر مشترک و احساس هم‌سرنوشتی ساخته می‌شود.

در چنین وضعیتی، این گروه از همان ابتدا فقط با مسئله قدرت مواجه نیست؛ با مسئله بقا مواجه است. اینجا سیاست به سطحی وجودی ارتقا پیدا می‌کند. دیگر موضوع فقط این نیست که چه کسی حکومت خواهد کرد، بلکه موضوع این است که چه کسی زنده خواهد ماند، چه کسی حذف خواهد شد، و کدام گروه خواهد توانست از دل این وضعیت جان سالم به در ببرد. در این سطح، تجربه تهدید وجودی یکی از بنیادی‌ترین عناصر سازنده انسجام می‌شود. احساس محاصره و بی‌پناهی، گروه را وادار می‌کند که خود را از نو تعریف کند. افراد دیگر صرفاً همراه یا همفکر نیستند؛ آنها به هم‌سرنوشت تبدیل می‌شوند. همین تجربه مشترک خطر، نخستین بذرهای شکل‌گیری یک «ما»ی تاریخی را می‌کارد.

پرده دوم: تجربه‌های مقاومت جمعی

نخستین ستون تاب‌آوری این جبهه، همین تجربه‌های مقاومت جمعی است. تجربه مقاومت چیزی نیست که در سطح شعار ساخته شود. مقاومت باید زیسته شود، باید در بدن‌ها، در خاطره‌ها، در خانه‌ها، در کوچه‌ها و در میدان‌ها رسوب کند تا بتواند به منبع انسجام تبدیل شود. در مورد ایران، چنین رسوبی را می‌توان در تاریخ پس از انقلاب، جنگ ایران و عراق در سال‌های ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸، تداوم تحریم‌های آمریکا از ۱۹۷۹ به بعد، و بازتولید نهادیِ یادمان‌ها و مناسک مربوط به جنگ و شهادت مشاهده کرد. وزارت خارجه آمریکا تصریح می‌کند که محدودیت‌ها و تحریم‌ها علیه ایران از ۱۹۷۹ آغاز شد؛ و داده‌های بانک جهانی و گزارش «Iran Economic Monitor» نیز نشان می‌دهد که اقتصاد ایران همچنان زیر فشار تحریم‌ها، تنش‌های ژئوپلیتیکی، کمبود انرژی و محدودیت سرمایه قرار دارد.

این حافظه تاریخی، اعضای این جبهه را به‌گونه‌ای به هم پیوند می‌زند که فراتر از پیوندهای صرفاً سیاسی یا تشکیلاتی است. در چنین شرایطی، هر بحران تازه فقط یک بحران تازه نیست؛ یادآور تمام بحران‌های پیشین نیز هست. هر تهدید جدید، تهدیدهای پیشین را احضار می‌کند. هر مقاومت جدید، به‌طور ناخودآگاه بر شانه مقاومت‌های پیشین می‌ایستد. از این رو، جبهه انقلاب اسلامی در بزنگاه‌ها فقط با وضعیت اکنون مواجه نیست؛ با یک تاریخ فشرده و متراکم از رنج، مقاومت و بقا مواجه است. مطالعات مردم‌نگارانه و تاریخی درباره ایران نیز نشان داده‌اند که حافظه جنگ ایران و عراق، فرهنگ شهادت و سیاست‌های یادمان‌سازی، به‌صورت فعال در شکل‌دادن به احساس تاریخیِ تداوم و مقاومت عمل کرده‌اند.

در این میان، احساس محاصره و بی‌پناهی نقشی اساسی دارد. این احساس صرفاً ترس تولید نمی‌کند؛ مرز تولید می‌کند. مرز میان «ما» و «آنها». مرز میان جبهه‌ای که خود را در حال دفاع از موجودیت خویش می‌بیند و جهانی که یا دشمن است، یا بی‌تفاوت، یا آماده حذف. این مرزبندی، به‌تدریج به یکی از مهم‌ترین سازوکارهای انسجام درونی بدل می‌شود. زیرا تا وقتی «آنها» وجود دارند، «ما» نیز در فشرده‌ترین شکل خود بازتولید می‌شود. این منطق را می‌توان در ادبیات تهدید-همبستگی نیز یافت: تهدید مشترک، به‌ویژه در گروه‌های با هویت قوی، به تقویت انسجام درون‌گروهی و تشدید مرزبندی با بیرون می‌انجامد.

پرده سوم: ایدئولوژی و تجربه مقاومت در بطن آن

اما تجربه مقاومت به‌تنهایی کافی نیست. گروه‌های زیادی در طول تاریخ تحت فشار بوده‌اند، اما همه آنها به تاب‌آوری پایدار نرسیده‌اند. آنچه این تجربه‌ها را به نیرویی ماندگار تبدیل می‌کند، ستون دوم است: ایدئولوژی. اینجا ایدئولوژی را نباید صرفاً به‌معنای مجموعه‌ای از باورهای ذهنی یا گزاره‌های انتزاعی فهم کرد. ایدئولوژی در اینجا آن سازوکاری است که به رنج و مقاومت معنا می‌دهد، آن را در یک روایت تاریخی بزرگ‌تر جای می‌دهد، و از دل آن احساس رسالت، تداوم و تکلیف می‌سازد. از این منظر، ایدئولوژی و مقاومت از هم جدا نیستند؛ ایدئولوژی از دل تجربه مقاومت تغذیه می‌کند و مقاومت نیز در درون ایدئولوژی معنا پیدا می‌کند. پژوهش‌هایی درباره «فرهنگ شهادت» و حافظه در ایران دقیقاً نشان می‌دهند که چگونه مرگ، سوگواری، فداکاری و رنج، در دستگاه معنایی جمهوری اسلامی از سطح واقعه به سطح رسالت و هویت ارتقا می‌یابند.

پرده چهارم: آیین‌های دفاعی و بازتولید مرزها

وقتی یک جبهه سال‌ها تحت فشار، تهدید و دشمنی قرار می‌گیرد، مقاومت دیگر فقط در لحظات بزرگ و استثنایی رخ نمی‌دهد؛ بلکه به شکل آیین‌های تکرارشونده در می‌آید. هر بار ایستادگی، هر بار تحمل فشار، هر بار عبور از بحران، هر بار بسیج در لحظه خطر، به نوعی آیین دفاعی تبدیل می‌شود که مرز میان «ما» و «آنها» را دوباره بازتولید می‌کند. پژوهش‌های جدید درباره آیین‌ها نشان می‌دهند که آیین‌های جمعی، هم می‌توانند اضطراب و سوگ را تعدیل کنند، و هم عضویت گروهی و انسجام را تقویت کنند. در مورد ایران، از موزه شهدا تا آیین‌های سوگواری و فضاهای یادمان‌ساز جنگ، شواهد زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد دولت و بدنه اجتماعی حامی آن، حافظه مقاومت را از سطح رخداد به سطح سنت و آیین انتقال داده‌اند.

وضعیت کنونی: در آستانه یک موقعیت تاریخی

جامعه ایران در بحبوحه تحولات اخیر، یکی از حساس‌ترین و پیچیده‌ترین موقعیت‌های تاریخی خود را پشت سر گذاشت. از یک‌سو، فشار اقتصادی همچنان بالاست؛ بانک جهانی در گزارش بهار ۲۰۲۴ خود تصریح می‌کند که هرچند اقتصاد ایران چهار سال پیاپی رشد کرده، اما رشد پیش‌رو تحت فشار تحریم‌ها، کمبود انرژی، محدودیت نقدینگی، تنش‌های ژئوپلیتیکی و فرسایش سرمایه قرار دارد. از سوی دیگر، تشدید قطبی‌سازی سیاسی و فشارهای امنیتی و نظامی، جامعه را بیش از پیش متشنج و مستعد گسست کرده است. در چنین فضایی، این انتظار وجود داشت که جبهه انقلاب اسلامی نیز بیش از گذشته از درون دچار فرسایش شود و شکاف‌هایش آشکار گردد.

اما آنچه رخ داد، دست‌کم در بخشی از بدنه این جبهه، چیزی دیگر بود. فشار بیرونی و احساس طرد و تهدید، در بسیاری موارد این جبهه را به جای آنکه پراکنده کند، به خود نزدیک‌تر کرد. البته این گزاره باید با احتیاط بیان شود: منابع موجود نشان می‌دهند که هم‌زمان با فشار نظامی، نشانه‌های شکاف در سطوح بالای قدرت نیز پدیدار شده بود؛ اما در همان حال، مراسم عمومی سوگواری، حضور خیابانیِ هواداران، و بازتولید سریعِ روایت «دفاع از کلیت» نیز آشکار بود. به بیان دقیق‌تر، تهدید، همه اختلافات را از میان نبرد؛ اما سلسله‌مراتب آنها را تغییر داد و «بقا» را به مسئله اول بدل کرد.

پرده پنجم: مرگ رهبر و آغاز حیات پس از مرگ او

در اینجا باید به نقطه‌ای رسید که شاید یکی از مهم‌ترین لحظات بازتولید انسجام در این جبهه باشد: شهادت رهبر ایران. بر اساس گزارش‌های رویترز، علی خامنه‌ای در حملات آمریکا و اسرائیل در اوایل مارس ۲۰۲۶ به شهادت رسید و پس از آن مراسم سه‌روزه وداع عمومی در تهران برگزار شد. بسیاری گمان می‌کردند که مرگ رهبر، لحظه فروپاشی خواهد بود؛ اما رخدادهای بعدی نشان داد که دست‌کم برای بخشی از پایگاه وفادار، مرگ او به‌جای پایان اقتدار نمادینش، آغاز حیات پسامرگ او بود. رهبرِ زنده، درگیر داوری‌های روزمره و منازعات جاری است؛ اما رهبرِ کشته‌شده، به‌ویژه در بستر حمله خارجی، می‌تواند به نشانه، خون، سوگ، و افق اخلاقی تازه‌ای برای وفاداری بدل شود. همین منطق است که باعث می‌شود عمر نمادین او پس از مرگ، از عمر سیاسی‌اش در زمان حیات گسترده‌تر جلوه کند.

پرده ششم: جانشینی رادیکال و پمپاژ رادیکالیسم به بدنه

اما مرگ رهبر به‌تنهایی نمی‌توانست این فرایند را کامل کند. آنچه این روند را به مرحله تازه‌ای وارد کرد، نحوه جانشینی بود. انتخاب رهبر جدید و این تصمیم خبرگان رهبری،معنایی روشن برای بدنه وفادار داشت: مسیر قرار نیست متوقف شود و خط سخت، ادامه خواهد یافت. همین انتخاب، رادیکالیسم را از رأس به بدنه منتقل کرد و پیام «تعلیق، نرمش یا عقب‌نشینی» را به حاشیه راند. البته هم‌زمان، شکاف‌ها در سطح نخبگان نیز ناپدید نشد؛ دقیق‌تر آن است که بگوییم جانشینیِ رادیکال، اختلافات را حذف نکرد، بلکه آنها را در برابر ضرورت بقا به مرتبه دوم راند.

پرده هفتم: عدم سقوط، پاسخ متقابل و تولید احساس پیروزی

اگر نظام پس از ترور رهبرانش سقوط می‌کرد، اگر ساختار از هم می‌پاشید، یا اگر مرکز تصمیم‌گیری فلج می‌شد، همه این سازوکارهای انسجام می‌توانست به یأس و فرسودگی بینجامد. آنچه مسیر را تغییر داد، این بود که حاکمیت سقوط نکرد. گزارش‌های رویترز در هفته‌های بعد از حملات نشان می‌دهد که با وجود ضربه به رأس، ساختار تصمیم‌گیری و نقش راهبردی همچنان برقرار ماند و ایران توانست به کنش متقابل ادامه دهد. در همان حال، بسته‌شدن یا عملاً بسته‌ماندن تنگه هرمز و اختلال عظیم در بازار انرژی، به یکی از مهم‌ترین نشانه‌های تداوم قدرت ضربه‌زنی ایران بدل شد؛ رویترز در ۳۰ مارس ۲۰۲۶ نوشت که هرمز «تا حد زیادی بسته» مانده و بازار جهانی نفت و LNG وارد بدترین سناریوی ممکن شده است. افزون بر آن، رویترز گزارش داد که در ۲۷ مارس، حمله ایران به پایگاه پرنس سلطان در عربستان ۱۲ نظامی آمریکایی را زخمی کرد. این رخدادها برای بدنه وفادار، فقط عملیات نظامی نبودند؛ نشانه‌ای بودند از اینکه جبهه با وجود ضربه به رأس، هنوز توان تحمیل هزینه دارد.

در اینجاست که سوگ با احساس پیروزی گره می‌خورد. رهبر شهید در حافظه زنده می‌ماند، زیرا خون او بی‌پاسخ نمانده است. و بدنه وفادار احساس پیروزی می‌کند، نه لزوماً به این معنا که همه‌چیز را فتح کرده، بلکه به این معنا که از ضربه‌ای مهلک عبور کرده و در همان حال توانسته طرف مقابل را نیز دچار هزینه و اختلال کند. از نظر تحلیلی، این همان نقطه‌ای است که «بقا» به «احساس شکست‌ناپذیری» نزدیک می‌شود؛ و همین احساس، یکی از مهم‌ترین منابع تاب‌آوری در لحظات بحرانی است.

پرده هشتم: هم‌زمانی و ذهن جمعی

وقتی این همه لایه روی هم انباشته می‌شود؛ تجربه تهدید، محاصره، حافظه مقاومت، ایدئولوژی معنابخش، خون رهبر کشته‌شده، جانشینی رادیکال، عدم سقوط ساختار، و احساس پاسخ‌دادن و بقا، به‌تدریج چیزی شکل می‌گیرد که می‌توان آن را «ذهن جمعی» نامید. در این وضعیت، جبهه انقلاب اسلامی در لحظه‌های بحران طوری عمل می‌کند که گویی اجزای آن بدون نیاز به هماهنگی آشکار، یکدیگر را می‌فهمند. این تعبیر، اگرچه ادبی است، اما از نظر نظری بر مفاهیمی مثل «هم‌زمانی عاطفی»، «هم‌نوسانی هیجانی» و «انسجام آیینی» استوار است؛ مفاهیمی که در متاآنالیزها و پژوهش‌های تجربی درباره گردهمایی‌ها و آیین‌های جمعی نیز به‌خوبی مستند شده‌اند.

نتیجه‌گیری: قدرت برآمده از مقاومت، ایدئولوژی و هم‌بختی

پس برای فهم تاب‌آوری اجتماعی جبهه انقلاب اسلامی باید از تبیین‌های سطحی و تک‌عاملی عبور کرد. این تاب‌آوری نه صرفاً محصول ایدئولوژی است، نه فقط حاصل رهبری، نه صرفاً نتیجه سازماندهی، و نه فقط زاده فشار خارجی. این تاب‌آوری برآمده از پیوند دو ستون اساسی است: نخست، تجربه‌های مقاومت جمعی که در طول سال‌ها تهدید، جنگ، فشار، تحریم، آشوب و محاصره، در این جبهه حافظه و هم‌سرنوشتی تولید کرده‌اند؛ و دوم، ایدئولوژی‌ای که این تجربه‌ها را در درون خود معنا کرده، به آنها افق داده و آنها را به هویت و رسالت بدل ساخته است. از دل این پیوند، مرز میان «ما» و «آنها» مدام بازتولید می‌شود، آیین‌ها حافظه را زنده نگه می‌دارند، و فشار بیرونی می‌تواند—نه همیشه، اما در شرایطی خاص—به چسب درونی بدل شود. مطالعات نظری درباره تهدید و همبستگی، و مطالعات خاص ایران درباره حافظه جنگ، شهادت و یادمان‌سازی، این چارچوب را تا حد زیادی تقویت می‌کنند.

از این منظر، تهدید برای این جبهه فقط خطر نیست؛ ماده خام انسجام نیز هست. انزوا فقط فشار نیست؛ گاه بستر هم‌بختی است. و مقاومت فقط واکنش نیست؛ بخشی از هستی تاریخی این جبهه است. به همین دلیل، جبهه انقلاب اسلامی در دل تاریک‌ترین ضربات نیز می‌تواند به شکلی متناقض خود را بازسازی کند و حتی فشرده‌تر از گذشته از دل بحران بیرون بیاید. اما این ادعا را باید با دقت نظری فهم کرد: نه به‌عنوان حکم قطعی درباره کل جامعه ایران، بلکه به‌عنوان تحلیلی درباره هسته وفادار، نهادهای حافظه‌ساز، و سازوکارهایی که تهدید را به روایت، روایت را به آیین، و آیین را به انسجام بدل می‌کنند.

در انتهای این بازی، مسئله فقط این نیست که کدام طرف سلاح بیشتری دارد، کدام طرف آسمان را در اختیار می‌گیرد، یا کدام طرف ضربه‌ای سهمگین‌تر وارد می‌کند. پرسش اصلی این است که در پایان، چه چیزی ماندگارتر است: بمب یا روایت؟ تکنولوژی می‌تواند شهرها را ویران کند، فرماندهان را بکشد، زیرساخت‌ها را از کار بیندازد و موازنه‌ها را در کوتاه‌مدت بر هم بزند. اما هیچ تکنولوژی‌ای به‌خودی‌خود نمی‌تواند تضمین کند که طرف مقابل، پس از ضربه، دیگر نتواند خود را از نو بسازد. اینجاست که مسئله از سطح جنگ‌افزار به سطح انسان، از سطح آتش به سطح معنا، و از سطح ماشین به سطح حافظه و تمدن منتقل می‌شود. از همین رو، پرسش نهایی این نیست که تکنولوژی پیشرفته‌تر است یا نه؛ پرسش این است که آیا تکنولوژی می‌تواند بر تاب‌آوری تمدنی-ایدئولوژیک غلبه کند؟