پایان جهان؛ تحلیل اسلاوی ژیژک از جنگ علیه ایران و فروپاشی نظم بین‌الملل

06 04 2026 00:29

News Code : 208552700

View Count : 1235

تلخیص و ترجمه: محمد اسکندری نسب، دانشجوی دکتری جامعه‌شناسی توسعه اجتماعی دانشگاه تهران

خلاصه:

اسلاوی ژیژک در تحلیل اخیر خود (4 آوریل)، تصویری تکان‌دهنده از جنگ جاری علیه ایران و پیامدهای ویرانگر آن بر مختصات جهان ترسیم می‌کند. او معتقد است آنچه اکنون شاهد آن هستیم، فراتر از یک درگیری منطقه‌ای، در واقع «پایان جهان» به معنای تغییر بنیادین قواعد و چارچوب‌های حاکم بر زیست بین‌المللی است. (عنوان اصل مقاله: «اتحادیه اروپا، هفتاد سال بعد:آنچه اکنون، به تدریج اما به اجتناب‌ به آن نزدیک می‌شویم، چیزی کمتر از پایان جهان نیست».

ماهیت جنگ؛ وحشیگری فراتر از قانون ژیژک با استناد به سخنان مقامات آمریکایی، این جنگ را نه یک نبرد برابر، بلکه تلاشی برای «نابود کردن، متلاشی کردن و از هم پاشیدن» کامل توانمندی‌های یک کشور توصیف می‌کند. پیت هگزت، وزیر جنگ ایالات متحده، صراحتاً اعلام کرده است که این یک «جنگ منصفانه» نیست و هدف، ضربه زدن به حریف در حالی است که بر زمین افتاده است. فراتر از این، ژیژک به اظهارات ترامپ اشاره می‌کند که غرق کردن ناوچه ایرانی و کشتن بیش از ۱۰۰ ملوان ناو دنا را صرفاً به دلیل «سرگرمی بیشتر» (More Fun) توصیف کرده و حتی تهدید به بمباران پایانه نفتی جزیره خارگ را نیز با منطق «صرفاً برای خنده» مطرح کرده است. بمبارانی که می‌تواند جرقه‌زننده یک جنگ بسیار گسترده‌تر در کل منطقه باشد.

تکرار سناریوی غزه در ایران؛ در این تحلیل، ژیژک به همسویی استراتژیک ترامپ و نتانیاهو اشاره دارد. او خاطرنشان می‌کند که ترامپ در حال اجرای همان الگویی است که نتانیاهو در غزه پیاده کرد؛ ادعای «آزادسازی» در حالی که واقعیت میدانی، ویرانه‌های تهران را هر روز بیشتر به ویرانه‌های غزه شبیه می‌کند. این رویکرد نشان‌دهنده سیاستی است که ژیژک آن را «پاک‌سازی تمدنی» می‌نامد؛ وضعیتی که در آن قدرت‌های بزرگ به جای رعایت موازین حقوقی، به دنبال تسلط مطلق و نابودی هویت‌های مخالف هستند

فروپاشی حقوق بین‌الملل و حاکمیت ملی، یکی از جدی‌ترین پیامدهای این جنگ، مرگ قطعی «حقوق بین‌الملل» است. ژیژک به نقل از دیمیتری پسکوف اشاره می‌کند که قوانین بین‌المللی دیگر در عمل وجود ندارند و جای خود را به «قانون قدرت» داده‌اند. او استدلال می‌کند که ایالات متحده با نادیده گرفتن مکرر حاکمیت کشورها، عملاً ایران را در موقعیتی قرار داده است که اکنون نه تنها برای حاکمیت خود، بلکه برای «اصل جهانی حاکمیت ملی» می‌جنگد. در این میان، ژیژک از نقش اروپا (بجز اسپانیا) به شدت انتقاد کرده و آن را «خدمتکار مطیع» آمریکا می‌نامد که فرصت تاریخی خود را برای اقدام مستقل از دست داده است.

آزادی برای بردگی اقتصادی ژیژک هشدار می‌دهد که در پسِ شعارهای آزادی‌خواهانه، یک هدف اقتصادی بی‌رحمانه نهفته است. او این فرآیند را «آزاد کردن یک کشور برای به بردگی کشیدن اقتصادی آن» توصیف می‌کند. همان‌طور که در مورد اوکراین شاهد فشار برای واگذاری منابع طبیعی به شرکت‌های آمریکایی هستیم، در مورد ایران نیز ترامپ آشکارا گفته است که برایش اهمیت ندارد چه نوع رژیمی (حتی غیردموکراتیک) بر سر کار باشد، مشروط بر اینکه مطیع خواسته‌های ایالات متحده و اسرائیل باشد.

در نهایت مقاله ژیژک یک نوشتار بلند است که در آستانه وضعیت اضطرار جهانی، این جنگ و وضعیت اتحادیه اروپا، نشانه‌ای از پدیدارهای «بیمارگونه» در دوران فترت یا گذار (در تعبیر گرامشی) است؛ جایی که نظم قدیمی مرده و نظم جدید هنوز متولد نشده است. ما به سمتی حرکت می‌کنیم که در آن دیگر حقوق و موازین اخلاقی مشترک وجود ندارد و تنها «منافع قدرتمندان» تعیین‌کننده عدالت است. در این وضعیت، تنها راه رهایی، اعلام حاکمیت مستقل اروپا و بازگشت به آرمان‌های همبستگی جهانی است، پیش از آنکه «بربریت جدید» ترامپی تمام دستاوردهای تمدنی بشر را ببلعد.

 


منبع اصل مقاله (سابستک)


ترجمه اصل مقاله:


اتحادیه اروپا، هفتاد سال بعد: آنچه اکنون، به‌تدریج اما به
ناگریز به آن نزدیک می‌شویم، چیزی نیست جز پایان جهان.

اسلاوی ژیژک

(4 آوریل 2026)

پیمان رم (که به‌طور رسمی «پیمان تأسیس جامعه اقتصادی اروپا» نامیده می‌شود) در ۲۵ مارس ۱۹۵۷ در همین ساختمان به امضا رسید. اکنون، دقیقاً ۷۰ سال بعد، ما با اتحادیه اروپا در کجا ایستاده‌ایم؟ از آنجا که در ایتالیا هستیم، مایلم سخنم را با نقل‌قولی از آنتونیو گرامشی از کتاب «دفترهای زندان» آغاز کنم: «بحران دقیقاً در این واقعیت نهفته است که امر کهن در حال مرگ است و امر نو نمی‌تواند متولد شود؛ در این فترت (interregnum)، طیف گسترده‌ای از پدیدارهای بیمارگونه (morbid phenomena / fenomeni morbosi) ظاهر می‌شوند.» [1] همگان، از جناح راست تا چپ، از این ادعا برای توصیف وضعیت کنونی‌مان استفاده می‌کنند. برای لیبرال‌های چپ، پدیدار بیمارگونه همان ظهور فاشیسم پوپولیستی نو است و برای راستِ جدید، این پدیدار همانا افراط در «فرهنگ ووک» (Woke culture) (مانند سیاست درهای باز به روی مهاجران، حمایت از تراجنسیتی و غیره) است. اما من فکر می‌کنم در اینجا باید یک گام فراتر برویم: گرامشی همچنان در چارچوب کلاسیک مارکسیستیِ «گذار» (transition) از سرمایه‌داری به سوسیالیسم می‌اندیشد و معتقد است «پدیدارهای بیمارگونه» زمانی رخ می‌دهند که این گذار دچار انسداد شود؛ برای مثال، ما دچار استالینیسم شدیم زیرا اولین انقلاب کمونیستی در مکان اشتباهی رخ داد: یعنی در روسیه با آن سنت‌های آسیایی‌اش. بنابراین، ما همچنان در همان مسیر پیشرفت خطی باقی می‌مانیم و آنچه رخ داده، صرفاً تأخیرها و کژراهه‌ها هستند.

تجربه متأخر، ما را ناگزیر می‌کند که این چارچوب را تغییر دهیم: فرآیند «نرمال» تاریخ ما اکنون به سوی اشکال مختلفی از یک فاجعه نهایی پیش می‌رود؛ یک خودویرانگری (self-destruction) از طریق فروپاشی اکولوژیک، از طریق سیطره مهارناپذیر هوش مصنوعی و از طریق جنگ‌های جهانی. این نقاطِ پایانیِ تاریخ ما، همان «پدیدارهای بیمارگونه‌» واقعی هستند. در چنین تنگنایی، ما باید ترمز اضطراری فرآیند تاریخی‌مان را بکشیم؛ یا به قول والتر بنیامین در رساله «تزهایی درباره تاریخ»: «مارکس می‌گوید انقلاب‌ها لوکوموتیو تاریخ جهان هستند. اما شاید موضوع کاملاً برعکس باشد. شاید انقلاب‌ها تلاشی باشند از سوی مسافران این قطار، یعنی نوع بشر، برای فعال کردن ترمز اضطراری.» [2]

الگوی کنش‌های جناح چپ امروزی، تلاش‌هایی مستأصلانه برای توقف تخریب محیط زیست، کنترل توسعه‌ انفجاری هوش مصنوعی و جلوگیری از یک جنگ جهانی جدید است. در همین راستا، برنی سندرز  در پادکستی در ۶ مارس ۲۰۲۶ گفت: «ما همین حالا به یک تعلیق [توقف موقت قانونی] در زمینه مراکز داده‌های هوش مصنوعی نیاز داریم.» [3] و ما برای «اندیشیدن» به چنین تعلیقی نیاز داریم، شاید زمان آن فرا رسیده باشد که تز یازدهم مارکس را معکوس کنیم: ما در قرن بیستم، سعی کردیم جهان را تغییر دهیم بدون اینکه واقعاً آن را درک کنیم؛ اکنون زمان آن است که دوباره به تفسیر آن بپردازیم.

آنچه اکنون، به‌تدریج اما به نحوی گریزناپذیر به آن نزدیک می‌شویم، چیزی نیست جز «پایان جهان». اما یک پایان جهانِ واقعی به چه معناست؟ کوتاه‌ترین تعریف این است: چنین پایانی تنها رخدادهای محلیِ درون یک موقعیت را تغییر نمی‌دهد، بلکه مختصاتِ خودِ آن موقعیت را دگرگون می‌کند. بگذارید اینجا یک جوک قدیمی مربوط به آلمان شرقی را نقل‌قول کنم: اورسولا فون‌دِرلاین، پوتین و ترامپ با خدا ملاقات می‌کنند و به هر کدام اجازه داده می‌شود یک سؤال از او بپرسند. فون‌دِرلاین شروع می‌کند: «به من بگو در دهه‌های آینده چه بر سر اتحادیه اروپا خواهد آمد؟» خدا پاسخ می‌دهد: «به‌عنوان یک اتحادیه فرو خواهد پاشید و به مکانی محبوب برای گردشگران تحت سلطه روسیه تبدیل خواهد شد.» فون‌دِرلاین رو برمی‌گرداند و شروع به گریه می‌کند. سپس پوتین از خدا می‌پرسد: «عالی است؛ پس چه بر سر روسیه محبوب من خواهد آمد؟» خدا رو برمی‌گرداند و شروع به گریه می‌کند. در نهایت، ترامپ می‌پرسد: «و سرنوشت ایالات متحده پس از یک دهه حاکمیت مگا (MAGA) چه خواهد بود؟» خدا رو برمی‌گرداند و شروع به گریه می‌کند... این همان تغییر واقعی است؛ زمانی که خودِ خدا (که در اینجا نماد «دیگریِ بزرگ» است، یعنی همان قاب خنثایی که موقعیت را در بر می‌گیرد) فرو می‌پاشد. در این مورد، قطعاً با یک تغییر فاجعه‌بار روبرو هستیم: مختصات بنیادین ما برای سنجش کیفیت زندگی عمومی معلق شده و باید دوباره مورد بازاندیشی قرار گیرند.

اصطلاحی که به بهترین شکل این «پایان جهان» را در خود خلاصه می‌کند، واژه‌ای است که ترامپ و تیمش معرفی کردند: «محو تمدنی». در سند ۳۳ صفحه‌ای «استراتژی امنیت ملی ایالات متحده آمریکا» که در اواخر نوامبر ۲۰۲۵ به‌صورت بی‌سروصدا توسط کاخ سفید منتشر شد، نوشته‌اند که اروپا با مشکلات اقتصادی روبروست، اما تأکید می‌کند که این مشکلات «تحت‌الشعاعِ چشم‌انداز واقعی‌تر و صریح‌ترِ محو تمدنی» قرار گرفته‌اند. مارکو روبیو این «محو کردن» را بسط داده است: از نظر او، اروپا در حال رها کردن ارزش‌هایی است که شامل «پذیرش مسیحیت و میراث فرهنگی مشترک، بستن مرزها و کنار گذاشتن سیاست‌های بحران اقلیمی» می‌شود. ایالات متحده نیاز دارد اروپایی اصلاح‌شده را ببیند؛ نه فقط در جزئیات بودجه‌های دفاعی، بلکه به طوری که شاهد یک تغییر بنیادین  در نظام ارزشی این قاره باشند. [4]

بنابراین، پوپولیست‌های ترامپیست چه چیزی را در مقابل خود-محویِ اروپایی قرار می‌دهند؟ آن‌ها به‌طور سیستماتیک به آرایه بلاغی «اختگی» (castration) در معنای بدویِ آن، یعنی سلب مردانگی (emasculation) یا زنانه کردن (feminization) متوسل می‌شوند. آنچه در گفتمان پوپولیستی رخنه کرده، تهدیدِ از دست دادنِ تجربی و فوریِ قدرت، و از دست رفتنِ سرزندگی و تمتع مردانه ماست. این تهدید از جانب «دیگران» (مهاجران، اقلیت‌های جنسی و غیره) ناشی می‌شود که خودِ آن‌ها نیز ضعیف و ناتوان تلقی می‌شوند. [5] پارادوکس اینجاست که این «دیگران» نه به دلیل قدرتشان، بلکه به دلیل ضعف و بی‌پناهیِ مفروضشان مورد حمله پوپولیست‌ها قرار می‌گیرند: در این منطق، ضعف آن‌ها واگیردار است و تهدید می‌کند که «ما» را نیز آلوده سازد. این پارادوکس، شیوه تصاحب اصطلاح آزادی بیانتوسط راستِ افراطی را توضیح می‌دهد؛ نه به مثابه حق شهروندان برای بیان علنی حقیقت و نقد قدرتمندان، و نه به مثابه محافظت از صداهای منتقد، بلکه در درجه اول به مثابه «حقِ تمتع»: در گفتمان پوپولیستی، «فقدان آزادی بیان» به معنای عدم امکانِ توهینِ آزادانه به دیگران و بیان علنیِ هر آن چیزی است که به ذهن خطور می‌کند. آنچه این رویکرد در گفتمان سیاسی به بار می‌آورد، به‌وضوح در سخنان پیت هگست، وزیر جنگ (و نه دیگر وزیر دفاع) ایالات متحده در ۴ مارس ۲۰۲۶ در یک نشست خبری درباره ایرانی‌ها دیده شد: «کار آن‌ها ساخته است و خودشان هم این را می‌دانند، یا دست‌کم به‌زودی خواهند فهمید. ما تازه چهار روز است که شکار، از هم پاشیدن، تضعیف روحیه، نابودی و شکست دادن توانمندی‌های آن‌ها را آغاز کرده‌ایم. ... قواعد درگیری ما جسورانه، دقیق و به گونه‌ای طراحی شده‌اند که قدرت آمریکا را رها سازند، نه اینکه آن را به بند بکشند. قرار نبود این یک مبارزه عادلانه باشد، و عادلانه هم نیست. ما در حالی که آن‌ها زمین خورده‌اند به آن‌ها ضربه می‌زنیم، و این دقیقاً همان شکلی است که باید باشد.» [6]

در همین راستا، در ۱۰ مارس ۲۰۲۶، ترامپ اعلام کرد که نیروی دریایی ایالات متحده ترجیح داد یک ناوچه ایرانی [منظور ناوچه آموزشی دنا] را غرق کند و بیش از ۱۰۰ ملوان را در هفته گذشته به قتل برساند، زیرا این کار «سرگرم‌کننده‌تر» از توقیف آن شناور بود؛ آن هم در حالی که کشتی مذکور هیچ تهدیدی ایجاد نمی‌کرد. [7] همچنین در روز شنبه ۱۴ مارس ۲۰۲۶، ترامپ اظهار داشت که ایالات متحده ممکن است حملات بیشتری را علیه قطب حیاتی صادرات نفت ایران در جزیره خارگ، صرفاً «برای خنده» [8] انجام دهد؛ به یاد داشته باشید که بمباران این جزیره ممکن است جرقه یک جنگ بسیار گسترده‌تر را بزند ... علاوه بر این، نمی‌توان چگونگیِ تسریِ این منطقِ «جنگ وحشیانه خارج از نظام حقوقی» به خودِ ایالات متحده توسط ترامپ را نادیده گرفت: او کسانی را که علیه رژیمش اعتراض می‌کنند، متجاوزان خارجی می‌نامد که باید با نیروی نظامی مستقیم با آن‌ها مقابله کرد؛ او پنهان نکرده است که خواهان بازداشت گاوین نیوزوم و باراک اوباما است. در مینیاپولیس، او از نیروهای پلیس مهاجرت و گمرک (ICE) به عنوان ارتش خصوصی خود استفاده کرد که خارج از ساختار قانونیِ دولت برای سرکوب مخالفان عمل می‌کنند.

واکنش‌های متفاوت به افشای پرونده‌های اپستین در اروپا و ایالات متحده، به‌وضوح شکاف تمدنی را که ما را از آمریکا جدا می‌کند، نمایان می‌سازد: در حالی که در اروپا این افشاگری‌ها پیش از این بسیاری از سوابق سیاسی و اجتماعی را نابود کرده است، در ایالات متحده هیچ اتفاقی فراتر از رسوایی‌های گزارش‌شده در رسانه‌های بزرگ نمی‌افتد. (حتی می‌توان حدس زد که حمله به ایران برای منحرف کردن اذهان ما از رسوایی اپستین صورت گرفته است.) موضع ترامپ مبتنی بر برداشتی از عدالت است که در اوایل رساله «جمهور» افلاطون توسط تراسیماخوس (Thrasymachus) تبیین شده بود؛ او می‌گوید: «من اعلام می‌کنم که عدالت چیزی نیست جز نفعِ فرد قوی‌تر.» او در ادامه توضیح می‌دهد که چگونه «اشکال مختلف حکومت، قوانین را به صورت دموکراتیک، آریستوکراتیک یا استبدادی و با نگاه به منافعِ خود وضع می‌کنند؛ و این قوانینی که توسط آن‌ها برای منافع خودشان وضع شده است، همان عدالتی است که به زیردستان خود ارائه می‌دهند و هر کس از آن‌ها تخطی کند، او را به عنوان ناقض قانون و فردی ناعادل مجازات می‌کنند. در تمام کشورها، اصلِ واحدی برای عدالت وجود دارد که همان نفعِ حکومت است؛ و از آنجا که فرض بر این است که حکومت قدرت را در دست دارد، تنها نتیجه‌گیری منطقی این است که در همه جا یک اصل برای عدالت وجود دارد: نفعِ قوی‌تر.» [9]

این همان شیوه‌ای است که ترامپ مذاکرات بین اوکراین و روسیه را با آن هماهنگ می‌کند: همان‌طور که به زلنسکی گفت، اوکراین باید شکست‌ها و ضررها را بپذیرد زیرا روسیه کارت‌های بهتری در دست دارد... جای تعجب نیست که روسیه بلافاصله از دیدگاه و عملکرد ترامپ حمایت کرد: دمیتری پسکوف در تفسیر وقایع جاری در خاورمیانه گفت: «هیچ‌چیز شبیه به این هرگز در تاریخ بشر رخ نداده است.» هنگامی که مصاحبه‌کننده اشاره کرد که سلاح‌ها در گذشته تا این حد قدرتمند نبودند، پسکوف پاسخ داد: «ما آن زمان زنده نبودیم، بنابراین به نظر ما می‌رسد که اکنون پایان جهان است. ... متأسفانه، همه ما آنچه را که حقوق بین‌الملل می‌نامیم، از دست داده‌ایم. صادقانه بگویم، من حتی نمی‌دانم چگونه از کسی بخواهم که به هنجارها و اصول حقوق بین‌الملل پایبند باشد. دیگر چنین چیزی وجود ندارد. به لحاظ حقوقی وجود دارد، اما در عمل دیگر وجود ندارد. چه نوع قانونی جایگزین حقوق بین‌الملل شده است؟ بعید است در حال حاضر کسی بتواند پاسخ دهد.» [10] بسیار خوب، اما آیا روسیه در حمله به اوکراین همین کار را نکرد؟ علاوه بر این، نمی‌توان نادیده گرفت که چگونه هم ایالات متحده در قبال ایران و هم روسیه در قبال اوکراین، از به کار بردن کلمه «جنگ» (war) برای اقدامات خود اجتناب می‌کنند.

ترامپ بزرگ‌ترین صلح‌ساز (peacemaker) تاریخ بشریت است، یا حداقل خودش چنین ادعایی دارد. و همان‌طور که به‌خوبی می‌دانیم، تنها راه دستیابی به صلح جهانیِ ابدی از طریق یک جنگ بزرگِ نهایی است که تمامی دشمنان صلح را نابود خواهد کرد. همان‌گونه که ترامپ بارها و بارها تکرار می‌کند، ایالات متحده در حال جنگ با ایران نیست؛ بلکه در کنار اسرائیل، صرفاً در حال آزادسازی مردم ایران است (دقیقاً به همان شیوه‌ای که اسرائیل غزه را آزاد کرد، و ویرانه‌های تهران باعث می‌شود این شهر بیش از پیش شبیه به غزه به نظر برسد...). ترامپ با این کار، در واقع از مرشدِ (master) واقعی خود، نتانیاهو، پیروی می‌کند که مسلماً صلح‌ساز بزرگ‌تری است: اسرائیل اکنون درگیر یک جنگ تمام‌عیار (total war) است که هدفش برقراری صلح در کل خاورمیانه است – و صلح در اینجا صرفاً به این معناست که اسرائیل می‌خواهد بر کل خاورمیانه سلطه یابد (dominate).

و اما محو تمدنی روسی؟ دولت روسیه فهرستی از ۴۸ کشور و قلمرو خارجی را تأیید کرده است که متهم به اجرای سیاست‌هایی هستند که گرایش‌های ایدئولوژیکِ مخربِ نئولیبرال را تحمیل می‌کنند؛ گرایش‌هایی که با ارزش‌های معنوی و اخلاقی سنتی روسیه در تضاد هستند. این فهرست مطابق با فرمانی درباره ارائه حمایت‌های بشردوستانه به افرادی که «ارزش‌های معنوی و اخلاقی سنتی روسیه را به اشتراک می‌گذارند» تأیید شده است که پوتین در ۱۹ اوت امضا کرد. [11] کشورهای موجود در این فهرست اکنون رسماً به عنوان «کشورهای متخاصم/دشمن» تعیین شده‌اند، زیرا در ارزش‌های معنوی و اخلاقی سنتی روسیه سهیم نیستند؛ در اینجا دیگر سخنی از «جهان چندقطبی» در میان نیست؛ شما دشمن روسیه هستید صرفاً اگر در ارزش‌های آن سهیم و همنوا نباشید. بدیهی است که این ارزش‌ها به شکلی توسط کره شمالی و افغانستان نیز به اشتراک گذاشته می‌شوند؛ اما روسیه در اینجا فریب‌کاری نمی‌کند: آنچه در احترام روسیه به ارزش‌های سنتی با ایدئولوژی کره شمالی یا طالبان مشترک است، ردِ «روشنگری» اروپایی به عنوان شرّ مطلق در تاریخ است. به این ترتیب، منازعه به یک سطح متافیزیکی-دینی ارتقا می‌یابد: در پسِ تمامِ لفاظی‌ها درباره یک جهان چندقطبی جدید، چشم‌اندازی از یک جنگ تمام‌عیار برای نابودی میان دو قطب مخالف وجود دارد؛ و هنگامی که مذهب مستقیماً وارد سیاست می‌شود، تهدید خشونت مرگبار هرگز دور نخواهد بود. بنابراین ما در حال نزدیک شدن به یک فاجعه ژئوپلیتیک جهانی هستیم: اسرائیل و غربِ توسعه‌یافته در برابر اکثریت ضدامپریالیست جهان سوم، از جمله کشورهایی مانند کره شمالی و افغانستان. جای تعجب نیست که روسیه اولین کشوری بود که رسماً رژیم طالبان را به رسمیت شناخت؛ پوتین در ژوئیه ۲۰۲۵ گفت که روسیه جنبش طالبانِ افغانستان را «متحدی در مبارزه با تروریسم» می‌داند. [12]

چتر مبارزه ضداستعماری به این ترتیب اکثریت بزرگی از کشورهایی را که حقوق زنان و آزادی‌های جنسی را محدود می‌کنند، پوشش خواهد داد. چه کسی اکنون هنوز به یاد دارد که یک سال پیش از ۷ اکتبر ۲۰۲۳، کل ساختار قدرت ایران بر اثر اعتراضات گسترده پس از «قتل»  مهسا امینی توسط «سپاه پاسداران ایران»، در زندان، لرزید؟ [این گزاره ژیژک، با روایت رسمی، که خانم امینی در بازداشت پلیس جانباخته، متفاوت است. مترجم]؛ دختری کُرد که از پوشاندن درست سر خود سر باز زده بود. در شرایط جدید، اعتراضات فمینیستی با قدرت اصیل انقلابی، تا حد زیادی به امری متعلق به گذشته تبدیل خواهند شد و ما خود را در جهانی از اتحادهای نامقدس میان چپ‌گرایانِ طرفدار پوتین و بنیادگرایان مسلمان خواهیم یافت. ما وارد عصر مبارزات خشونت‌آمیز در امتداد خطوط (معیارهای) تمایز کاذب می‌شویم (جایی که سرکوب زنان به معنای ضداستعمارگری، و بمباران شهرهای بزرگ و تبدیل آن‌ها به ویرانه، به مثابه مبارزه با تروریسم تلقی می‌شود)؛ و ما در اینجا نباید هیچ توهمی داشته باشیم: مبارزات کاذب قاعدتاً بسیار مخرب‌تر از مبارزه برای یک آرمان اصیلِ رهایی‌بخش هستند.

پوتین قدرت خود را با ایدئولوژی اوراسیاگرایی مشروعیت می‌بخشد؛ ایدئولوژی‌ای که در تقابل با لیبرالیسم فردگرای غربی، بر ارزش‌های سنتیِ زندگی خانوادگی تأکید ورزیده و اولویت را به جامعه در برابر منافع فردی می‌دهد، تا حدی که فرد باید آماده فدا کردن خود برای دولت (state) باشد. در همین راستا، الکساندر هاریچف (Alexander Kharichev)، یکی از ایدئولوژیست‌های ارشد پوتین، ویژگی‌های بنیادین «هومو پوتینوس» (homo putinus) [انسانِ نوعِ پوتینی] را صورت‌بندی کرده است؛ یعنی همان «طبیعت خودفداگرِ» (self-sacrificing nature) مفروض در مردم روسیه: «برای ما، خودِ زندگی، ظاهراً بسیار کمتر از ارزش برای یک غربی، معنا می‌دهد. ما معتقدیم چیزهایی، مهم‌تر از صِرفِ وجود داشتن هستند. [13] این، در جوهر خودش، بنیان هر ایمانی است.» ما همچنین باید در اینجا متوجه باشیم که حتی بروکرات‌های دولتی روسیه نیز خصومت نسبت به اروپا را به سطحی تقریباً متافیزیکی ارتقا می‌دهند. آنتون علیخانوف (Anton Alikhanov)، فرماندار منطقه اقماری (exclave) کالینینگراد، اخیراً گفته است که کانت، که تمام عمر خود را در منطقه کالینینگراد (کونیگسبرگ سابق در آلمان) گذرانده، «پیوندی مستقیم» با جنگ در اوکراین دارد. به گفته علیخانوف، این فلسفه آلمانی بود که «بی‌خدایی و فقدان ارزش‌های والاترِ» آن با کانت آغاز شد و «موقعیت اجتماعی-فرهنگی‌ای» را ایجاد کرد که از جمله پیامدهایش وقوع جنگ جهانی اول بود: «ما در اینجا در کالینینگراد، جسارت کرده و پیشنهاد می‌دهیم، هرچند در واقع تقریباً از آن مطمئن هستیم که دقیقاً در کتاب «سنجش خرد ناب» و «بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق»  کانت بود که شالوده‌های اخلاقی و ارزش‌محورِ منازعه کنونی بنا نهاد.» [14]

علیخانوف گفت کانت «پدرِ تقریباً همه‌چیز» در غرب است، از جمله آزادی، ایده حاکمیت قانون، لیبرالیسم، عقل‌گرایی و «حتی ایده اتحادیه اروپا». [15] و اگر اوکراین به نامِ این ارزش‌های غربی در برابر روسیه مقاومت می‌کند، کانت عملاً مسئولِ مقاومت اوکراین در برابر روسیه نیز هست. اظهارات «دیوانه‌وارِ» علیخانوف بدین ترتیب یادآورِ سوداهای والای متافیزیکی در جنگ جاری میان روسیه و اوکراین است.

منزجرکننده‌ترین کار در این لحظه، تکرارِ پیروزمندانه این موتیفِ قدیمی است که: «ما سال‌ها بود به شما می‌گفتیم که اوکراین نمی‌تواند پیروز شود...»؛ بدیهی است که این حقیقت دارد، اما نتیجه نهایی هر چه باشد، اوکراین با چنین مقاومت طولانی‌مدتی در برابر روسیه، به معجزه غیرمنتظره‌ای دست یافته است. در چنین تنگنایی، تنها گزینه جدی این است که بالاخره بپذیریم در حال ورود به یک وضعیت اضطرار جهانی هستیم: ما در جنگ هستیم و تنها یک تعهد تمام‌عیار از سوی غرب می‌تواند به اوکراین شانسی بدهد. پاسخ ما به استدلالِ مکرر علیه مقاومت اوکراین، مبنی بر اینکه «اوکراین شانسی برای پیروزی در برابر روسیه ندارد»، باید همان شعارِ قدیمیِ طرفدارانِ مقاومت باشد: اگر در برابر تجاوز مقاومت کنید و بجنگید، ممکن است شکست بخورید؛ اما اگر مقاومت نکنید، از پیش باخته‌اید. به همین دلیل است که اگرچه منتقدان «چپ‌گرا» تظاهر می‌کنند که موقعیت را به شیوه‌ای سرد و بی‌طرفانه تحلیل می‌کنند (و همچنان از حمله روسیه به اوکراین سخن می‌گویند)، اما لذتِ ضمنی اما آشکارِ آن‌ها از رقص بر جسدِ بی‌جانِ اروپا و ستایش‌های مکررشان از اینکه روسیه چگونه به امپریالیسم غربی درس داد، به‌وضوح بر بی‌طرفیِ آن‌ها خط بطلان می‌کشد. به عبارت ساده، در منازعه جهانی که به‌تدریج به نقطه بی‌بازگشتِ خود نزدیک می‌شود، آن‌ها آشکارا در سمت روسیه و چین ایستاده‌اند.

بنا بر زعم صلح‌طلبان [ادعایی]، اکثریت اوکراینی‌ها خواهان صلح هستند، اما ناتو، زلنسکی و حلقه فاسدِ اطرافیانش را کنترل کرده و آن‌ها را به ادامه یک جنگ نیابتی از سوی ناتو علیه روسیه سوق می‌دهد. این موضع، اوکراینی‌ها را افرادی به‌غایت نادان فرض می‌کند: گویی آن‌ها زندگی صلح‌آمیز را رها کرده و جنگ را برگزیده‌اند تا برده‌وار از دستورات ناتو پیروی کنند ... با این حال، امروز اوکراین با انتخابی میان یک زندگی آرام و بی‌تحرک با رضایت‌مندی‌های کوچک، یا پذیرش ریسکی که ممکن است به فاجعه ختم شود، روبرو نیست. بله، اوکراین با یک انتخاب اجباری روبروست: زندگی یا آزادی؟ با این حال، این انتخاب یک تبصره دارد: هر دو گزینه متضمن مرگ هستند. اگر در وضعیت فعلی، «زندگی» (تسلیم) را انتخاب کنید، در واقع «مرگ» (ناپدید شدن به عنوان یک ملت، همان‌طور که روسیه بارها به صراحت اعلام کرده است) را انتخاب کرده‌اید. اگر اوکراین بخواهد به زندگی روزمره و آرام بازگردد، ناگزیر است خطرِ پیگیری جنگ (مقاومت نظامی) را بپذیرد، یعنی خود را در معرض مرگ احتمالی قرار دهد. اگر بخواهد از جنگ اجتناب کند، با اطمینان بسیار با شکل دیگری از مرگ (زوال به عنوان یک ملت تحت اشغال روسیه) روبرو خواهد شد. این در واقع غرب است که با انتخابی روبروست که به اشتباه به اوکراین نسبت داده می‌شود: خطر کردن برای یک جنگ (با حمایت از اوکراین) یا انتخاب زندگی صلح‌آمیز (با تحمل تحقیرِ ناشی از خیانت به متحد خود).

اما همان‌طور که بسیاری از تحلیلگران منتقد اشاره می‌کنند، حتی انتخابِ صلح از سوی اروپای غربی نیز واقعاً صلحی طولانی‌مدت را تضمین نمی‌کند؛ زیرا اگر روسیه اوکراین را به دست آورد، به احتمال زیاد در آنجا متوقف نخواهد شد و توسعه‌طلبی خود را به سمت غرب ادامه خواهد داد، به طوری که غربِ اروپا، بعداً با همان انتخاب در شرایطی به مراتب سخت‌تر روبرو خواهد شد. در اینجا، صلح‌طلبان غربی (از ویکتور اوربان و دیگر چهره‌های راست رادیکال گرفته تا شبه‌چپ‌گرایان) صرفاً با نسبت دادنِ انتخابی به اوکراین که حتی واقعاً متعلق به خودشان هم نیست، فریب‌کاری می‌کنند. موضع اتحادیه اروپا باید حمایت بی‌قید و شرط از اوکراین، حتی تا حدِ ریسکِ جنگ با روسیه باشد؛ با سقوط اوکراین، اروپا فلج خواهد شد. اوکراین سرزمینی دوردست و بی‌ارتباط با دغدغه‌های اروپا نیست؛ بلکه پایگاهی پیش‌قراولِ حیاتی برای اروپا است. صلح‌طلبان فراموش می‌کنند که اشغالگران همیشه خواهان صلح هستند: روسیه خواهان صلح در اوکراین است (که به معنای درهم‌شکستن مقاومت و سلطه بر آن است)، اسرائیل خواهان صلح در کرانه باختری است (که به معنای پاکسازی قومیتی مسلمانان تمام‌عیار در آنجاست)؛ دقیقاً به همان شیوه‌ای که آلمان [نازی] در طول جنگ جهانی دوم، صادقانه خواهان صلح در اروپای اشغالی بود .... .

در مورد خطر جنگ هسته‌ای، این روسیه و «تنها» روسیه است که از احتمال استفاده از سلاح‌های هسته‌ای سخن می‌گوید. به یاد داشته باشید که حدود یک سال پیش، پوتین دکترین هسته‌ای جدیدی را اعلام کرد. او گفت که «برخی شفاف‌سازی‌ها ... که شرایط استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را تعریف می‌کنند» در دکترین هسته‌ای روسیه در حال انجام است. او افزود که پیش‌نویسِ اصلاحاتِ این دکترین، «دسته کشورها و اتحادهای نظامی را که بازدارندگی هسته‌ای در قبال آن‌ها صورت می‌گیرد» گسترش می‌دهد. پوتین در هشداری صریح به غرب اعلام کرد که هرگونه حمله به روسیه توسط یک کشور غیرهسته‌ای که مورد حمایت یک قدرت هسته‌ای باشد، به عنوان یک «حمله مشترک» تلقی خواهد شد. [16] پوتین همچنین گفت مسکو حق استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را در صورت حمله به بلاروس، به عنوان بخشی از «دولت اتحادیه» (Union State) با روسیه، یعنی مشارکتی ویژه میان همسایگان و متحدان اروپای را برای خود محفوظ می‌دارد. ما باید همیشه این موضوع را در ذهن داشته باشیم، آن هم زمانی که هشدارهایی می‌شنویم مبنی بر اینکه اوکراین بیش از حد روسیه را تحریک می‌کند ... و فراموش نکنید که اسرائیل نیز دائماً از احتمال استفاده از سلاح‌های هسته‌ای سخن می‌گوید.

اسرائیل که خود را به عنوان سنگرِ دموکراسی  در خاورمیانه معرفی می‌کند، اکنون خود در فرآیندِ «محو تمدنیِ» خویش گرفتار شده است، یا همان‌طور که یووال نوآ هراری (Yuval Noah Harari) بیان کرد:

«یهودیت جان سالم به در برده است؛ یهودیت به قهرمان جهان در بقایِ پس از فجایع تبدیل شده است. اما هرگز با فاجعه‌ای مانند آنچه اکنون با آن دست‌به‌گریبان هستیم روبرو نشده بود؛ فاجعه‌ای که یک فاجعه روحانی  یا معنوی (spiritual catastrophe) برای خودِ یهودیت است. بدترین سناریویی که اکنون با آن روبرو هستیم و هنوز می‌توانیم از آن جلوگیری کنیم، پتانسیلِ یک کارزارِ نسل‌کشی قومی در غزه و کرانه باختری است که منجر به اخراجِ دو میلیون یا شاید بیشتر از فلسطینی‌ها شود. از آنجا به بعد، شاهدِ تأسیسِ «اسرائیل بزرگ»، فروپاشی دموکراسیِ اسرائیل و ایجادِ یک اسرائیلِ جدید بر پایه ایدئولوژیِ برتری‌طلبیِ یهودی (Jewish supremacy) خواهیم بود؛ پرستشِ ارزش‌هایی که در دو هزاره گذشته کاملاً ضدیهودی تلقی می‌شدند.» [17]

موضعِ طرفداری از اسرائیل، خطر واقعیِ سامی‌ستیزی [یا یهود] (anti-Semitism) در دنیای امروز را لاپوشانی می‌کند؛ خطری که به بهترین شکل در کاریکاتوری منتشره در ژوئیه ۲۰۰۸ در روزنامه اتریشی «دی پرسه» (Die Presse)، تصویر شده است: دو اتریشیِ تنومند با قیافه‌های نازی‌وار دور یک میز نشسته‌اند؛ یکی از آن‌ها روزنامه‌ای در دست دارد و به دوستش می‌گوید: «ببین! باز هم می‌توانی ببینی که چگونه از یک یهودستیزیِ کاملاً موجه، برای نقدی ارزان از اسرائیل سوءاستفاده می‌شود!» این جوک (طنز)، استدلالِ رایج علیه منتقدانِ سیاست‌های دولت اسرائیل را وارونه می‌کند: مانند هر دولتِ دیگری، دولت اسرائیل نیز می‌تواند و باید مورد قضاوت و در نهایت نقد قرار گیرد، اما [گفته می‌شود] منتقدانِ اسرائیل از نقدِ موجهِ سیاست‌های اسرائیل برای مقاصدِ یهودستیزانه، سوءاستفاده می‌کنند. هنگامی که امروزه حامیانِ سیاست‌های اسرائیل از طیف بنیادگرای مسیحی، نقدهای جناح چپ از سیاست‌های اسرائیل را رد می‌کنند، آیا خطِ استدلالِ ضمنیِ آن‌ها به طرزِ غریبی  به کاریکاتورِ روزنامه «دی پرسه» نزدیک نیست؟

بنابراین ما با یک برخورد تمدن‌ها روبرو هستیم: محو تمدنیِ ایالات متحده، آمادگیِ محافظه‌کارانه روسیه برای جان‌فشانی، و اروپا، و البته چین. اما در مورد قلمرو وسیعِ (در آفریقا، آمریکای لاتین و غیره) کشورهایی که خارج از ابرقدرت‌های نوظهور قرار دارند، چه؟ صراحتاً بگویم، من هیچ پتانسیلی برای یک تغییرِ رادیکالِ رهایی‌بخش در آنجا نمی‌بینم. اگر تز «برخورد تمدن‌ها» را به عنوان واقعیت نهاییِ خود بپذیریم، تنها جایگزینِ آن، همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ تمدن‌ها (یا «شیوه‌های زندگی»، اصطلاحی که امروزه رایج‌تر است) باقی می‌ماند: [در این منطق] ازدواج‌های اجباری و همجنس‌گراهراسی (homophobia) (یا این ایده که زنی که به تنهایی به یک مکان عمومی می‌رود، مسببِ تجاوز است) ایرادی ندارند، به شرطی که به کشور دیگری محدود شوند که در سایر موارد کاملاً در بازار جهانی ادغام شده است.

با این حال، این کثرتِ تمدن‌ها، تمامِ حقیقت نیست. هر یک از این تمدن‌ها در فرآیندِ «محو تمدنیِ» خاصِ خود گرفتار شده‌اند؛ جایی که تاریک‌ترین پتانسیل‌هایشان منفجر می‌شود و مقاومتی قوی در برابر شکل هژمونیکِ تمدن وجود دارد. اروپا همچنین زادگاه فاشیسم است که اکنون در لباسِ یک پوپولیسمِ جدید بازمی‌گردد؛ اوراسیاگراییِ روسیه یک ایدئولوژیِ تحمیل‌شده از سوی دولت است که با مقاومتی قوی روبروست، هرچند این مقاومت به واسطه سرکوبِ دولتی نامرئی شده است؛ در خودِ ایالات متحده شاهدِ اشکالِ جدیدی از مخالفت با «مگا»یِ (MAGA) ترامپی در سطح محلی هستیم، از نیویورک تا مینیاپولیس؛ در ایران نیز حاکمیت شیعی ناچار بوده بارها و بارها «شورش‌ها» را درهم بشکند.

به همین دلیل است که ما به عنوان جهان‌شمول‌گرایان (universalists)، باید به دنبال ائتلاف‌هایی میان کسانی در اروپا باشیم که از میراث روشنگری دفاع می‌کنند، و کسانی در کشورهای مسلمان که با سرکوب مذهبی (نه فقط سرکوب زنان) مخالفت می‌ورزند، و غیره. همبستگی (انسجام) امروز نه به معنای همزیستیِ مسالمت‌آمیزِ شیوه‌های مختلف زندگی، بلکه همبستگی در یک مبارزه مشترک است. من فکر می‌کنم اروپا در اینجا در موقعیتی ممتاز قرار دارد، زیرا میراثِ آن تنها چارچوبی را فراهم می‌کند که ما برای چنین همبستگیِ جهانی‌ای در اختیار داریم. کسانی که از «محو تمدنیِ» اروپا شکایت می‌کنند، خودشان محوِ واقعیِ [تمدن] را به شکلی بی‌سابقه و وحشیانه اعمال می‌کنند (ایالات متحده، روسیه، بنیادگرایان مسلمان، اسرائیل...).

در رابطه با منازعات جاری، چنین جهان‌شمول‌گراییِ رهایی‌بخشی، بدین معناست که ما باید پیوندی اصولی میان آن‌ها برقرار کنیم: تهاجم روسیه به اوکراین و پاکسازی و نسل‌کشی قومیِ اسرائیل، دو لحظه از یک فرآیندِ واحد در جهت نفیِ موجودیتِ یک گروه قومی (فلسطینی‌ها، اوکراینی‌ها) هستند. اگر ما از فلسطینی‌ها حمایت کنیم اما با مبارزه اوکراینی‌ها مخالفت ورزیم (آن‌طور که برخی چپ‌گرایان انجام می‌دهند)، یا اگر از اوکراین حمایت کنیم اما آنچه را اسرائیل با فلسطینی‌ها انجام می‌دهد تحمل کنیم، نتیجه‌ی نهایی فاجعه‌بار خواهد بود: روسیه موفق خواهد شد خود را به عنوان رهبر جهان سوم در مبارزه با امپریالیسم اروپا معرفی کند. حقیقت این است که اروپا در اینجا دچار نوسان است و خود را به اعتراضات صوری علیه افراطی‌گری‌های اسرائیل محدود می‌کند؛ چنین موضعی به‌وضوح نشان‌دهنده‌ ضعف اروپا و عدم آمادگی‌اش برای وفادار ماندن به میراثِ رهایی‌بخشِ خویش است. با این حال، این ضعف نشان می‌دهد که اروپا هنوز این میراث را به یاد دارد و آماده نیست بدون ارزش‌های اخلاقیِ مشترک، به نظمِ جهانیِ وحشیانه‌ی جدید بپیوندد: [هرچند] اروپا قادر نیست میراث خود را به‌طور کامل بپذیرد و آن را متناسب با شرایط جدید بازتعریف کند ....

انتخاب میان رژیم ایران و ایالات متحده‌ی ترامپی نیز یک انتخاب کاذب (false choice) است؛ هر دوی آن‌ها به یک جهانِ واحدِ جهانی تعلق دارند. بنابراین می‌توان «اکثریت خاموش در ایران را که توسط رژیم ساکت شده‌اند»، به‌خوبی درک کرد؛ کسانی که رژیم را رد می‌کنند اما در عین حال نسبت به اقدامات ایالات متحده و اسرائیل نیز مشکوک هستند، موضع آن‌ها نه امید است و نه ناامیدی، بلکه بلاتکلیفی و ترس است. همان‌طور که در مورد ونزوئلا رخ داد، ترامپ در ۶ مارس ۲۰۲۶ به سی‌ان‌ان گفت که رهبری ایران «خنثی/بی‌اثر» (neutered) شده است و او به دنبال رهبری جدیدی است که با ایالات متحده و اسرائیل رفتار خوبی داشته باشد، حتی اگر آن رهبر یک مقام مذهبی باشد و آن کشور یک دولت دموکراتیک نباشد...؛ [18] این هم از [ادعای] آزادی و دموکراسی. در نتیجه، با وجود تمام وحشت‌های رژیم ایران که تقریباً به اندازه رژیم عربستان سعودی سرکوبگر است ...، ما اکنون باید از ایران حمایت کنیم. ایران اکنون در عمل نه فقط برای حاکمیت خود، بلکه برای اصلِ جهانیِ حاکمیت می‌جنگد. غم‌انگیزترین نکته در اینجا، نقش اروپای غربی است که به استثنای اسپانیا شرافتمند، بار دیگر فرصت را از دست داد و مانند خادمِ ایالات متحده رفتار کرد. ایالات متحده که خود در عمل مستعمره‌ی اسرائیل است، به‌صورت زنجیره‌ای حاکمیت کشورهای دیگر، و اکنون حتی حاکمیت اسپانیا را نقض می‌کند. بنابراین بله، «تغییر رژیم» در ایران خوشایند خواهد بود؛ اما در مورد تغییر رژیم در خودِ ایالات متحده چطور؟

آیا تمام این‌ها آشنا به نظر نمی‌رسد؟ ما بار دیگر به محو تمدنیِ ایالات متحده بازگشته‌ایم. مواجهه‌ی رسواکننده‌ی «دفتر بیضی» با زلنسکی را به یاد بیاورید، جایی که ترامپ و جی دی ونس از زلنسکی خواستند بابت کمک‌های ایالات متحده به اوکراین ابراز قدردانی کند و هزینه آن را با گشودنِ دسترسی به منابع طبیعی برای شرکت‌های آمریکایی بپردازد. بنابراین، باز هم همانند موردِ اوکراین، شما کشوری را آزاد می‌کنید تا آن را به بندگیِ اقتصادی بکشانید؛ روسیه بخش شرقی را و ایالات متحده بخش غربی را. همین امر در مورد حمله به ایران نیز صادق است: ترامپ اکنون تمام ارجاعات به بازگرداندنِ دولت ایران به مردمش را کنار گذاشته است؛ او علناً گفت که برایش مهم نیست چه رژیمی در آنجا باقی می‌ماند، حتی می‌تواند یک رژیم دینی غیردموکراتیک باشد، تا زمانی که از خواسته‌های ایالات متحده پیروی کند. برای جلوگیری از هرگونه سوءتفاهم، من هیچ مخالفتی با بازداشت یک رهبر جنایتکار خارجی ندارم، اما این بازداشت باید بر اساس یک قالب حقوقیِ بین‌المللیِ روشن باشد. در یک جهان ایدئال، ما باید با بازداشت پوتین، نتانیاهو... و خودِ ترامپ شروع کنیم. آن‌ها به همراه مادورو، همگی باید در یک سلول مشترک در دیوان کیفری بین‌المللی در لاهه شریک شوند؛ مطمئنم که ارتباط برقرار کردن برایشان آسان خواهد بود، زیرا همگی به یک زبان سیاسیِ واحد سخن می‌گویند...

تمام این پدیدارهای بیمارگونه، گواهی بر «پایان جهان» هستند؛ موضوعی که امروزه در تمام دو سوی طیف سیاسی پذیرفته شده است. بسیاری از مفسران از سخنرانی مارک کارنی (Mark Carney) در داووس تجلیل کردند، جایی که او به جستارِ سال ۱۹۷۸ واکلاو هاول (Václav Havel) با عنوان «قدرتِ بی‌قدرتان» اشاره کرد؛ هاول در آنجا یک پرسش ساده مطرح کرده بود: سیستم کمونیستی چگونه خود را حفظ می‌کرد؟ پاسخ او با یک «سبزی‌فروش» آغاز شد. این مغازه‌دار هر روز صبح تابلویی را در پشت ویترین خود قرار می‌دهد: «کارگران جهان متحد شوید». او به این شعار باور ندارد، هیچ‌کس ندارد، اما به هر حال تابلو را نصب می‌کند تا از دردسر دوری کند، نشانه‌ای از تمکین بروز دهد و به زندگی‌اش برسد. و چون هر مغازه‌داری در هر خیابانی همین کار را انجام می‌دهد، سیستم تداوم می‌یابد؛ نه صرفاً از طریق خشونت، بلکه از طریق مشارکتِ مردمِ عادی در مناسکی که خود در خلوت خویش می‌دانند دروغین است. هاول این وضعیت را «زیستن در میانِ دروغ» نامید.

اما در این نقطه، کارنی مقایسه‌ای عجیب انجام می‌دهد: همان‌طور که در داستان هاول، سبزی‌فروش تصمیم می‌گیرد تابلو را پایین بیاورد، ما نیز باید تصمیم بگیریم تابلوی خود را پایین بیاوریم؛ یعنی علناً نظم کهنه جهانی را طرد کنیم. با این حال، تفاوت بزرگی میان داستان هاول و وضعیت امروز وجود دارد: تابلوی بقالیِ ما توسط چند دگراندیش مخالف سیستم، به پایین کشیده نشد، بلکه توسط خودِ قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه ایالات متحده، پایین آورده شد؛ کشوری که دیگر سیستمی را که دهه‌ها پیش بر جهان تحمیل کرده بود، مفید نمی‌بیند. رقابت بازار آزاد و سایر قواعد بین‌المللی تا زمانی برای آن‌ها مطلوب بود که منافع و امتیازاتشان را تضمین می‌کرد؛ اکنون آن‌ها این قواعد را کنار می‌گذارند زیرا آگاه شده‌اند که در وضعیت جدید، این قوانین می‌توانند هژمونی آن‌ها را تضعیف و نادیده بگیرد. آیا مرتس (Merz) در داووس همین مطلب را بیان نکرد؟: «جهانی که در آن تنها قدرت تعیین‌کننده باشد، ابتدا برای کشورهای کوچک، سپس برای قدرت‌های متوسط، و در نهایت برای قدرت‌های بزرگ مکانی خطرناک خواهد بود. بزرگ‌ترین نقطه قوت ما همچنان توانایی ایجاد شراکت و اتحادهایی در میان کشورهای هم‌تراز، بر اساس اعتماد و احترام متقابل است.» [19]

ویکتور اوربان (Viktor Orbán) [نخست وزیز مجارستان نیز با کارنی و مرتس هم‌صدا شد؛ او در پستی فیس‌بوکی نوشت که اقدام به ربودنِ نیکلاس مادورو به دستور ترامپ، «گواه دیگری» بر فروپاشی یک مدل ژئوپلیتیک [مرسوم] است: اوربان هشدار داد که «نخستین روزهای امسال به ما یادآوری کرد که نظم جهانی لیبرال در حال متلاشی شدن است. جهان جدید تازه در حال شکل‌گیری است و سال‌های پیش رو حتی ناپایدارتر، غیرقابل پیش‌بینی‌تر و خطرناک‌تر خواهند بود»؛ او در عین حال بر تعهد دولت خود به «مسیر صلح و امنیت» تأکید مجدد کرد. [20]

نخستین نکته‌ای که در این نقل‌قول باید به آن توجه کرد، صورت مجهول فعل است: «در حال ناپدید شدن است»؛ خیر، این ناپدید شدن یک «عامل/کارگزار» (agent) نیز دارد و این عامل به‌وضوح همان راستِ پوپولیستِ جدید است. برای ابرقدرت‌های جدید، این «معامله دیگر کار نمی‌کند» و اروپا خود را در وضعیت بسیار دشواری می‌بیند. پس چگونه باید از این آشفتگی خارج شد و به جهان‌شمول‌گراییِ رهایی‌بخش رسید؟ فرض محوری من این است: تنها از طریق میراث اروپایی. برخی از ما هنوز آغازِ مشهورِ «مانیفست کمونیست» را به یاد داریم: «شبحی بر فراز اروپا در گشت‌وگذار است؛ شبح کمونیسم. تمام قدرت‌های اروپای کهن برای راندن این شبح در یک اتحاد مقدس گرد هم آمده‌اند: پاپ و تزار، مترنیخ و گیزو، رادیکال‌های فرانسوی و جاسوس-پلیس‌های آلمانی...» آیا نمی‌توان گفت که امروز، شبحی که کل جهان را تسخیر کرده، خودِ «اروپا» است؟ تمام قدرت‌های اروپای کهن و نظمِ نوینِ جهانی در یک اتحاد مقدس گرد هم آمده‌اند تا این شبحِ «اروپامحوری» را برانند: بوریس جانسون و پوتین، لوپن و اوربان، ضدنژادپرستانِ حامیِ مهاجران و محافظانِ ارزش‌های سنتی اروپا، پیشروهای آمریکای لاتین و محافظه‌کاران عرب، صهیونیست‌های کرانه باختری و کمونیست‌های «میهن‌پرست» چینی... ، هر یک از مخالفان اروپا، تصویر خاص خود را از اروپا در ذهن دارند: بوریس جانسون برگزیت را اجرا کرد چون بوروکراسی بروکسل را یک «ابردولت» (mega-state) می‌بیند که حاکمیت بریتانیا و جریان آزاد سرمایه بریتانیایی را محدود می‌کند؛ در حالی که بخش‌هایی از حزب کارگر نیز طرفدار برگزیت بودند، زیرا بوروکراسی بروکسل را ابزارِ سرمایه بین‌المللی می‌دیدند که قوانین و سیاست‌های مالیِ مدافعِ حقوق کارگران را محدود می‌کند؛ چپ‌گرایان آمریکای لاتین، اروپامحوری را با استعمارگری سفیدپوستان یکی می‌دانند، در حالی که پوتین تلاش می‌کند اتحادیه اروپا را متلاشی کند تا نفوذ روسیه را حتی فراتر از کشورهای شوروی سابق تقویت کند؛ صهیونیست‌های رادیکال از اروپا بیزارند چون بیش از حد با فلسطینی‌ها همدلی می‌کند، در حالی که برخی اعراب، وسواسِ اروپا نسبت به خطر یهودستیزی را امتیازی برای صهیونیسم می‌دانند؛ اوربان اتحادیه اروپا را به عنوان یک اجتماع چندفرهنگی می‌بیند که تهدیدی برای ارزش‌های سنتی و اصیل اروپایی است و درها را به روی مهاجرانِ فرهنگ‌های بیگانه می‌گشاید، در حالی که مهاجران، اروپا را دژی از نژادپرستی سفیدپوستان می‌بینند که اجازه نمی‌دهد آن‌ها به‌طور کامل در آن ادغام شوند... این لیست همین‌طور ادامه می‌یابد.

ترامپ در مصاحبه‌ای در ۱۵ ژوئیه ۲۰۱۸، از اتحادیه اروپا به عنوان اولین نام در لیست «دشمنان/حریف» (foes) ایالات متحده، پیش از روسیه و چین یاد کرد. به جای اینکه این ادعا را به عنوان امری غیرعقلانی محکوم کنیم (مثلاً بگوییم «ترامپ با متحدان آمریکا بدتر از دشمنانش رفتار می‌کند» و غیره)، باید یک پرسش ساده بپرسیم: چه چیزی در اتحادیه اروپا تا این حد ترامپ را آزار می‌دهد؟ آن چیز، «وحدتِ فراملیِ اروپایی» (transnational unity) است؛ اروپایی که کم‌وبیش آگاه است که برای مقابله با چالش‌های عصر حاضر، باید از محدودیت‌های دولت-ملت‌ها فراتر برویم؛ اروپایی که همچنین مستأصلانه می‌کوشد تا به نوعی به شعار قدیمی روشنگری یعنی «همبستگی با قربانیان» وفادار بماند؛ اروپایی که آگاه است بشریت امروزه «واحد» است و ما همگی بر سرنشینانِ یک فضاپیمای زمینی هستیم.

این ایده که زیربنای اروپای واحد بوده، [اکنون] فاسد و نیمه‌فراموش شده است؛ و تنها در لحظه‌ی خطر است که ما ناگزیر می‌شویم به این ساحتِ بنیادینِ اروپا، یعنی به پتانسیلِ پنهانِ آن بازگردیم. اروپا میان دو لبه‌ی یک گازانبرِ بزرگ، یعنی از یک سو آمریکا و از سوی دیگر روسیه قرار گرفته است که هر دو خواهانِ تجزیه‌ آن هستند: هم ترامپ و هم پوتین از برگزیت حمایت می‌کنند و در هر گوشه‌ای مشوقِ اروپاستیزانِ راست‌گرا هستند. در حالی که همه‌ ما از فلاکتِ اتحادیه اروپا باخبریم که در هر آزمونی بارها و بارها شکست می‌خورد، آنچه آن‌ها را در مورد اروپا نگران می‌کند مسلماً این اروپا به مثابه موجودی واقعینیست، بلکه ایده اروپا به مثابه یک تمدن است.

ترامپ از جهاتی حق دارد: مفهوم اروپاییِ به مثابه «سوسیال‌دموکراسی عینی» به تعبیر پتر اسلوتردایک (Peter Sloterdijk)، عملاً به مرز نهایی خود رسیده و راهی برای بازگشت مستقیم به آن وجود ندارد. بنابراین ما با انتخابی وحشیانه روبرو هستیم: یا صرفاً این رؤیا را رها کنیم، تمدن خود را پشت سر بگذاریم و وارد بربریتِ نوینِ ترامپی شویم، یا وظیفه‌ی دشوارِ تحول تمدن اروپایی را بر عهده بگیریم؛ تحول (sublating) دقیقاً به معنای «آوف‌هه‌بونگ» (Aufhebung) هگلی: یعنی آن را پشت سر بگذاریم («نفی» کنیم) و در عین حال، از طریق ارتقای آن به سطحی متفاوت و والاتر، حفظش کنیم. تی. اس. الیوت (T. S. Eliot)، آن محافظه‌کار بزرگ، در کتاب «یادداشت‌هایی در باب تعریف فرهنگ» ملاحظه کرده که لحظاتی فرا می‌رسد که تنها امکان انتخاب میانِ بدعت و بی‌اعتقادی موجود است؛ یعنی زمانی که تنها راهِ زنده نگه داشتنِ یک دین، انجام یک انشعاب فرقه‌ای از کالبد اصلیِ [و بی‌جانِ] آن است. این همان کاری است که امروز باید انجام شود: تنها راه برای شکست دادنِ واقعیِ پوپولیست‌های راست‌گرای جدید و نجاتِ آنچه در لیبرال‌دموکراسی ارزشِ حفظ کردن دارد، انجام یک انشعاب فرقه‌ای از کالبد اصلیِ لیبرال‌دموکراسی است. گاهی تنها راهِ حلِ یک منازعه، نه جست‌وجوی سازش، بلکه رادیکالیزه کردنِ موضعِ خویش است؛ که در مورد ما، این به معنای اعلام حاکمیت اروپایی است. مسئله، دشمنی با ایالات متحده نیست، که در اینجا سازش‌های پراگماتیک ضروری هستند؛ بلکه بازتعریفِ خودمان است. اروپا اغلب ضعیف و بی‌تحرک به نظر می‌رسد؛ درست است؛ اما اروپا از دشمنان خارجی‌اش نمی‌ترسد؛ بلکه از خودش، و از پتانسیل‌های رهایی‌بخشِ خویش می‌ترسد....

دلیلی که ما باید به نام «اروپا» وفادار بمانیم این است که میراث اروپایی، بهترین ابزارهای انتقادی را برای تحلیلِ آنچه در اروپا به خطا رفته است، فراهم می‌کند. آیا کسانی که با اروپامحوری مخالفت می‌کنند، آگاه‌اند که دقیقاً همان اصطلاحاتی که در نقد خود به کار می‌برند، بخشی از میراث اروپایی است؟ آلن بدیو کتاب «زندگی حقیقی» را با این ادعای جنجالی آغاز می‌کند که از سقراط به بعد، وظیفه‌ی فلسفه فاسد کردنِ جوانان است؛ یعنی بیرون کشیدنِ آن‌ها از نظمِ غالبِ ایدئولوژیک-سیاسی. چنین فسادی امروزه به مبرم‌ترین شکل مورد نیاز است؛ در غربِ لیبرال-پذیرنده (liberal-permissive) ما، جایی که اکثر مردم حتی آگاه نیستند که نظام حاکم، دقیقاً در همان لحظاتی که آن‌ها آزاد به نظر می‌رسند، کنترلشان می‌کند. خطرناک‌ترین «ناآزادی» (unfreedom)، ناآزادی‌ای است که ما آن را به مثابه آزادی تجربه می‌کنیم؛ یا به قول گوته در دو قرن پیش: «هیچ‌کس ناامیدکننده‌تر از کسانی که به غلط باور دارند آزادند، به بردگی کشیده نشده است.»

اروپای واحد هنوز یک قدرت اقتصادی است، بنابراین باید کاری را انجام دهد که سال‌ها از آن دوری کرده است؛ کاری که هم روسیه و هم ایالات متحده به هر قیمتی سعی در جلوگیری از آن دارند: «اعلام استقلالِ اروپای واحد». [21] آیا آن‌گونه که منتقدان «چپ‌گرا» بارها و بارها سعی می‌کنند ما را متقاعد کنند، دیگر خیلی دیر شده است؟ آیا اروپا از پیش مرده است و کالبدی در حال پوسیدن است؟ دقیقاً همین پافشاریِ منتقدان بر اینکه «اکنون» (و از این «اکنون»ها بسیار وجود داشته است) اروپا بالاخره دست به خودکشی زده است، ثابت می‌کند که هنوز دیر نشده است؛ برای چنین تصمیمی، هرگز دیر نیست. بلوک‌های قدرتِ جدیدی که در سراسر جهان در حال ظهور هستند، صرفاً نسخه‌هایی از فاشیسم نوین هستند؛ فقط به محورِ روسیه-ایران-ونزوئلا فکر کنید. اروپا در اینجا باید یک استثنا باشد: تنها مکانِ وفاداری به روشنگریِ رهایی‌بخش. آیا اعلام استقلالِ اروپا اتفاق خواهد افتاد؟ به احتمال زیاد خیر؛ اما فقدانِ آن در سراسر جهان احساس خواهد شد. اگر این اتفاق نیفتد، به دلیل فشارهای خارجی نیست؛ بلکه به این دلیل است که اروپا در نهایت از خودش می‌ترسد.

یکی از جدیدترین جلوه‌های بحرانِ لیبرال‌دموکراسی، ظهور شکل جدیدی از رهبران است که دا امپولی (Da Empoli) آن‌ها را «درندگان» (predators) [22] می‌نامد: رهبرانی که خواه به صورت دموکراتیک انتخاب شده باشند یا مستبدانه باشند، قدرت خود را با بی‌اعتنایی به عرف‌های سنتی یا نظام حقوقی اعمال می‌کنند تا کشورشان را به‌طور کامل دگرگون کنند. اگرچه جنبه‌هایی از این خوی درندگی در نحوه عملکرد ترامپ، پوتین و شی [جین‌پینگ] دیده می‌شود (و مگر تراوره در بورکینافاسو نیز چنین عمل نمی‌کند؟)، اما دو موردِ خالصِ آن نایب بوکله (Nayib Bukele) [یا نجیب بوقیله سیاستمدار فسطینی‌تبار در السالوادور] و محمد بن سلمان  هستند. این دو با مشکلات بزرگ کشورهایشان که در چارچوب سیستم سیاسیِ مستقر قابل حل نبود، به شیوه‌ای «درنده» مقابله کردند. از آنجا که محمد بن سلمان دائماً در رسانه‌های ما حضور دارد، بگذارید روی بوکله تمرکز کنم.

بوکله پس از ریاست‌جمهوری در ژوئیه ۲۰۱۹، «طرح کنترل قلمرو» (Territorial Control Plan) را برای کاهش نرخ قتل در السالوادور (که در آن زمان ۳۸ مورد در هر ۱۰۰ هزار نفر بود) اجرا کرد. نرخ قتل در اولین سال ریاست‌جمهوری او ۵۰ درصد کاهش یافت. پس از آنکه در یک آخر هفته در مارس ۲۰۲۲، ۸۷ نفر توسط باندهای تبهکار کشته شدند، بوکله حمله سراسری علیه باندها را آغاز کرد که تا دسامبر ۲۰۲۴ منجر به بازداشت بیش از ۸۵ هزار نفر به اتهام وابستگی به باندها شد. او چگونه این کار را کرد؟ اعضای باندهای تبهکار در السالوادور خالکوبی‌هایی داشتند که به‌وضوح نشان‌دهنده باند و جایگاه آن‌ها بود؛ بنابراین بوکله به‌سادگی تمام مردان خالکوبی‌شده را بازداشت کرد و آن‌ها را در زندان‌های بزرگی انداخت که در آنجا هیچ حریم خصوصی ندارند و برای مدت نامعلومی نگهداری می‌شوند. او حتی در حال گسترش این زندان‌ها برای پذیرش افرادی از کشورهای دیگر (مانند مهاجران غیرقانونی از ایالات متحده) است. نتایج سریع بود: نرخ قتل السالوادور در سال ۲۰۲۴ به ۱.۹ مورد در هر ۱۰۰ هزار نفر کاهش یافت که یکی از پایین‌ترین نرخ‌ها در قاره آمریکا است. بوکله در سال ۲۰۲۴ دوباره کاندیدا شد و با ۸۵ درصد آرا پیروز شد ... منتقدان شکایت دارند که السالوادور تحت رهبری بوکله دچار پس‌رویِ دموکراتیک شده است؛ با این حال، این انتقاد اصل مطلب را نفی نمی‌کند، زیرا بوکله علناً بر نقض نظام حقوقیِ دموکراتیک تأکید می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که او از همین طریق موفق شده است؛ و رأی‌دهندگان نیز به‌صورت انبوه با او موافق هستند...

نیاز به چنین درندگانی از کجا ناشی می‌شود؟ پاسخ بدیهی است: آن‌ها دست به کنش‌هایی می‌زنند که در نظامِ چندحزبیِ لیبرال‌دموکراتیکِ فرسوده‌ی ما قابل انجام نیست. کدام کنش‌ها؟ بگذارید به سخنان کسی استناد کنم که قطعاً مارکسیست نیست؛ یعنی زابینه هوسنفلدر (Sabine Hossenfelder). او در پادکست اخیرش با عنوان «چرا برای آینده بیمناکم» [23] گفت: «ما تغییرات اقلیمی را به حال خود رها کرده‌ایم. این وضعیت برای آینده‌ی گونه‌ی ما [نوع بشر] خوب به نظر نمی‌رسد.» اگر شما دچار یک تومور شوید و در اسرع وقت آن را جراحی کنید، خود را موقتاً دچار رنج و سختی می‌کنید تا بعداً از پیامدهای بدتر جلوگیری کنید. «تغییرات اقلیمی نیز به همین منوال است، منتها نه در سطح فردی بلکه در سطحِ گونه‌ای [زیستی]». بنابراین ما می‌توانیم اکنون زندگی‌مان را کمی سخت‌تر کنیم تا در آینده از چیزی بدتر جلوگیری نماییم. اما ما این کار را انجام نمی‌دهیم. چرا؟» اگر موجودی بیگانه ما را نظاره کند، نتیجه‌گیری‌اش این خواهد بود: «انسان‌ها با مشکلی مواجه شده‌اند که راه‌حل آن مستلزم هماهنگی جهانی بود. اما تنها سیستمی که آن‌ها برای هماهنگی جهانی در اختیار داشتند، اقتصادهای مبتنی بر بازار بود. و این انسان‌ها هرگز اطمینان حاصل نکردند که اقتصادهای بازار به‌درستی آسیب‌های زیست‌محیطی را لحاظ کنند. این بدان معنا بود که تنها سیستم آن‌ها برای هماهنگی جهانی، علیه خودشان عمل می‌کرد.» این موضوع زابینه را نگران می‌کند زیرا «بدین معناست که ما تقریباً با قطعیت برای حل مشکلات دیگر نیز بیش از حد احمق هستیم. تنظیم‌گریِ و کنترل هوش مصنوعی نمونه‌ی خوبی است. ما به شدت نیاز داریم توانایی خود را در راستای اتخاذ تصمیم‌گیری‌های جمعی ارتقا دهیم»؛ یعنی تصمیمات جمعیِ هوشمندانه بر پایه اطلاعاتِ درست.

این سخن ممکن است ساده‌لوحانه به نظر برسد، اما کاملاً به هدف می‌زند: آنچه بدان نیاز داریم، شکلی از هماهنگی جهانی است که ما را قادر سازد تصمیمات جمعیِ هوشمندانه اتخاذ کنیم و این تصمیمات را به اجرا درآوریم؛ این مکانیسم باید فراتر از سطوح دولتی و فراتر از قواعد بازار عمل کند. همان‌طور که حتی یک تحلیلِ گذرا روشن می‌سازد، استقرارِ چنین مکانیسمِ نهادیِ جدیدی متضمن چیزی کمتر از تغییر در شیوه تولید در تعبیر مارکسیست‌ها نیست: تغییری در اقتصاد که کنترلی اجتماعی را بر اقتصاد بازار مستقر سازد و راهی نو برای نسبت برقرار کردن با محیط طبیعی‌مان بیابد؛ تغییری در کل سپهر سیاسی و حوزه مدیریت دولتی؛ و گسستی در خودفهمیِ جمعیِ بنیادینِ ما ... آیا یکی از نام‌هایی که برای نامیدنِ چنین نظمِ نوینی در اختیار داریم، کمونیسم نیست؟

به همین دلیل است که برخی از چپ‌گرایان وسوسه می‌شوند ادعا کنند که چینِ امروز به چنین سازوکاری برای تصمیم‌گیری‌های جمعی که بازار را تنظیم و مهار کرده و به منافع بلندمدتِ بقای ما توجه دارد، نزدیک‌تر است. من آماده‌ام بپذیرم که چین در این لحظه، میان سه ابرقدرت (چین، ایالات متحده، روسیه)، «کمتر از همه بد» است؛ اما معتقدم عدم شفافیتِسیستمِ آن با [مفهوم] هماهنگی کنفوسیوسیِ که چین به عنوان الگوی روابط اجتماعی‌اش مروج آن بوده در تضاد است. فقط تصفیه‌های عظیمِ اخیر در ارتش چین را به یاد بیاورید (که در آن نیمی از کلِ فرماندهی عالی سر بریده شدند): آیا شی [جین‌پینگ] این کار را به عنوان یک درنده‌ی عالی‌رتبه و بدون هیچ‌گونه محاکمه عمومی انجام نداد؟ آنچه ما همگی بدان نیاز داریم، چنین «کنش‌های قدرتمندانه‌ای» است، اما نه به شیوه‌ای درنده؛ اگر این تنها راهِ باقی‌مانده برای ما باشد، واقعاً نابود شده‌ایم.

و به همین دلیل است که ارزش دارد برای ایده‌ اتحادیه اروپا جنگید، علی‌رغمِ فلاکتِ هستیِ موجودش: در جهان سرمایه‌داریِ جهانیِ امروز، این تنها مدل از یک سازمان فراملی است که اقتداری برای محدود کردنِ حاکمیت ملی دارد و وظیفه‌اش تضمینِ حداقلِ استانداردهای رفاهِ اجتماعی و اکولوژیک است. وظیفه‌ی ما این نیست که خود را به عنوان مقصرانِ نهاییِ استثمارهای استعمارگرانه تحقیر کنیم؛ بلکه باید برای آن بخش از میراثمان بجنگیم که برای بقای بشریت حیاتی است. بله، اروپا در وضع جهانیِ جدید، بیش از پیش تنهاست؛ قاره‌ای که به عنوان قاره‌ای کهن، فرسوده و بی‌خود کنار گذاشته شده و در منازعات ژئوپلیتیکِ امروز نقشی ثانویه ایفا می‌کند. با این حال، همان‌طور که برونو لاتور (Bruno Latour) اخیراً بیان کرد: «اروپا تنهاست، بله؛ اما تنها اروپا می‌تواند ما را نجات دهد.»

 

پانوشتها:

1. Antonio Gramsci, Quaderni del Carcere, vol. 1, Torino: Giulio Einaudi Editore 1977. English trans: Selections from the Prison Notebooks, London: Lawrence & Wishart 1971.

2. Walter Benjamin, Selected Writings, vol. 4, Cambridge: Harvard University Press 2003.

۳. ویدیو پادکست برنی سندرز در یوتیوب: https://www.youtube.com/?embeds_referring_euri=https%3A%2F%2Fslavoj.substack.com%2F

۴. گزارش سی‌ان‌ان درباره سخنرانی مارکو روبیو پیرامون روابط ایالات متحده و اروپا، ۱۵ فوریه ۲۰۲۶:

https://edition.cnn.com/2026/02/15/europe/rubio-speech-us-europe-relations-latam-intl

5. Alenka Zupančič, Paranoiac Power (read in manuscript).

۶. متن نشست خبری پیت هگست، وزیر جنگ ایالات متحده، در وب‌سایت وزارت جنگ:

https://www.war.gov/News/Transcripts/Transcript/Article/4421037/secretary-of-war-pete-hegseth-and-chairman-of-the-joint-chiefs-of-staff-gen-dan/

۷. گزارش Common Dreams درباره اظهارات ترامپ پیرامون غرق کردن ناوچه‌ی ایرانی:

https://www.commondreams.org/news/trump-iran-ship-sunk-for-fun

۸. گزارش روزنامه گاردین درباره احتمال حملات ایالات متحده به مرکز صادرات نفت جزیره خارگ:

https://www.theguardian.com/world/2026/mar/14/us-kharg-island-oil-export-hub

۹. افلاطون، رساله جمهور، کتاب اول (بحث تراسیماخوس پیرامون عدالت به مثابه نفع اقویا).

۱۰. گزارش یاهونیوز  درباره ادعای کرملین مبنی بر اینکه حقوق بین‌الملل دیگر وجود ندارد:

https://www.yahoo.com/news/articles/kremlin-claims-international-law-no-180000905.html

۱۱. گزارش EADaily (سپتامبر ۲۰۲۴) درباره تایید فهرست کشورهایی که ارزش‌های بیگانه را به روسیه تحمیل می‌کنند:

https://eadaily.com/en/news/2024/09/21/the-government-has-approved-a-list-of-countries-imposing-alien-values-on-russia

۱۲. گزارش رویترز (Reuters) به نقل از خبرگزاری تاس درباره تصمیم روسیه برای خروج نام طالبان از فهرست گروه‌های تروریستی:

https://www.reuters.com/world/russia-has-decided-at-highest-level-to-remove-taliban-terrorist-list-tass-reports/

۱۳. مقاله تحلیلی مدوزا (Meduza) درباره مفهوم «هومو پوتینوس» (انسانِ نوعِ پوتینی):

https://meduza.io/en/feature/2025/11/06/homo-putinus

۱۴. گزارش مدوزا درباره اظهارات فرماندار کالینینگراد مبنی بر ارتباط مستقیم ایمانوئل کانت با جنگ در اوکراین:

https://meduza.io/en/news/2024/02/12/governor-of-russia-s-kaliningrad-says-german-philosopher-immanuel-kant-directly-tied-to-war-in-ukraine

۱۵. همان منبع قبلی (ارجاع به منبع شماره ۱۴).

۱۶. گزارش CNBC درباره قوانین جدید پوتین پیرامون سلاح‌های هسته‌ای و تهدیدات اخیر روسیه:

https://www.cnbc.com/2024/09/25/putin-reveals-new-rules-on-nuclear-weapons-in-russias-latest-threat.html

۱۷. مقاله لی هارپین در Jewish News با عنوان «یووال نوآ هراری درباره "فاجعه روحانی" برای یهودیت هشدار می‌دهد»، ژوئن ۲۰۲۵:

https://www.jewishnews.co.uk/harari-warns-of-spiritual-catastrophe-for-judaism-at-unholy-stage-show-appearance/

۱۸. مصاحبه دانا بش با ترامپ در سی‌ان‌ان  درباره ایران و کوبا، ۶ مارس ۲۰۲۶:

https://edition.cnn.com/2026/03/06/politics/trump-interview-iran-cuba-dana-bash

۱۹. به‌روزرسانی‌های زنده دویچه وله از مجمع جهانی اقتصاد در داووس ۲۰۲۶:

https://www.dw.com/en/davos-world-economic-forum-2026-live-updates/live-75560683

۲۰. گزارش Prensa Latina درباره اظهارات دولت مجارستان پیرامون فروپاشی نظم لیبرال در پی تهاجم به ونزوئلا:

https://www.plenglish.com/news/2026/01/05/hungary-aggression-to-venezuela-confirms-collapse-of-liberal-order/

۲۱. بحث در شبکه ردیت پیرامون نیاز اروپا به یک «اعلامیه استقلال»:

https://www.reddit.com/r/europe/comments/1pre7tr/europe_needs_a_declaration_of_independence_italys/

22.    Giuliano da Empoli, The Hour of the Predator, London: Penguin 2025

۲۳. پادکست زابینه هوسنفلدر با عنوان «چرا برای آینده بیمناکم» در یوتیوب:

https://www.youtube.com/watch?v=LInSjtH_X-k