جنگ ایران از منظر سرمایه‌داری فراملی؛ میدان منافع، تضادها و سناریوهای پیش‌رو | آریا جوکار

03 05 2026 14:42

News Code : 217624141

View Count : 559

آریا جوکار، دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی دانشگاه تهران

برای فهم جنگ ایران، اگر فقط از دریچه دولت-ملت نگاه کنیم، تصویر ساده می‌شود: ایران در یک سو، آمریکا و اسرائیل در سوی دیگر، و دولت‌های خلیج فارس در حاشیه. اما این تصویر، لایه عمیق‌تر ماجرا را پنهان می‌کند. در جهان امروز، جنگ‌ها فقط روی نقشه سیاسی رخ نمی‌دهند؛ درون شبکه‌ای از سرمایه، انرژی، فناوری، امنیت، رسانه، صندوق‌های ثروت ملی، پیمانکاران دفاعی و خانواده‌های سیاسی-اقتصادی رخ می‌دهند.

از این منظر، پرسش اصلی این نیست که «کدام کشور چه می‌خواهد؟» بلکه این است که کدام شبکه‌های قدرت از جنگ سود می‌برند، کدام شبکه‌ها از کنترل جنگ سود می‌برند، و کجا منافع این شبکه‌ها با هم تضاد پیدا می‌کند؟

 

۱. از امپراتوری‌های گذشته تا سرمایه‌داری فراملی

سرمایه‌داری فراملی پدیده‌ای کاملاً جدید نیست. ریشه‌های آن را می‌توان در امپراتوری‌های تجاری هلند و بریتانیا دید. کمپانی هند شرقی هلند، VOC، در ۱۶۰۲ تأسیس شد و به ابزار اصلی امپراتوری تجاری هلند در شرق هند تبدیل شد؛ یعنی شرکتی که تجارت، استعمار، جنگ، بندر، کالا و دولت را به هم وصل می‌کرد.

در مرحله بعد، کمپانی هند شرقی بریتانیا نشان داد که چگونه یک شرکت خصوصی می‌تواند به عامل امپراتوری تبدیل شود. این شرکت در سال ۱۶۰۰ شکل گرفت، ابتدا برای تجارت با شرق و هند، اما بعدها به بازیگر سیاسی و عامل امپریالیسم بریتانیا در هند بدل شد.

در قرن بیستم، آمریکا این منطق را به مرحله‌ای تازه برد. دیگر لازم نبود امپراتوری حتماً مستعمره رسمی داشته باشد. با نظم برتون وودز، IMF، بانک جهانی، دلار، بازارهای مالی و شبکه پایگاه‌های نظامی، شکل جدیدی از سلطه ساخته شد. کنفرانس برتون وودز در ۱۹۴۴ نظام پولی جدیدی را بنا کرد و IMF و آنچه بعدها بانک جهانی شد را شکل داد.

پس خط تاریخی را می‌توان این‌گونه دید:

  • هلند: امپراتوری تجارت و شرکت‌های منشوردار
  • بریتانیا: امپراتوری صنعت، بانک، مستعمره و نیروی دریایی
  • آمریکا: امپراتوری دلار، ارتش، فناوری، تحریم، بازار سرمایه و شرکت‌های چندملیتی

اما در جهان امروز، حتی آمریکا هم تنها بازیگر نیست. سرمایه‌داری فراملی امروز شبکه‌ای‌تر شده است: BlackRock، JPMorgan، صندوق‌های ثروت ملی خلیج فارس، شرکت‌های دفاعی، شرکت‌هایAI ، پلتفرم‌های داده، خانواده‌های سیاسی و واسطه‌های دیپلماتیک همگی در میدان حضور دارند. برای نمونه، BlackRock  در پایان ۲۰۲۵ حدود ۱۴ تریلیون دلار دارایی تحت مدیریت گزارش کرده است؛ رقمی که نشان می‌دهد قدرت مالی امروز الزاماً در قالب یک دولت یا یک خانواده دیده نمی‌شود، بلکه در قالب مدیریت نهادی سرمایه جهانی ظاهر می‌شود.

 

۲. سرمایه‌داری فراملی در جهان امروز؛ از نفت تا  AI

در جهان امروز، سرمایه‌داری فراملی را باید به‌صورت چند مدار هم‌زمان دید.

مدار اول، سرمایه مالی جهانی است: BlackRock، Vanguard، State Street، JPMorgan، Goldman Sachs، صندوق‌های بازنشستگی، ETFها و بازار اوراق. این شبکه از ثبات، جریان سرمایه، بدهی، ریسک قابل قیمت‌گذاری و بازارهای باز سود می‌برد.

مدار دوم، سرمایه امنیتی و دفاعی است: پیمانکاران دفاعی، سامانه‌های موشکی، پدافند هوایی، ماهواره، اطلاعات، پهپاد، AI  نظامی و شرکت‌هایی مثل Palantir. در این مدار، جنگ و تهدید، بازار ایجاد می‌کند.

مدار سوم، صندوق‌های ثروت ملی خلیج فارس است. عربستان، امارات، قطر و دیگر بازیگران منطقه، درآمد نفت و گاز را به سرمایه جهانی، ورزش، املاک، فناوری، AI، دیتاسنتر، زیرساخت و نفوذ سیاسی تبدیل کرده‌اند. صندوق سرمایه‌گذاری عمومی عربستان، PIF، در ۲۰۲۶ اعلام کرد دارایی‌های تحت مدیریتش از ۱۵۰ میلیارد دلار در ۲۰۱۵ به بیش از ۹۰۰ میلیارد دلار رسیده است.

مدار چهارم، سرمایه تکنولوژیک و AI است. پروژه‌هایی مثل Stargate UAE نشان می‌دهد که خلیج فارس دیگر فقط محل نفت نیست، بلکه به مرکز زیرساخت محاسباتی و هوش مصنوعی هم تبدیل می‌شود. OpenAI  اعلام کرده پروژه Stargate UAE شامل یک کلاستر ۱ گیگاواتی در ابوظبی است که ۲۰۰ مگاوات آن قرار است در ۲۰۲۶ فعال شود.

بنابراین خلیج فارس برای سرمایه‌داری فراملی فقط «منبع نفت» نیست؛ همزمان منبع انرژی، مسیر کشتیرانی، محل دیتاسنتر، میدان سرمایه‌گذاری، شریک امنیتی و بازار فناوری است. همین چندلایه بودن باعث می‌شود جنگ ایران برای شبکه‌های مختلف، معانی متفاوتی داشته باشد.

 

۳. جنگ ایران؛ نه فقط جنگ دولت‌ها، بلکه جنگ شبکه‌ها

در وضعیت فعلی، آتش‌بس اعلام شده، اما بحران پایان نیافته است. (رویترز،2026) گزارش کرده که ترامپ در ۲۱ آوریل ۲۰۲۶ آتش‌بس با ایران را برای ادامه گفت‌وگوها به‌طور نامحدود تمدید کرد؛ جنگی که طبق همان گزارش هزاران کشته برجای گذاشته و اقتصاد جهانی را تکان داده بود.

در همین حال، مسئله تنگه هرمز همچنان در مرکز بحران قرار دارد. گزارش مجلس عوام بریتانیا در ۲۴ آوریل ۲۰۲۶ مشخصاً بر تلاش‌های دیپلماتیک برای بازگشایی تنگه هرمز تمرکز دارد؛ مسیری که برای نفت، گاز و تجارت جهانی حیاتی است. (رویترز،2026) نیز گزارش کرده که اختلالات جنگ ایران باعث شده پیش‌بینی قیمت نفت برای ۲۰۲۶ بالا برود و نگرانی از تداوم اختلال در عرضه انرژی افزایش یابد.

پس میدان اصلی این جنگ فقط تهران، تل‌آویو یا واشنگتن نیست. میدان اصلی در تقاطع این پنج چیز قرار دارد: هرمز، نفت، دلار، امنیت اسرائیل، و آینده نظم سرمایه در خلیج فارس.

 

۴. افراد و شبکه‌های درگیر

در این نقشه، ترامپ فقط رئیس‌جمهور آمریکا نیست. او گرهی میان سیاست، برند شخصی، املاک، رسانه، سرمایه سیاسی و معامله‌گری ژئوپلیتیک است. منفعت ترامپ در جنگ این است که فشار نظامی و اقتصادی را به یک «پیروزی قابل فروش» تبدیل کند. اما جنگ اگر طولانی شود، قیمت انرژی، تورم، هزینه نظامی و فشار داخلی را بالا می‌برد.

جرد کوشنر در این میدان نقش واسطه دارد. او در نقطه اتصال خانواده ترامپ، سرمایه خلیج فارس و دیپلماسی خاورمیانه ایستاده است. (رویترز،2026) گزارش کرده که  Affinity Partners، شرکت سرمایه‌گذاری کوشنر، تا پایان ۲۰۲۴ به ۴.۸ میلیارد دلار دارایی تحت مدیریت رسید و این رشد با ورود سرمایه از خاورمیانه، از جمله قطر و ابوظبی، همراه بود؛ همچنین به سرمایه‌گذاری ۲ میلیارد دلاری عربستان در این شرکت اشاره شده است.

نتانیاهو گره امنیتی این میدان است. منفعت او در تضعیف حداکثری ظرفیت‌های ایران است: موشکی، هسته‌ای، منطقه‌ای و روانی. اما او تا جایی می‌تواند فشار را ادامه دهد که هزینه جنگ، آمریکا و خلیج فارس را از مدار حمایت خارج نکند.

میریام ادلسون و شبکه سرمایه سیاسی حامی اسرائیل، نمونه‌ای از اتصال سرمایه خصوصی به سیاست خارجی آمریکا هستند. این شبکه معمولاً از فشار سخت‌گیرانه‌تر بر ایران و تعهد عمیق‌تر آمریکا به اسرائیل حمایت می‌کند.

محمد بن سلمان و PIF نماینده تبدیل نفت به سرمایه جهانی‌اند. منفعت آن‌ها دوگانه است: ایران ضعیف‌تر، برای موازنه منطقه‌ای مطلوب است؛ اما جنگ طولانی، بسته شدن هرمز و ناامنی خلیج فارس می‌تواند پروژه‌های  Vision 2030، سرمایه‌گذاری خارجی و ارزش دارایی‌های جهانی عربستان را تهدید کند.

در امارات، چهره‌هایی مثل طحنون بن زاید، G42، مبادله و شبکه ابوظبی را باید در مدار امنیت، AI، سرمایه حاکمیتی و زیرساخت دید. G42 و شرکای آمریکایی‌اش در پروژه‌های AI به ثبات انرژی، امنیت زیرساخت و اتصال پایدار نیاز دارند. این شبکه ممکن است با مهار ایران موافق باشد، اما با سوختن خلیج فارس نه.

در لایه مالی، Larry Fink  و  BlackRock، Jamie Dimon و JPMorgan، و مدیران دارایی جهانی، جنگ را از زاویه ریسک می‌بینند. جنگ اگر قابل مدیریت باشد، فرصت ایجاد می‌کند: انرژی، دفاع، دلار، اوراق، ETF، پناهگاه‌های امن. اما اگر هرمز بسته بماند، نفت جهش کند و رکود جهانی نزدیک شود، همان جنگ به تهدید سرمایه تبدیل می‌شود.

در لایه امنیتی-تکنولوژیک، Palantir، Peter Thiel، Alex Karp و شبکه AI نظامی اهمیت دارند. (رویترز،2026) گزارش کرده که پنتاگون تصمیم گرفته Maven، سیستم AI شرکت Palantir، را به‌عنوان یک سیستم اصلی نظامی بپذیرد؛ سیستمی که برای تحلیل داده‌های عظیم از ماهواره، پهپاد، رادار و سنسورها به کار می‌رود. این یعنی جنگ ایران فقط جنگ موشک نیست؛ جنگ داده، سنسور، الگوریتم و تصمیم‌گیری سریع هم هست.

 

۵. منافع هر شبکه

شبکه نتانیاهو و حامیان سخت‌گیر اسرائیل، از فشار حداکثری بر ایران سود می‌برد. هدف این شبکه، کاهش توان بازدارندگی ایران و تثبیت جایگاه اسرائیل در معماری امنیتی منطقه است.

شبکه ترامپ، از فشار قابل تبدیل به معامله سود می‌برد. جنگ برای ترامپ مطلوب است اگر بتواند آن را به یک توافق، آتش‌بس یا پیروزی نمایشی تبدیل کند. جنگ بی‌پایان برای او خطرناک است.

شبکه کوشنر و سرمایه خلیج فارس، از ثبات پس از فشار سود می‌برد. آن‌ها ممکن است با محدود شدن ایران موافق باشند، اما جنگ طولانی با منافع سرمایه‌گذاری، املاک، انرژی، AI  و زیرساخت خلیج فارس در تضاد است.

صنایع دفاعی از تهدید پایدار سود می‌برند. نه الزاماً جنگ بی‌پایان، بلکه تهدیدی که بودجه دفاعی، سفارش‌های موشکی، سامانه‌های پدافندی و قراردادهای اطلاعاتی را دائماً توجیه کند.

سرمایه مالی جهانی از ریسک قابل قیمت‌گذاری سود می‌برد. نوسان قابل مدیریت خوب است؛ شوک غیرقابل کنترل بد است.

شبکه AI و دیتاسنتر از ثبات زیرساختی سود می‌برد. این شبکه به انرژی، امنیت، زمین، آب، تراشه و اتصال فیبر نیاز دارد. جنگ منطقه‌ای بلندمدت دقیقاً علیه این نیازها عمل می‌کند.

ایران، از منظر این نقشه، فقط یک دولت نیست؛ یک گره اختلال در نظم سرمایه جهانی است. ایران می‌تواند با هرمز، انرژی، موشک، شبکه‌های منطقه‌ای، کشتیرانی و مذاکرات، تضادهای درونی این شبکه‌ها را فعال کند.

 

۶. تضاد منافع کجا شروع می‌شود؟

تضاد اول میان نتانیاهو و ترامپ است. نتانیاهو ممکن است خواهان فشار بیشتر و طولانی‌تر باشد؛ ترامپ اما نیاز دارد بحران را در نقطه‌ای به پیروزی سیاسی تبدیل کند. اگر جنگ ادامه پیدا کند و هزینه اقتصادی آمریکا بالا برود، منافع ترامپ از منافع نتانیاهو جدا می‌شود.

تضاد دوم میان اسرائیل و سرمایه خلیج فارس است. اسرائیل ممکن است از تضعیف سنگین ایران سود ببرد، اما عربستان، امارات و قطر نمی‌خواهند خلیج فارس تبدیل به منطقه جنگی دائمی شود. برای آن‌ها، امنیت بنادر، سرمایه‌گذاری، پروژه‌های AI، گردشگری، املاک و انرژی حیاتی است.

تضاد سوم میان صنایع دفاعی و سرمایه مالی است. صنایع دفاعی از تهدید و سفارش سود می‌برند، اما سرمایه مالی از ریسک غیرقابل کنترل می‌ترسد. وقتی نفت بالا می‌رود و بازارها سقوط می‌کنند، جنگ از فرصت به تهدید تبدیل می‌شود.

تضاد چهارم میان سرمایه امنیتی و سرمایه تکنولوژیک است. امنیتی‌ها از بحران تغذیه می‌کنند، اما AI و دیتاسنترها به ثبات نیاز دارند. خلیج فارس اگر میدان جنگ شود، دیگر نمی‌تواند به‌راحتی میدان دیتاسنتر و سرمایه هوش مصنوعی باشد.

تضاد پنجم میان فشار بر ایران و باز بودن مسیر انرژی است. همه ممکن است تا حدی با مهار ایران موافق باشند، اما اگر مهار ایران به بسته شدن هرمز، نفت ۱۲۰ دلاری و رکود جهانی منجر شود، اجماع علیه ایران دچار شکاف می‌شود.

 

۷. ایران چگونه می‌تواند از این تضادها میدان را کنترل کند؟

ایران در چنین میدانی اگر بخواهد فقط به تقابل مستقیم تکیه کند، در برابر ترکیب قدرت نظامی، مالی و رسانه‌ای غرب و اسرائیل آسیب‌پذیر می‌شود. اما اگر جنگ را به میدان تضاد منافع سرمایه فراملی تبدیل کند، امکان مانور پیدا می‌کند.

منطق ایران می‌تواند این باشد:

به ترامپ نشان دهد که خروج از بحران، برای او سود سیاسی دارد؛ یعنی آتش‌بس و توافق محدود را به چیزی تبدیل کند که ترامپ بتواند به‌عنوان پیروزی بفروشد.

به خلیج فارس نشان دهد که جنگ طولانی، دارایی‌های آن‌ها را تهدید می‌کند؛ یعنی هزینه جنگ را از سطح ایران به سطح سرمایه‌گذاری، انرژی، بیمه، بنادر و پروژه‌های AI منتقل کند.

به بازار جهانی نشان دهد که امنیت انرژی بدون در نظر گرفتن ایران ممکن نیست؛ هرمز در اینجا فقط مسیر کشتیرانی نیست؛ اهرم تبدیل جنگ منطقه‌ای به بحران جهانی است.

به اروپا، چین و سرمایه مالی نشان دهد که فشار بی‌پایان، ریسک غیرقابل قیمت‌گذاری تولید می‌کند؛ در این حالت، بخشی از سرمایه جهانی ممکن است از فشار نظامی بیشتر فاصله بگیرد و به سمت راه‌حل دیپلماتیک برود.

اما این بازی بسیار پرریسک است. اگر اختلال کنترل‌شده بماند، اهرم مذاکره است. اگر از حد بگذرد، ممکن است به اجماع گسترده‌تر علیه ایران تبدیل شود. فرمول اصلی این است:

اختلال محدود = اهرم ایران
اختلال شدید = خطر اجماع سرمایه جهانی علیه ایران

 

۸. سناریوهای آینده نزدیک و میان‌مدت

سناریوی اول: آتش‌بس شکننده و مذاکره مرحله‌ای

در این سناریو، جنگ داغ متوقف می‌ماند، اما پرونده هرمز، تحریم، برنامه هسته‌ای و امنیت منطقه‌ای مرحله‌به‌مرحله بررسی می‌شود. این سناریو برای ترامپ، کوشنر، خلیج فارس، بازارهای مالی و چین مطلوب‌تر است. اسرائیل ممکن است ناراضی باشد، اما اگر تضمین‌های امنیتی بگیرد، آن را تحمل می‌کند. در این سناریو، ایران تلاش می‌کند امتیازهای کوچک را به تثبیت موقعیت بزرگ‌تر تبدیل کند: باز شدن مسیرها، کاهش فشار دریایی، آزادسازی بخشی از منابع یا تعلیق بخشی از تحریم‌ها.

سناریوی دوم: آتش‌بس بدون حل بحران هرمز

اینجا جنگ متوقف است، اما هرمز، بیمه کشتیرانی، نفت و محاصره اقتصادی همچنان مسئله می‌ماند. این سناریو بازارها را عصبی نگه می‌دارد و به صنایع دفاعی و انرژی سود می‌دهد، اما به سرمایه مالی و خلیج فارس فشار می‌آورد. در این حالت، ایران از تداوم بحران کنترل‌شده برای بالا بردن قیمت امتیازهایش استفاده می‌کند. اما خطر این است که اگر بحران بیش از حد طول بکشد، آمریکا و متحدانش به سمت ائتلاف دریایی سخت‌تر بروند.

سناریوی سوم: بازگشت حملات محدود

اگر مذاکرات قفل شود، ممکن است حملات محدود و هدفمند از سر گرفته شود؛ نه جنگ تمام‌عیار، بلکه حملاتی برای فشار روانی و نظامی. این سناریو برای نتانیاهو و شبکه‌های دفاعی قابل تحمل یا حتی مطلوب است، اما برای ترامپ، خلیج فارس و بازارها خطرناک است. در این سناریو تضاد میان «منطق امنیتی اسرائیل» و «منطق ثبات سرمایه» تشدید می‌شود.

سناریوی چهارم: توافق محدود آمریکا-ایران

این سناریو شامل کاهش تنش، بازگشایی تدریجی مسیرهای دریایی، محدودیت‌های مشخص در پرونده هسته‌ای یا موشکی، و شاید بخشی از کاهش تحریم‌هاست. برنده‌های آن ترامپ، کوشنر، خلیج فارس، چین، اروپا و بازارهای مالی‌اند. بازنده‌های نسبی، شبکه‌های حامی فشار حداکثری و بخشی از صنایع دفاعی خواهند بود. این سناریو محتمل می‌شود اگر هزینه نفت، تورم، فشار بازار و نگرانی خلیج فارس از ادامه بحران بیشتر شود.

سناریوی پنجم: جنگ فرسایشی منطقه‌ای

این بدترین سناریو برای سرمایه فراملی است. نفت بالا می‌ماند، بیمه و حمل‌ونقل گران می‌شود، سرمایه از منطقه خارج می‌شود، پروژه‌های خلیج فارس آسیب می‌بینند، و آمریکا درگیر بحران سیاسی داخلی می‌شود. صنایع دفاعی ممکن است کوتاه‌مدت سود ببرند، اما اگر جنگ از کنترل خارج شود، حتی آن‌ها هم با بحران تولید، افکار عمومی و فشار سیاسی مواجه می‌شوند. در این سناریو، ایران اهرم اختلال دارد، اما هزینه داخلی و خارجی آن نیز بسیار بالا می‌رود.

 

جمع‌بندی

از منظر سرمایه‌داری فراملی، جنگ ایران را باید جنگی بر سر کنترل نظم آینده خلیج فارس دید؛ نظمی که فقط نفتی نیست، بلکه مالی، تکنولوژیک، امنیتی و داده‌محور است.

در این میدان:

  • نتانیاهو فشار حداکثری می‌خواهد.
  • ترامپ فشار قابل تبدیل به معامله می‌خواهد.
  • کوشنر و سرمایه خلیج فارس ثبات پس از فشار می‌خواهند.
  • صنایع دفاعی تهدید پایدار می‌خواهند.
  • BlackRock و JPMorgan ریسک قابل مدیریت می‌خواهند.
  • شبکه AI و دیتاسنترهای خلیج فارس امنیت زیرساختی می‌خواهند.
  • ایران تلاش می‌کند با فعال کردن همین تضادها، میدان را از جنگ مستقیم به جنگ محاسبه منافع تبدیل کند.

بنابراین آینده نزدیک نه با یک خط ساده، بلکه با تقاطع این منافع تعیین می‌شود. هرچه هزینه انرژی و بی‌ثباتی بازار بالاتر برود، وزن طرفداران توافق و کنترل بحران بیشتر می‌شود. هرچه اسرائیل و شبکه‌های امنیتی احساس کنند ایران هنوز ظرفیت بازدارندگی بالایی دارد، فشار برای حمله یا محدودسازی بیشتر افزایش می‌یابد.

در نهایت، میدان واقعی همین‌جاست:
نه جنگ کامل، نه صلح کامل؛ بلکه رقابت بر سر این‌که چه کسی بتواند هزینه ادامه بحران را برای شبکه‌های دیگر غیرقابل تحمل‌تر کند.